دیگه اینجا عین‌دفتر خاطرات دوران دبیرستانم راحت نیستم تا که هر چی دوست دارم و بنویسم و خودمو خالی کنم ... آخه چرا ؟؟ کاشکی اینجا مال خودم بود کسی بعد ماهی یه بار نگاش نمیکرد ، دنبالم نمیکرد پیدا نمیکرد ...

دلم میخواد از خیلی چیزا بگم ، از امروز که تولدمه و افسردگیم تشدید شده و .... از زن بابا .... از وضعیت خونه ... از خود بابا ... از خود منی که فکر میکنم دارم کم لطفی میکنم .... از خیلی خیلی چیزا .. ولی دستم نمیره چون یکی عین سایه میاد هی بعد یه مدت نگاه میکنه سرک میکشه اینجا رو .... میخوام نادیده ش بگیرم و بگم از هر چی تو دلمه اما دستم نمیره ، دلم نمیخواد اونایی که میشناسنم بیان اینجا ... دلم میخواد اینجا فقط خلوتگاه تنهایی دل خودم باشه .... حتی نمیدونم دیگه چه جوری آدرس اینجا رو عوض کنم که دست هیچکس بهش نرسه ....

بیکارم و نمیدونم چیکار‌کنم .. نمیدونم برم یه چیزی برا افطار آماده کنم یا که علی میره خونه مامانش باید منتظر بمونم بیدار شه ازش بپرسم.. دو روزه درد دارم واسه همین اونجا میره واسه افطار .. مادر شوهرم‌میگه تو هم بیا ولی من خونه راحتترم و‌میخوابم ...

نشسته بودم که فکرم پر‌کشید سمت برادرزاده م ، نمیدونم چرا حس میکنم افسرده شده ، حس میکنم به خاطر اینه که دلش همدم میخواد... غصه شو دارم نمیخوام غصه بخوره ، دلم‌میخواد زودی یکی که دوستش داره پیداش بشه ...

دیشب رفتم پیش دختر‌خاله علی ، نی نی شو تازه بدنیا آورده بود ، وقتی نی نی شو بغل گرفتم چقدر خوشم اومد ، چقدر دلم خواست خودمم زودی بگذره این چند ماه تا نی نی مو بغل بگیرم ، هی نگاش که میکردم دلم غنج میرفت براش...

چون زایمان طبیعی داشت چندتا سوال پرسیدم یه جورایی خیالمو راحت کرد (با اینکه خودم تجربه شو دارم اما استرسشو دارم همیشه).... خلاصه اون آرامش و راحتی دختر خاله علی هم به من سرایت کرد و منم ته دلم بیشتر قرص شد که آخرش میگذره ، توکل به خدا ...

نمیفهمی چته اما میدونی دنبال چیزی داری میگردی که میدونی پیدا نمیشه اما بازم میگردی ... این که میگردی راضیت میکنه اما همین که یادت میاد پیدا نمیشه دلت میگیره، نمیدونم تا کی قراره این دل دووم بیاره ، پنج ماه شد تقریبا .. میگن سر شش ماه آدم فراموشی میگیره کم کم .... منم سرم به بچم گرم میشه دلم یادش میره ...

وقتی به گذشته در رابطه با سعیده فکر میکنم میبینم خری بیش نبودم ...

اولین روز ماه رمضون ،... از زور گشنگی از خواب بیدار شدم ، دلم هوس سالاد الویه ای که تو یخچال مونده بود و کرده بود ،هر چی سعی کردم بخوابم و بیخیال شم نشد ، بلند شدم ، لای نون گذاشتم و برگشتم رو تخت ، دارم میخورمش ... بزرگه رو هم نفرستادم مدرسه ، خدا کنه بقیه هم نفرستاده باشن تا کلا تعطیل کنن از همین الان تا بعد نوروز ....

باید دوباره بلند شم برم دستشویی ، و بعدش دوباره آبی بخورم و برگردم ، چشامم غرق خوابه همش ... خدایا شکرت ...

تو آزمایشگاهم ... سه نوبت آزمایش خون ... تا ده دقیقه پیش سرحال بودم علی گفت میایم تو ، گفتم نه شلوغه نیاین ... الان نشستم بعد بار دوم که خون دادم سرم گیج میره ... اونام ساندویچی ان مصطفی گشنشه... الان سرم گیج بره بیوفتم چه کنم ؟؟ میخوام چشامو ببندم روم نمیشه ... الان خلوت تر شده ، هنوز چهل دقیقه مونده تا بار سوم ...

آخی یه دختره کوچولو خیلی گریه میکنه .... نازی ... بیاد بیرون ببینم قیافه شو .. اومد ، هه هه چقده هم ریزه پیزه س ... بهش نمیومد اینقده داد و بیداد کنه .... فلفل نبین چه ریزه هههه... باباش داره اشکاشو پاک میکنه ، صورت کوچولوی نازی داره انگاری کلاس اول باید باشه ، هنوز اخم‌کرده و آروم کنار باباش دستاشو گرفته .... یه نگاهی بهم انداخت بهش لبخند زدم زیر لب بهش گفتم تموم شد ، نگاشو انداخت پایین ... چه یهو خلوت شد اینجا .. کاشکی میگفتم علی بیاددد ... ضعف کردم .. دلم ساندویچ هندی میخواد ... چشام سنگین شده دلم‌میخواد همینجا دراز بکشم بخوابم ....

نشستم دارم تخمه میخورم ، بزرگه نشسته کنارم میگه تو حامله ای داری تخمه میخوری ؟ میگم آره مامان تخمه خوبه ، با حالت گله میگه تخمه خوبه سس تند چی؟؟ ریلکس جواب میدم میگم بدن من عادت داره به سس تند مامان واسه همین مشکلی نیس، جواب میده بدن تو عادت داره بدن نی نی چی؟؟

جوابی ندارم 😐

خاطرات عین قفسه، تا زمانی که اون خاطرات زنده ن تو زندونی ... مگه اینکه به کل از بین برن ....

اردوگاه آشوتیس ......

چقدر وحشتناک و فجیع و غیر قابل باوره ... دل اون آدما چی کشیده تو اون لحظات ..... دل اون آدما چی کشیده چی کشیده .... دل ماها در برابر وحشت دل اونا اصلا به حساب نمیاد ، من الان با دیدن یه مستند و چندتا عکس نمیتونم کلمات و درست بچینم واسه توصیف حالم اونوقت اونا حالشون تو اون موقعیت چی بوده ، .... یا خدااااا ...