بعد از ظهر روزهای اول مهر

از مدرسه برمیگشتم ...

ناهار .. استراحت ..

این ساعت یا زودتر ساعت ۲:۳۰ کتاب به دست .. قدم قدم .. اون سر حیاط .. چشام به نور آفتاب .. صندلی زرد و برمیداشتمو میبردم اون بالای حیاط .. روی خاک .. زیر رخت .. زانوهامو مینداختم رو دسته صندلی ... کتاب و باز میکردم .. دقیقا اون روز ابرام داشت سیگار میکشید .. اون ظهر و یادمه .. کتاب جغرافی یا نمیدونم چی بود ... شروع کردم به خوندن ... هوای خنک زیر آفتاب .. نور خورشید میخورد به صورتم .. زیر رختا نشسته بودم بدنم زیر سایه ی لباسا داشت باد میخورد بهش ..‌ مامان .. اونجاس .. تو صابات .. چای مینوشه .. بعدش جارو به دست گوشه ای از حیاط و جارو میکنه ... مامان نگام میکنه نمیدونم تو دلش چی میگه ولی از نگاهش پیداس دیدن من براش آرامش داره .. چقدر دیر معنی نگاهشو فهمیدم ...