دیشب بعد از مدتها جلو خواهرم اینا علی باهام بد صحبت کرد ... شوکه و دلخور و شدیدا دلگیر شدم .... .

از دیشب که برگشتم خونه ، دلم راضی نمیشه .. اون بعدش گفت فهمید اشتباه کرده. اما دلم قانع نمیشه، یادم که میاد کفری میشم دست خودمم نیست منو خورد کرد ، کوچیکم کرد ... این اجازه رو نمیدم ، من بهش گفته بودم ، گفته بودم ......

باید طلا بخره ، باید پول خرج کنه .... اینجوری اگه تنبیه بشه شاید دلم راضی بشه ..... باید طلا بخره تا بدونه بعضی اشتباها تاوان داره .... خشک و خالی جبران نمیشه .. با طلا خریدنش ثابت میکنه به بقیه که اشتباه کرده. غرور له شده من شاید برگرده ....

عزیز دل مادر ، الان کنارم خوابیدی تو اتاق خاله ،،، ... با دست گچی رو شکمت خوابیدی ، نه الان که نگات کردم به پهلو خوابیدی ، جان دلم... خدا رو شکر که اون روز حرف دکتر و گوش ندادم و اول رفتم پیش همون آشنا ... اونجا آتل بست و دو روز پیش گچ گرفت دستتو ... هیچوقت به دکتر بیمارستان اعتماد ندارم چون بیمارستان شهرمون بیمارستان نیست کشتارگاه س ....

خدا رو شکر ... از فرط خواب دیگه نمیتونم بگم ... سعی میکنم ثبت کنم این روزا رو بیشتر ...

این فکر که واقعا دیگه رفت واسه همیشه ، دلمو داغون میکنه ... من میخواستمش ..

هیچوقت فکر نمیکردم به اینجا برسه که دل به دل راهی نداشته باشه ....

آتیش روشنه تو دلم .. میسوزونتم ....

شکستگی دست ...

مصطفی من ، قشنگ من ، امروز روز پر استرسی بود برای هممون... من ، تو ، بابایی.. عکس دستتو که گرفتیم دکتر گفت گچ بگیریم، من قبول نکردم ، بردیمت پیش یکی از استا محلی خودمون که زیاد تعریفشو شنیده بودم، اونم عکستو دید ....

گفت هم در رفته هم شکستگی داره ، تو آتل میزارم بعد ده روز تو گچ ان شاءالله درست بشه اگه نشد عمل .... دلم ریخت ، نگاه علی کردم اونم همزمان رنگش پرید نگام کرد ،.. خدا خدا کردم درست شه .... آخ که وقتی داد زدی تا در رفتگی و درست کرد ، قوی ترینم اشکت در میومد اما گریه نمیکردی ، تو دلت تحمل کردی قلبم جونم دلم ، خیالم راحت بود که دیگه دستت خوب میشه پیش خدا هر لحظه دارم دعا میکنم که کار به عمل نکشه ... تا چند روز دیگه باید بریم عکس بگیریم ببینیم چطور شده ...

مصطفی الان ساعت ۴ صبحه ، با ناله پریدی از خواب ، دستتو دیدم بیشتر ورم کرده ، دلم خیلی خیلی شور میزنه ، کاشکی همون لحظه برده بودیمت بیمارستان .... وای خدا چه جوری صبر کنم تا چند ساعت دیگه ، خدایا ان شاءالله که طوری نشده باشه دستت ...... قلبممممممم... آروم و قرار ندارم ....

مصطفی امشب تو موقع بازی با توپ وسط هال افتادی و دست چپت قسمت آرنج آسیب دید، ...

همون لحظه که افتادی دلم هری ریخت دویدم پیشت باباتم همینطور گرفتمت بغل رو مبل نشوندمت دستتو بالا پایین میبردم زود زود صدا میداد ضعف کرده بودی، چنان ترسیده بودم بابات میخواست دستتو بگیره ببینه نمیزاشتم .. تا اینکه بعد چند ثانیه که دستتو تکون تکون دادم دلم آرومتر گرفت دراز کشیدی و ناله میکردی .... بابات اومد به زور دستتو گرفت دستش نگاه کرد و به زور تکون داد تو دادت رفت هوا ولی باز آرومتر شدی ، هنوز ناله میکردی ... روغن زیتونی که همیشه واسه ماساژ کنار میزارم آوردم کشیدم به دستت ، بهتر شده بودی که پا شدم اومدم آشپزخونه یه چیزی بیارم بخوری ،... بابات اومد سراغت دل نگرون بود و دلش میخواست مطمئن شه دستت خوب خوبه ، هی یه نرمش هایی گفت بهت انجامش بدی ، انگاری اعتماد نداشتی ناله میکردی نمیخواستی انجام بدی منم گفتم اذیتش نکن علی ... تا اینکه وقتی رفتی دستشویی دیدم دستت ورم داره، بابایی تا دید صورتش رنگ باخت ترسید ، میخواست دستت بگیره و به زور صاف کنه که من چند دفعه گفتم نه با زور نمیشه زور نزن ، تا اومدی بیرون از دستشویی گفت باید ببریمش بیمارستان حتما من نمیتونم نمیخوام بچم دستش خراب شه .. باید برم خودم میبرمش ، ساعت یک شبه الان ... بهش گفتم نه الان نمیبریمش فردا ... گفت نه تو پیش میکائیل بمون من و تو فرح میبریمش ، محکم گفتم نه ... با اینکه دلم میخواست ببریمش تا خیال جفتمون راحت شه ولی نبردیمش چون دیر وقت بود نمیخواستم دلشوره الکی بگیری ..

تو اتاق آوردمت ، سر جات خوابوندنت ، بابایی با قیافه ترسیده و شدید دل نگرون همراهمون اومد ، بهت گفت مصطفی دستتو صاف بگیر ، تو هم یواش یواش صاف میکردی دستتو تا خیال بابایی راحت شه که یه لحظه بابایی دستشو آورد جلو و تند دستتو صاف کرد و تو داد زدی منم با عصبانیتی که داشتم منفجر میشدم داد زدم برو گمشوووووووو همون لحظه اینقده عصبی شدم که نگو ، گقتم اینجوری که بهت اعتماد نمیکنه هیچوقت، هزار دفعه گفتم زور نزن هر دفعه زور میزنی بچه اعتماد نمیکنه بهت بس کن دیگه اونم عصبی شد داد زد منم باباشم میخوام خوب شه منم دلم داره میجوشه ، گفتم برو برو میگم زور نزن زور میزنی چرااااااااا اونم گفت فکر میکنی همش بچه خودته ، منم باباشونم نمیزاری دست بهش بزنم ....

خلاصه مصطفی امشب تو افتادی زمین ولی من و بابایی افتادیم به جون هم ....

رو تختم ...

همه بدنم درد میکنه .. خواب بد دیدم .. خواب دیدم من و علی دعوامون شده اونم جلو مامانش به دروغ داره میگه که من نفرینش میکنم همیشه ، منم با همه وجودم شوکه شدم و میگم من هیچوقت اینکار و نمیکنم ولی اون جلو مامانش به دروغ منو مقصر میکنه و من میام تو اتاق و نماز میخونم و گریه میکنم، از خواب که پریدم چشام اشکی بود ....

بلند میشم میشینم رو تخت ، گوشیمو از گوشه تخت برمیدارم چک میکنم ، با خودم فکر میکنم شاید خوابم برمیگرده به سعیده ، شاید به خاطر جوابی که صبحی داد این خواب و دیدم چون جوابش حالمو بد کرد دلمو لرزوندد دوباره... هنوز پیامی که صبحی براش فرستادمو ندیده ...

گوشی رو میزارم سرجاش برمیگردم سرجام میچسبم بهش ، دستشو که رو سرشه میارم پایین دستشو میگیرم و خودمو میچسبونم به بازوش، .... شاید اینجوری بتونم بخوابم ...

میکائیل رو سجاده نشسته بود و مثلا نماز میخوند مث من ...

موقعی که نمازم تموم شد دو دستامو واسه دعا بالا آوردم و بلند جوری که میکائیل بشنوه گفتم خدایا ان شاءالله همه مریضا شفا پیدا کنن الهی آمین میکائیل هم دستاشو آورده بود بالا و گفت الهی آمین قند تو دلم آب شد دعا کردن بهم چسبید حس اینکه دعاهام مستجاب میشه تو دلم قوت گرفت گفتم خدایا ان شاءالله هممون عاقبت بخیر بشیم الهی آمین میکائیل گفت الهی آمین با هر بار گفتن آمینِ میکائیل لبخند میزدم گفتم خدایا ان شاءالله خواهرم و مریوم و همه همیشه خوشبخت باشن الهی آمین میکائیل گفت الهی آمین گفتم خدایا ان شاءالله سعیده خوشبخت بشه الهی آمین میکائیل گفت الهی آمین، یه لحظه لبخند محو شد چشام رفت سمت دیگه از اینکه به جای "آبجی" ، "سعیده" گفتم دلم لرزید بغضم گرفت دیگه یعنی دلمم باور کرده بود که دیگه آبجی ای در کار نیست .....

یه سوال ؟

اونایی که بچه چند ماهشونو استوری میکنن و پایینش مینویسن عشقم به تو ابدی و آغوشم پناهگاه امن تو و خلاصه آرزو میکنن در گذر از پیچ و خم های زندگی ات بهترین و با برکت ترین راه ها رو برگزینی ، بچه نوزاد طفلی مگه میبینه که مادر خطاب بهش اینا رو استوری میکنه ؟؟ این اداها چیه ..... حداقلش یه جایی ثبت کن بزرگ شد ببینه نه استوری واتساپ که ۲۴ ساعت بعد نابود میشه ... مثلا میخوان عشق به بچه شونو جلو مردم پز بدن که چی بشه؟؟ بعضیا واقعا ....

نمیدونم فردا که عیده ، خوش میگذره یا نه ؟

شانس منو نگاه، عید قبلی که سنگ تموم گذاشته بودم واسه لباس، دور هم زیاد جمع نشدن ، اما این عید که دیدم هوا گرمه و با خودم‌گفتم کی به کیه حالا روز عید ، لباس ساده دارم ، حالا همه خاندان دایی بزرگه میخوان جمع شن یه جا، شانس و نگاه 😁

تو دلم میگم ساده بهتره ، وقارش بیشتره، خاصتره ، دوست داشتنی تره ، اینا دلداریایی هستن که به خودم میدم تا فردا ....

متوجه شدم فرح فیلم هایی میبینه که بهتره الان نبینه، ولی در کل میدونم دخترای الان اکثرا اینجور فیلمها رو میبینن، ولی من از وقتی فهمیدم فرح میبینه یه حالت عصبی پیدا کردم ، .. حالا منظورم از فیلم همین فیلمهای هالیوودیه که یه جورایی با دیالوگ‌ ها و صحنه سازی های غیر واقعی اون رشته از حس آدمو برانگیخته میکنه ....

زن که باشی قضیه فرق میکنه ، تجربه داری ، خلاصه میدونی و اون حس و تجربه کردی ولی دختر ممکنه با دیدن این فیلمها یه حسایی زنده بشه تو وجودش یه شور و اشتیاقی رو به همراه بیاره که مناسب شرایط فعلیش نباشه و به خاطر کنجکاوی و شور بی اندازه ممکنه یه سری مسائل زودتر از حد معمول پیش برن که نباید برن! ....

خلاصه خدا رو شکر که زمان ما اینجور فیلمها رو نمیتونستیم ببینیم و پاک و معصوم بزرگ شدیم ،.. نسل ما همه چی به وقتش تجربه میشد ..... واسه من که اینجور بود ...

دوستی با من احمقانه ترین کار ممکن تو دنیاس ....