زن دایی بزرگه آلزایمر گرفته ...

دیشب بعد از اینکه از گشت و گذار برمیگشتیم تصمیم گرفتیم همه با هم بریم پیش زن دایی ...

همه زودتر از ما رسیده بودن .. وقتی رفتم تو ، حس کردم اوضاع خوب نیست ، از فاطمه دخترش پرسیدم چی شده ؟؟ گفت اینجوری میشه بعضی وقتا .. زن دایی رو دیدم زیر بازوشو گرفتن و خودش میخواست بره اما نمیدونه کجا ،، علی رفت سلام کنه بوسیدش ، بهش گفتن مامان علیه نوه ت زن دایی ساکت بود .. نوبت به من رسید ، زن دایی چهره ش عصبی و تلخ بود اما دخترش اشاره کرد دستشو بگیر ، دستشو گرفتم و با صدای شاد مثل همیشه گفتم سلاااام زن دایی حالت چطوره ؟ لبخند زد دخترش گفت مامان مریم اومده پیشت که دوستش داری ، دخترش اشاره کرد دستشو بگیرم و همراش راه برم و یواش بهم‌گفت باهاش حرف بزنم ، بلند بلند حرف زدم ، همیشه با زن دایی معمولا شوخی میکردم اون لحظه هم با لحن خنده سعی میکردم بخندونمش ولی شوک شده بودم ، انتظار نداشتم این حالش شده باشه ، دخترش به زور نشوندش نمیخواست بشینه ، میگفتن از دیشب کلا نخوابیده بیقراره قرصاشو نمیخوره .. نشستم پاهاشو ماساژ دادم ، با همه بداخلاقی میکرد ولی همین که من حرف میزدم لبخند میزد ،، الهی قلبم این لبخندش حکم مظلومی رو برام داشت که درد میکشید ولی نمیخواست بزنه‌ تو ذوقم ، چقدر قلبم‌ براش رفت ... تو هالشون همه نشسته بودن با همشون با تندی حرف میزد یا جواب بقیه رو نمیداد ولی به من لبخند میزد .. بعدا بردنش دکتر و ما برگشتیم خونه ... از اون موقع تا به الان خیلی تو فکرشم حس میکنم باید کنارش باشم ...