مصطفی امشب تو موقع بازی با توپ وسط هال افتادی و دست چپت قسمت آرنج آسیب دید، ...
همون لحظه که افتادی دلم هری ریخت دویدم پیشت باباتم همینطور گرفتمت بغل رو مبل نشوندمت دستتو بالا پایین میبردم زود زود صدا میداد ضعف کرده بودی، چنان ترسیده بودم بابات میخواست دستتو بگیره ببینه نمیزاشتم .. تا اینکه بعد چند ثانیه که دستتو تکون تکون دادم دلم آرومتر گرفت دراز کشیدی و ناله میکردی .... بابات اومد به زور دستتو گرفت دستش نگاه کرد و به زور تکون داد تو دادت رفت هوا ولی باز آرومتر شدی ، هنوز ناله میکردی ... روغن زیتونی که همیشه واسه ماساژ کنار میزارم آوردم کشیدم به دستت ، بهتر شده بودی که پا شدم اومدم آشپزخونه یه چیزی بیارم بخوری ،... بابات اومد سراغت دل نگرون بود و دلش میخواست مطمئن شه دستت خوب خوبه ، هی یه نرمش هایی گفت بهت انجامش بدی ، انگاری اعتماد نداشتی ناله میکردی نمیخواستی انجام بدی منم گفتم اذیتش نکن علی ... تا اینکه وقتی رفتی دستشویی دیدم دستت ورم داره، بابایی تا دید صورتش رنگ باخت ترسید ، میخواست دستت بگیره و به زور صاف کنه که من چند دفعه گفتم نه با زور نمیشه زور نزن ، تا اومدی بیرون از دستشویی گفت باید ببریمش بیمارستان حتما من نمیتونم نمیخوام بچم دستش خراب شه .. باید برم خودم میبرمش ، ساعت یک شبه الان ... بهش گفتم نه الان نمیبریمش فردا ... گفت نه تو پیش میکائیل بمون من و تو فرح میبریمش ، محکم گفتم نه ... با اینکه دلم میخواست ببریمش تا خیال جفتمون راحت شه ولی نبردیمش چون دیر وقت بود نمیخواستم دلشوره الکی بگیری ..
تو اتاق آوردمت ، سر جات خوابوندنت ، بابایی با قیافه ترسیده و شدید دل نگرون همراهمون اومد ، بهت گفت مصطفی دستتو صاف بگیر ، تو هم یواش یواش صاف میکردی دستتو تا خیال بابایی راحت شه که یه لحظه بابایی دستشو آورد جلو و تند دستتو صاف کرد و تو داد زدی منم با عصبانیتی که داشتم منفجر میشدم داد زدم برو گمشوووووووو همون لحظه اینقده عصبی شدم که نگو ، گقتم اینجوری که بهت اعتماد نمیکنه هیچوقت، هزار دفعه گفتم زور نزن هر دفعه زور میزنی بچه اعتماد نمیکنه بهت بس کن دیگه اونم عصبی شد داد زد منم باباشم میخوام خوب شه منم دلم داره میجوشه ، گفتم برو برو میگم زور نزن زور میزنی چرااااااااا اونم گفت فکر میکنی همش بچه خودته ، منم باباشونم نمیزاری دست بهش بزنم ....
خلاصه مصطفی امشب تو افتادی زمین ولی من و بابایی افتادیم به جون هم ....