بازم نصف شبی کولی خوردم منتهی این دفعه با نون و دقوس ... اوف اینقده دقوس روش ریختم که کل دهنم داره آتیش میگیره، آب و با بطری جوری دارم میخورم که کل لبمو کردم توی بطری که آب اول به لبم بخوره بعد بره تو دهنم شاید که کمتر بسوزه .....

اگه از یه غذایی خوشم بیاد تا هست میخورم ، این کولی هم از دیروز مونده بود که قالشو کندم ...

الان یه بشقاب پره پر برنج و کولی و سالاد و دقوس و خوردم جوری چسبید که توی این یک ماه اخیر بهترین غذایی بود که خوردم ... همینطور که داشتم‌ میخوردم فیلم click هم دیدم که باعث شد بیشتر بچسبه ..... الانم به زور دارم میکا رو میخوابونم تا قبل از خواب یه ذره وقت واسه خودم داشته باشم 👿

اوووف

اوف راحت شدم

اینجا رو ساختم بیام قشنگ هر چی دوست دارم بگم ... آقا جون من نمیتونم جلو اونایی که میشناسنم خود خود خودم باشم ، این حاد ترین مشکل منه که کلا منحل مونده ....

حالا یه ذره بهتر میتونم نفس بکشم اینجا ....

الان دلم دلم دلم میخواد یه گوشی سامسونگ جدید داشته باشم ، پول پووول پوووووول ....

دلم شدیدا گوشی s23 میخواد که محاله .... s22 اولترا بازم محاله... s21 fe راضیم بخدا از خدامه الان داشته باشم ، چون میدونم اینم گرون میشه بعدها اینم محال میشه ... امشب قراره بریم شهر .... خدا کنه به دل علی بیوفته جیبش پر پول باشه من این گوشیمو بفروشم علی هم ۸ تومن فقط ۸ تومن روش بزاره من میتونم اون گوشی رو بخرم ... آیییییییی اگه بشه .... خدا کنه علی به دلش بیوفته این ۸ تومن براش مث ۸۰۰ تومن بشه بدونه فایده کرده نه ضرر ، والا بخدا سال دیگه همین گوشی که اصن تو بازار نیس ۳۰ تومن میفروشن ... اخدا کنه امشبم گوشی منو ۱۴، ۱۵ تومن بخرن ..... ای خدا اگه بشهههههه.... بخدا من به فکر آینده مم... اگه خدای نکرده این گوشی من خراب شه یهو مث گوشی قبلی خاموش شه اونوقت علی باید خیلی پول بزاره.. اما الان فقط با۷، ۸ تومن حل میشه ... آخ که اگه من خودم شاغل بودم، کاشکی خودم پول درمیاوردم .... هیچ دغدغه ی چرتی نداشتم .... کوچکترین چیزم باید علی پول بهم بده ، .... از اونورم میدونم خرج و مخارج زیاده آدم عذاب وجدان میگیره پول بخواد ...‌ اما اگه خودم کار میکردم زندگی چقدر شیرینتر و راحتتر میشد ... آخه چه کاری بلدم منِ خاک تو سر ..... از موبایل خوشم میاد مثلا میرفتم دوره میدیدم واسه تعمیرات موبایل ... اینقده لذت میبرم ..... یا ادیت کردن و اینقده دوست دارم ... اما کو ، چه فایده ...... اوووف .... امشب میشه یعنی ؟؟؟؟ خدا به دلش بنداز .....

اینجا برام مث یه برنامه تلویزیونی شده که توش هر چی رو نباید گفت!....

اصن بعضی وقتا واسه اینکه اینجا چیزی بخوام بگم فکر میکنم ، درصورتی که من اینجا میام که فکر نکنم، که هر چی تو دلمه بگم ... سعی میکنم ، عادت نکردم آخه، ولی عادت میدم خودمو ...

فعلا پاشم برم ظرفامو بشورم ، حسم میگه بابای علی میاد... آشپزخونه پوکیده ، امروزم ناهار درست نکردم ، به جاش نون و همبرگر خوردیم بیاد ببینه ضایع س...

نامزدیشون بهم خورد .‌‌‌‌‌...

من تو شوکم .... و خوشحال .....

خوشحال به خاطر اینکه برادر زاده م از اون سر بود ..... پسره یه جوری بود ، حرف زدنش منو یاد معتادا مینداخت حالا نه اینکه معتاد باشه نه ، ولی از همون اول که دیدمش تو دلم گفتم حیف امیره .... خدا رو شکر که تونست تصمیم درستی بگیره و از همین الان که هنوز عقد نکردن همه چی رو تموم کرد .... 👏👏👏👏👏

دم برادرزاده م گرم ، با اینکه پسره از خانواده پولداری بود ولی جیگر عمه منطقی فکر کرد ، اخلاق براش مهم بود ، عقل و درک و فهم طرف براش مهم بود ... تو دوران نامزدی که پسره دبی بوده یک سال و خورده ای ، انگاری کلی دروغ سر هم کرده ، دختر عاقل که عمه قربونش بره هم کم کم میفهمه این آدم حرفاش و کاراش اصلا با هم جور نمیاد ، امروز یه چی میگه روز بعد یه چی دیگه ، این میشه که اعتمادشو از دست میده ، با اینکه دوست داشتن همو(اینجوری شنیده بودم) ولی عقل و انتخاب میکنه و الان که پسره برگشته حسابشو گذاشت کف دستش و گفت برو هری ..... به به جیگرشو برم من ... خدا رو شکر .....

بعد از ناهار که ظرفامو شستم، دیدم علی و باباش دارن بازی والیبال و میبینن ، تو اتاقم مطمئن بودم فرح داره با نامزدش حرف میزنه ، دوست هم نداشتم تو هال کنار اونا تی وی ببینم ، باید یه دوشی هم‌میگرفتم ، اما بهتر دیدم برم لباسا رو جمع کنم بیارم تا کنم بزارم تو کمد ، اومدم تو اتاق شروع کردم لباسا رو مرتب کردن ، فرح هم یه گوشه حرف میزد با گوشیش ، از اونجایی که دوست نداشتم فکر کنه دارم حرفاشونو گوش میدم زیر لب آهنگی زمزمه کردم " شاید اگر دائم بودی کنارم یه روز می دیدم که دوستت ندارم " و هی اینو تکرار میکردم که دیگه سرم گیج رفت ،.. اما ناخواسته مابین مکث هام میشنیدم حرفاشونو ، این به اون میگفت عشقوم آره باید بری تو ستینگ گوشیت و ... انگار در مورد تنظیمات یه برنامه ای حرف میزدن ، کلا از مدل حرف زدن فرح با نامزدش همیشه چندشم میشه، با خودم گفتم حتما چون من تو اتاقم نمیتونن درست و حسابی بحرفن ، اما دیدم نه بابا اصن حرفی ندارن ، یه ذره که ساکت شدم دیدم همش چرت و پرت میگن ، با خودم گفتم حیف شارژ گوشی نیس اینجوری هدر میدن ، خب حداقل یه ذره فرح نازتر حرف میزد بد نبود همش عشوه خرکی عشقوم عزیزوم، چه میدونم با خودم گفتم این نسل این مدلین حتما اینجوری خوششون میاد از هم .... یه بیست دقیقه ای که طول کشید کارام ،فرح هم تو این مدت دو باری گوشی و قطع کرده بود ، یه لحظه که دقت کردم دیدم فرح داره کلافه میشه و انگاری نمیتونه جلوشو بگیره که نحرفه ، بازم‌ گوشیشو گرفت دستش و حرف زد، دقت که کردم دیدم این دفعه آخری لحنش مشکوک شده بود و خیلی یواشکی حرف میزد انگاری با اون آدم قبلی دیگه حرف نمیزد من اینجوری حس کردم ..... شاخ درآورده بودم و سرم پایین بود ، با خودم گفتم وای یعنی ممکنه همزمان با یکی دیگه در ارتباط باشه ، چرا اینجوری یواشکی حرف میزنه ، این که همین چند دقیقه پیش داشت پشت گوشی داد میزد .... یادم افتاد دو سال پیش نصف شبا وقتی یواشکی حرف میزد و میرفت تو اتاق و .. به خودم اومدم و گفتم اما فرحی همچین آدمی نیست حتما با نامزدش بوده ، من زیادی کاراگاه گجتی درآوردم الکی ..... اما مشکوک شدم بهش شدید .......

خدایا این ذهن سرگردون منو به یه چی دیگه‌ گرم‌ کن وگرنه کم مونده از دستش پرای خودم بریزه ....

بلاگری .....، آخه دیدن خورد و خوراک و خونه زندگی یکی دیگه چه حالی به ما میده ، اصلا حالم بهم میخوره از این برخوردهای زن و شوهریشون که دیگه دارن شورشو درمیارن ،... چقدر مصنوعین همه ، انگاری یه شبه بازیگر شده باشن ، دوربین خودشونو گرفتن دستشون از خودشون فیلم میگیرن ، بعد توهم زدن که ملتی هم طرفدارشونن ... اصل زندگی داره تباه میشه با این مدل جریان زندگی .... ولی خب به من چه ، چرا من نصف شبی حرص میخورم ؟؟ حرص من از یه جای دیگه س رو بلاگرا دارم خالی میکنم ...

فرح و باباش فردا واسه ناهار میان ، .... ساعت گذاشتم رو ۱۰.۵۲ بیدار شم، هشت دقیقه ش استراحت بعد از خواب، از یازده دست به کار شم ...

ذهنم شلوغه ... قاطی پاتیه ... فاطمه و سعدیه !!!!!!

همیشه از خیلی سال پیش دوست داشتم روان شناس یا نویسنده بشم ، حیف روان شناس که نشدم به جاش خودم شدم روانی ، و اینجا با خالی کردن ذهنم خوبه اینم یه جورایی شده نویسندگی ....

اگه درد نقطه ای استخون لگنم با این روش مداوا میشه ، چی بهتر از این ....

شاد بدون رویا

هنوز بنگ نهداده .‌‌‌‌‌‌....

به خاطر همی تا بنگ هادت اینجا هندم ...

چه ریسکی هن ایطوری بنویسوم ....

ولی دلوم شواست .....

اگه همشهری پیدا امنکنت چه حالی ادت تا همیشه اینجا ایطوری بنویسم ..... مرگین .....

از جلو آینه رد میشدم و به خودم گوشزد کردم که بدون اون نمیشه نمیتونم ... .. یه لحظه وایسادم ، در جواب به خودم گفتم که چی ؟؟ الان اگه بود مگه توفیری میکرد ؟؟؟ مگه اون و مث فرح یا هادیه همیشه میتونی ببینی که اینجوری میگی اون باید باشه ، چه باشه چه نباشه اون هیچوقت کنارت نیست ، چه حست زنده باشه چه مرده ، اون یه جای دیگه سرگرم یه چی دیگه س ، تو یادِ اونو میخوای ؟؟؟ این همه فکر و خیال ، عذاب و دلتنگی فقط به خاطر داشتن "یاد" اونه؟؟؟ خب یادشم باشی که چی حالا ؟؟ یاد اونو دریغ کردی از خودت ؟؟؟ مسخره ...

ببین اون که کلا نیست ، تو چرا خودتو میزنی به در و دیوار ... فرض بگیریم شما دوتا رابطتون با هم خوش و خرم ، باشه ؟ حالا همین الان الان چی میشد ؟؟ بخدا هیچی ،.. اون سر خونه زندگیش تو هم اینجا در حال حرف مفت زدن ... پس حرص چی و دارم من ؟؟؟؟؟؟ مگه ماکارونیه هی میگی کافی نیست سیر نمیشم بیشتر بیشتر .... چرا هی میخوامش .؟؟؟

تو داشته باشیش هم واقعا نداریش ... چه بخوای چه نخوای تو هیچوقت نداشتیش و نداریش ...

آمار نداشتم ، نشونه ای هم نبود تو طول روز ، کلافه شده بود دلم، یهو نصف شب از کلافگی که دیگه زورم به دل نرسید ، یه آن به خودم گفتم خب چرا خودمو زجر کش میکنم یه پیام بده ، یهو سلام دادم ، ...

، صبح که بیدار شدم پشیمون بودم ، اما دیدم ساعت ۴ جواب داده ... خب پس خودشه چون گوشی دستش میگیره این وقت شب....

مث همه ی مامان باباها که مراقب بچه هاشونن ، منم مامان بابای دلمم .. دل یه بچه س ....

دیدی از یه سنی به بعد اگه بچه ها لجباز بشن ، تنبیه کردن و شروع میکنی .. دل هم به سنی رسیده تو این رابطه که باید همین روش رو به کار ببرم براش ، مصطفی و میکائیل وقتی یه کار بد میکنن معمولا تنبیه شون اینه که گوشی رو ازشون میگیرم به مدت معلوم،.. دلِ من بچه سومم تنبیه اش اینه که ...... نمیدونم چطوری تنبیه اش کنم چون خیلی زورش زیاده .... کاشکی آدم میتونست از دلش پیش پلیس شکایت کنه ، اونا هم دل و زندونی میکردن میبردنش انفرادی تا ترک کنه از سرش بیوفته عبرت بگیره، کاشکی میشد دل و برد دکتر عملش کرد شستشوش داد خالیه خالی که شد ترخیص میشد ، یا هم بردش قصابی ، به قصاب میگفتی به اندازه مورد نظر تیکه تیکه اش کن تا فریز کنم ، روزانه یه ذره ازش بردارم تا اونقدر زور نداشته باشه ، بقیه شم یخه کاری ازش برنمیاد .... نوچ چرا اصن دل داره آدم ؟؟ مثلا با مغز تنها مگه نمیشد مهربونی کرد؟ عشق ورزید؟ ، احساس داشت؟ ، اگه مغز نبود کی فرمان میداد که مثلا فلانی طفلی گناه داره بیا رحم کن همش از مغز نشات میگیره دیگه، دل فقط پیاز داغشو زیادتر میکنه .... خدا نمیخوام دخالت بدم خودمو تو کار خلقتت ، ولی این دلم پدر ما رو درآورده خب چی میشه خودت بیای بهش بگی بیخیال شه ، اینقدم منو اذیت نکنه ، میمیرما ، مرضی چیزی میگیرم از دست میرمااا خدا این دل منو بکن خالیش کن کمک کن یادش بره فراموشی بگیره یخ بزنه ، من راضیم ...

هدفم از نوشتن اینا سبک شدنمه ،...

هر چی ..... شب اونجوری فکر کردم ..

ولی صبح که بیدار شدم دیدم نمیشه باور کنم که یکی دیگه میاد اینجا...

کی جز اون بلده اینجا رو ... کی شانسکی ممکنه بیاد ؟ هیچکی !..

نه میدونم نه میخوام بدونم .....

کاشکی آدرس و بتونم عوض کنم دوباره ..

اما هیچی برام مث بغض گل نمیشه .....

دیگه نه آمار ، نه فکر و خیال باطل ...

جاده ذهنمو صاف میکنم .... ‌......

اما بابا خب کسی جز اون یادش نیس .. ولی اونم کسی نیس که اینقده پیگیر باشه .... پس شاید کسی جز اون هست که یادش هست یا تازه دیده اینجا رو ، احتمال اینکه تازه یکی اومده باشه خیلی کمه ،پس چطور یه آدم اینقده پیگیر میشه ، شاید بچه س ، از این جدیدا ، از این خاموشا که میان میخونن ولی چون جدیدن روشون نمیشه چیزی بگن خاموشن ، ولی نه نوجونای الان اصن این مدلی نیستن ...

پس خودشه ....

اما اون آدمِ نصف شب اومدن یا اینقده سر زدن نبود ، اینو با چشای خودم که دیدم ... وقتشو نداره ... اون نیست ، یکی دیگه س ، یکی دیگه باشه با عقلم جور درمیاد ..... یکی دیگه هست ، یکی که دوست داره سر بزنه ، اما چطوری یکی هر روز سر میزنه با اینکه هیچ پستی نمیزارم ...

خودتی نه ؟؟؟؟ خب که چی حالا ؟؟ میخوای بال دربیارم ؟؟؟

خودتم که باشی از رو دوست داشتن نیست ، از رو اینه که ببینی اونی که دیوونت بود هنوز دیوونته یا نه ...

امید واهی

بیا

بشین اینجا

دو کلوم حرف دارم باهات

این چند وقت آمار و میدیدم ، هر بار فکر میکردم اونه ، از اینکه میدیدم اینجا میاد دل تو دلم نبود، زنده میشد برام ، میدیدم و با خودم میگفتم هیچ پستی نمیزارم ببینم تا کی میاد ،،، تا اینکه الان ،..... آمار نصف شب.... اون هیچوقت نصف شب گوشی دستش نمیگیره ، اون نصف شب پیش آقاش گوشیش دستش نمیگیره که بیاد وبلاگ .... نمیاد من میدونم ، اون اصلا بیدار نیست این وقت شب ، اون خیلی زودتر از اینا خوابه ،... اما این آمار نصف شب یعنی چی ؟. این آمار یعنی اون بازم نیست . ....... . ...

این چند روز من بازم اشتباه کردم که فکر کردم اونه ، بازم بازم بازم اشتباه کردم که فکر کردم اونه که میاد ، اونه که به فکرمه ، اونه که میخواد ببینه چی میگذره به من .... اونه که میخواد ببینه ، اونه که حواسش هست ، همون که من میشناسمش ، همون که من همونجوری دوسش دارم همونی که تو ذهن و قلب من دوستم داره همونه همونه من همش فکر میکردم اونههههههههههههه

حالا تویی که اینجا نشستی نمیدونم کی هستی هر کی هستی بدون با اومدن نصف شبی، دوباره تو اونو تو وجودم کشتی امید منو کشتی دلخوشیمو داغون کردی ... اون همونیه که الان شناختمش نه اونی که من فکر میکردم میشناسم ، ..... اون یکیه برای خودش نه برای من ، اونی که برای من بود دیگه وجود نداره ، اینو حس کرده بودم از اعماق قلبم فهمیده بودم ولی بازم آمار منِ ساده رو گول زد ، با دیدن بازدیدا گفتم کیه که بغض گل و بشناسه جز اون ، ولی الان میگم امید واهی داشتم و خیال باطل ، اونی که برای من بود دیگه وجود نداره ، ...

دل من ، من تو رو دارم ، تو هم منو ، من میسازمت بی اون ، نترس میشه ، .....