طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

شنبه سی ام دی ۱۴۰۲
رویا

همیشه ته دلم یه امید کوچولویی داشتم که برم کنسرت گوگوش دبی، ....

امشب شب خداحافظی گوگوشه تو ابوظبی ... لایو گذاشته بودن دیدم الان ، چه حسرتی نشسته تو دلم .. .

شنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۲
رویا

عاشق تابستونم ، آخ دلم لک زده برا آفتاب تیز تابستون هوای آتشیش آخ دلم میخواد اون آفتاب بیاد بشینه رو صورتم بسوزونتم بعدش بیام تو خونه بشینم زیر باد کولر آخ چه حالی میده از جهنم وارد بهشت میشی اوووووف ، کی تابستون میشه ؟؟؟ شبای تابستون اووف عاشق آرامش تابستوووووونم دریا و خورشیدش زنده میکنه دلتووووووو ....

پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۲
رویا

اینو مینویسم که هیچوقت یادم نره ...

این روزایی که افتادم یه جا و نمیتونم درست و حسابی مادری کنم ، خونه داری کنم، نمیتونم حتی محبت کنم ، علی کنارمه، هوامو داره، پناهمه ، کمکم میکنه، همراهمه ، درکم میکنه، با اینکه میدونم خسته میشه اما به روش نمیاره ....

اینکه یه جا دراز بکشم و کار زیادی نمیتونم بکنم اما علی به جای من داره به دوش میکشه ... بعد ده سال زندگی این اولین باره میبینم علی اینقدر همراهیم میکنه پشتمه حواسش هست درک میکنه آخ که از این درکش اشکم درمیاد بس که دلم خوش میشه به وجودش ، ...

از یک ماه پیش که دیگه باید استراحت میکردم تا الان علی خم به ابرو نیاورده، اینا رو اینجا میگم که ماه های بعد بیام بخونم یادم بیاد که علی چه مهر و محبتی رو در‌حقم تموم کرده ...

حال این یک ماهم پر استرس گذشت ، بعد ماه دوم که با حالت تهوع گذشت ماه سوم با لکه بینی سر شد ، با اینکه خیلی نبود اما استرسش خیلی بده ،.. با وجود مدرسه بزرگه و بازیگوشی کوچیکه سخته استراحت کردن اما علی برام آسونش کرده، علی که طی این ده سال اصلا ظرف نمیشست ، این روزا ظرفا رو خودش میشوره، خیلی شبا خودش شام و آماده میکنه ، جارو برقی میکشه، لباسا رو پهن میکنه میاره تو ، کوچیکه رو میبره سر کار ، تا آخر شب حواسش به ما هست ، فدای چشاش شم اونم زندگیش از روال عادی خارج شده ...

مادر شوهرمم حواسش هست کنارمه ، میاد سر و سامون میده خونه رو ، ناهار و آماده میکنه برامون میفرسته ، اما چون خودشم مریضه من همش معذب میشم واسه همین از علی میخوام زودتر از اینکه مامانش بیاد کارا رو بکنه ،..

خدایا الهی زودی این روزای پر استرس تموم شه و من بتونم به سلامتی نی نی مو بغلم بگیرم و کنار هم هممون آرامش داشته باشیم ... این روزا افسرده شدم ، از یه طرف استرس ، از یه طرف هم اینکه نمیتونم به خونه برسم کلافه میشم ... خداجونم میدونم این روزا هم میگذره بهم نیرو بده قوت بده بتونم با روحیه خوب بگذرونم تا خانواده م هم کمتر سختشون بشه .. خدایا یه کاری کن بتونم از عهده کارای خونه بربیام ..... این روزا خیلی نبود مادرمو حس میکنم ، نبود یک کسی که باهاش راحت باشم مث یک خواهر ، روزای اول از اینکه نه خواهری کنارم داشتم و نه مادری دلم گرفته بود... اما خدا علی رو برام نگه داره، وجودش همراهیش قلبمو خیالمو آروم میکنه، این روزا فقط به این فکر میکنم که خیلی باید قدر علی رو بدونم ...

یکشنبه هفدهم دی ۱۴۰۲
رویا

عیب من :

من میخوام کسی باهام تعارف نداشته باشه ، ولی خودم با همه تعارف دارم 😐

پنجشنبه هفتم دی ۱۴۰۲
رویا

یکی هم همه طلاهاشو میفروشه و میده شوهرش که براش اقامت دبی بگیره .... از دیشب که فهمیدم ، یه حس دلسوزی وحشتناکی بهش دارم که آخه دیوونه چرا اینکار و کردی .. انگاری از آخرش آگاهم که اینجوری فکر میکنم، استغفرالله ...

اووف چون یک زنم ، زورم اومده .. پس شوهرش بوقه که اون خودش بره پول جور کنه، از سادگیشه ... حسی و الان دارم که نسبت به طلاقش داشتم ، همون لحظه حس کردم که داره اشتباه‌ میکنه ، الانم همین حس و دارم ،.. خدا خودش هواشو داشته باشه، دلم نمیخواد آخرش بد تموم شه براش .... اگه موفق بشه ارزششو داره هر چند شوهرش بوقه ...

چقدر یه آدم میتونه تو زندگی ریسک کنه ... بعضی وقتا فکر میکنم عقلشو باخته به دلش، بس که شوهرشو میخواد هیچی نمیفهمه، خوب و بد و نمیتونه بفهمه، این چه دوست داشتنیه که عقل و نابود میکنه ، این دوست داشتن سمی یه ..... کاشکی زود به خودش بیاد ، گازشو گرفته داره با فرمون شوهرش جلو میره چشم بسته ، خدا کنه شوهرش خاطرسو همینقد بخواد، پاش بمونه ....

چهارشنبه ششم دی ۱۴۰۲
رویا

یه خواب خیلی شیرین و باور نکردنی می ارزه به هزارتا واقعیت .. خواب گوگوش و دیدم ، حس بغل کردنش واقعی واقعی بود ، هنوز حسه باهامه ، شیرینی شو تو قلبم حس میکنم، چسبیده بهم لبخنده باور ،...

جمعه یکم دی ۱۴۰۲
رویا

تو اینستا عکس صفیه رو دیدم ، همونی که وقتی بچه بودم و میرفتم مکتب خونه، قرآن خوندن و یادم میداد ، یادمه یه روز به هممون گفت بچه های عزیزم نکنه یه وقت موهاتون از زیر روسری بیاد بیرون ، اگه موهاتون پیدا بشه اونوقت تو جهنم هر کدوم از تار موهاتون که پیداس تبدیل به مار میشه و دنبالتون میکنه ..... من از بچگی فوبیای مار دارم ... صفیه رو سه سالی هست دنبالش میکنم تو اینستا خیلیم دوستش داشتم ، هیچوقت نشده بود موهاشو ببینم عکسشو میزاشت تو اینستا اما با حجاب کامله کامل بدون ذره ای از پیدا شدن مو... الان یه استوری گذاشته که قشنگ چادرش تا فرق سرش گذاشته و نیمی از موهاشم قشنگ پیداس...

به خودم گفتم بعد بیست سال ممکنه باورش عوض شده باشه ... ایرادی نداره ... اما ...