دوره شاهرخ خان گذشت ، الان فیلم دانکی رو دیدم ، ویکی کوشال از شاهرخ خان صد برابر بهتر بازی کرده فیلمووو .. چقدر شاهرخ خان الان با شاهرخ خان ۱۵ بیست سال پیش فرق کرده بازیش، هی هی ...

خدایا

میشه این آدم از دل من بره ... میشه بیرونش کنی ... من سه ماه صبر کردم , سه ماه دیگه م صبر میکنم ، خدا تو کاری کن تا اون موقع من هیچ حس این چنین خواهرونه ای بهش نداشته باشم ... خدا خودت یه کاری کن ، من که عقلم داره میگه ازش بت ساختم ، خودت بیا بهش بفهمون، دلمو خودت یه کاریش کن ، من این دل و میسپارمش به خودت ... خداااااا خدااااااااااااا خدااااااااااااااااااا

دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره ، چشم انتظار یه نگاهه ولی افسون که ... این دنیا غریبه ... چه بیچاره س این دل غریبی که بیشتر از همیشه خیالش باورش شده .... هه .. بمووووووون همینجا بخواب همینجاااا ولی بروووووو قبلش ظرف بشووووور الان میکااااا و مصطفی میااااااااااان برووووووو برووووووو برووووووووووووووووو ( چه ریتم قشنگی خوندم )😃

صداقت

گاهی فقط تصور شاید یه روزی دیدنت

شاید یه روزی بی هوا همین ورا شنیدنت

سختی روزگارمو اینکه تورو ندارمو

مشغول رویا میکنه درگیر دنیا میکنه

من که هرچی تو دلم بود گفتم

شوق این صداقت و حروم نکن

من تورو تو آرزوم میدیدم

منو شرمنده ی آرزوم نکن

نمیدونم کجا امّا مسیر و اشتباه رفتیم

گناه هر دومون اینه که حرفامون دیر گفتیم

نمیدیدیم همو انگار یکی خواب و یکی بیدار

دوتا همخونه ی خسته درای رو به هم بسته

خدایا خوابشو دیدم ، همون بود خود خودش همونجوری که من میخواسنم همون خواهر همون نگاه همون خود خودش ، با هموپ مهر خواهرونه با همون شیطنتاش آی نمیتونم جاوی اشکامو بگیرم ، دلم براش تنگ شده خدا بهم برگر‌دونش تو رو خدا تو رو خدا لرگرده همون باشه آی دلم دلم بخدا دارم میمیرم از دلتنگی ، آی نمیتونم تحمل کنم دیگه دوریشو من آبجیمو میخوام من عاشق این آبجیمم کجاااااس خداااااا فقط تو خواب میاریش که دلم خون شه من اینجا همینجا میخوامش تو رو خدا یه کاری کن برگرده همونی باشه که من تو خواب دیدم ، خدایا این خواب دلمو زیر و رو کرده ، دلم خیلی براش تنگه میخوام برگرده بیاد آیییییییییی خدااآاااااااااااا

فقط عصرای جمعه دلگیر نیست ، عصر وقتی تنها باشی ، تعطیل باشه ، کاری نداشته باشی حوصله ت سر بره، اون عصر دلگیره ، عصر دلگیر شنبه ....

همیشه شاباش ریختن سر عروس و دوماد برام جذاب و قشنگ بوده ، آدم یه حس غروری هم میاد سراغش که مثلا چون دوسشون دارم دارم شاباش میریزم ... اما الان یه سریا وقتی شاباش میریزن اینقد خشک و بد عنقن اونم خیلیییییی زیاد شاباش میریزن که انگار دارن پز میدن با مالشون ... میاد مث مجسمه کنار عروس و دوماد بعد عین ربات هی پولاشو پرت میکنه هوا هی دسته دسته اسکناسا تو هوا در حال چرخشن ، خب که چی ؟ نه یه لبخندی میزنه نه یه تبسمی ، تموم که شد بعد ده بار دسته پرتاب کردن، مث عصا برمیگرده جلو جمع میشینه سرجاش با همون تخسیش ... اوف من نمیدونم نشون دادن پول هم اینقده فیس و افاده داره آخه،....

واقعا بعضی وقتا آدما همون چیزای قشنگ و هم تبدیل میکنن به ابزاری واسه خودنمایی خودشون ...

کاشکی آدما نرن سمت اینکه ببینن بقیه چیکار میکنن که اونو تکرار کنن کاشکی خودشون فکر کنن چی قشنگتره همونو انجام بدن تو هر چی تو زندگی ....

یه کلیپ از یه فیلم هندی دیدم که دختره شب عروسیشه و موقع خداحافظی میپره بغل باباش و شروع میکنه به گریه کردن ... دلم گرفت یادمه وقتی علی اومد خواستگاریم ، بابام پیشمون نبود، هند بود ، وقتی خواهرم و‌مامانم زنگ زدن و بهش گفتن بدون هیچ پرسشی گفت خوبه هر جور خودتون صلاح میدونن خیره بابا جون ، اون موقع دلم گرفت همون موقع دلم میخواست حداقل بپرسه پسره چند سالشه کارش چیه چیکاره س ، بدون این پرسشا منو دو‌دستی انگار‌تقدیم کرد ، .... چقدر براش راحت بود ... الان یه لحظه یاد اون موقع افتادم ،

یه بارم یادمه وقتی دوست داداش حسین اومده بود خواستگاریم ، بابام منو تو اتاق گیر آورد قشنگ نشست روبروم نزدیک به صورتم و و با لبخند ازم پرسید نظرت چیه باباجون ، من خنده م‌گرفته بود اما شرم هم داشتم و گفتم بابا خیلی زوده هنوز ، بابامم بدون اصراری رفت جواب داد به بابای پسره که دخترم میگه هنوز زوده و قصدشو نداره، از اینکار بابام خیلی خوشم اومد ، الان یاد این لحظه حال گرفته مو خوب کرد...

خدا رو شکر یه هفته هست که حالم بهتره و رو به راه تر شدم ... دراز کشیدم رو تخت دو نفرمون ... بهم ریخته س... از تو آینه بالای کمد دو دره رو میبینم که جعبه رو هم گذاشته شده نامرتب ، چشمم به کمد چهار دره اینه ای خودمون میوفته ، بالاش مرتبه ... هال رو جارو کشیدم ، اما ظرفا تو سینک جمع شدن ... نصف کارا رو انجام دادم ، نصف کارا مونده ، نصف دوران بارداری تقریبا گذشته، نصف دیگه اش مونده ... این روزا همش ذهنم درگیر روز زایمون میشه ، خب طبیعیم هست ، ولی به قول خودم من دختر مامانمم میتونم وقتی مامانم تونسته پس منم میتونم ... دلم میخواد همین الان روز بعد زایمونم بشه ، که بیام خونه ، مادر شوهرمم کنارمه هوامو داره ،.. شاید خواهرمم بیاد ... اون روزا دلم میخواد زودی برسه نی نی مو ببینم ، حتی هنوز نمیدونم دختره یا پسر، خدا بهتر میدونه دلم چی میخواد ، منم میدونم خدا هر چی به صلاحه همونو قسمتم میکنه ... سالم باشه هر چی که باشه فقط سلامتیش مهمه ... صد در صد اون روزا نصف شب که بیدارم و حواسم پی نی نیمه حتما میام اینجا و تعریف میکنم ، به امید رسیدن اون روزا ....