وضعیت حال :

بابام روبروم نشسته ، مریوم سمت چپم .. داداشم ( ا ) سمت راستم ... امشب بابام طبق هر شب که بعد از شام میره امشب نرفته و نشسته ... بابا انگار چون دیده داداشم همینجاس نشسته ... آیا برای محبت زیادی یا سرگرمی اعصابی ... ( ا ) تازگیا مشکل اعصاب پیدا کرده و اکثر اوقات حرفایی میزنه که نباید و رفتارهایی میکنه که نباید ... و من عجیب دارم فقط به این فکر میکنم که چرا بابام هنوز نرفته ...

دقیقا دقیقا دقیقا الان اومد کنارم نشسته ... ازم یه چیزی در مورد گوشی پرسید ... فاصله اش با من ۲۰ سانته .. و نگاهش میتونه به گوشی بیوفته و اینا رو بخونه و من چقدر احمقم که هنوز دارم تایپ میکنم ...

میکا اومد

وقتی با خودم فکر میکنم که سعیده از اتفاقی که برام افتاده خبر داشته و حتی حالمو نپرسیده دلم درد میگیره اونقدر که دیگه هیچوقت فکر‌نکنم دلم باهاش صاف بشه ....

هیچوقت فکر‌نمیکردم یه روزی اون اینقدر بی تفاوت باشه نسبت به حال من .... و شد و ثابت شد ....

اون دروغ گفت کلبه سر میزد آدرس و پیدا میتونست بکنه در حالی که به دروغ گفت نمیتونه ... هیچوقت باور نمیکردم سعیده دروغ بگه ... هنوزم فکر میکنم دروغ نگفته ولی این آمارها یه چیز دیگه ای میگه ... منم کم دروغ نگفتم بهش .. ولی دروغی که مجبور شدم بگم بهش این بود که وقتی رفتم شهرشون به دروغ گفتم عجله داریم زود برمیگردیم اونم فقط و فقط واسه خاطر این بود که با مامان شوهرم اینا آشنایی نداشته باشن همین .. خدا میدونه من حتی خودمم نمیدونستم تو اون سفر قراره ببینمش علی مجبورم کرد من نمیخواستم اینجوری یهویی من فقط میخواستم تو شهرشون یه دوری بزنم که نزدیک شده باشم بهش ولی علی انگاری میخواست از شر دلتنگی های من خلاص شه یهو گفت اگه نری تو مغازه خودم میرم منم ترسیدم نمیخواستم یه مرد بره سراغشو بگیره رفتم وای دل تو دلم نبود .... ولی خوشحالم چون دیدمش و بابتش از علی تا دنیا دنیاس ممنونم هر چند که یهووییی شد ... دروغی که گفتم فرداش بود وقتی گفت کجایی بازم ببینم الکی گفتم نه ما باید بریم نمیخواستم خواهرشوهرهام آشنا شن چون‌میشناسمشون اونا میچسبن و من اینو نمیخواستم نمیخواستم نمیخواستم ....

یا باید باهاش کنار بیای که بعضی وقتا آدما نمیتونن کنار بیان و ذوب میشن

یا باید دور شی ازش نبینیش

خودمو و با سعیده رو میگم رابطه خواهرونه ای که بود الان نیست منم انگاری نمیتونم بی تفاوت باشم هی به سر دلم میزنه یهو بهش بکوبم ولی خب نمیشه دیگه ...

امروز میرم خونه خواهرم فاطمه ... سرمو گرم میکنم .. یه پیج جدیدی هم زدم باید به اون برسم سر دلم گرم شه یادش بره چرت و پرتا رو ...

شدیدا دلم یه دوست میخواد

دیدی ماست تاریخ انقضا داره ؟؟؟

رابطه آدما به جز خانواده تاریخ انقضا داره .... !

رابطه آدما با دوستاشون یا کسایی که یه روزی فکر میکردن تنها شخص روی زمینن که میتونن درکت کنن تموم میشه عین ماست که یه روزی ترش میشه و تاریخش تموم شده تو هم باید بدونی رابطه با این آدما یه روزی تموم میشه ، به همین قشنگی ....

سعیده ، کسی که من فکر میکردم تنها آدمیه که میتونه منو بفهمه ، الان آدمی شده که من فهمیدم دیگه نمیتونه منو بفهمه ، ترش شده تاریخش گذشته .. حالا نه اینکه مقصر باشه نه... زمان رئیسه.. زمان اینو میگه ... یه زمانی اون میتونست و میخواست ، الان نمیتونه یا نمیخواد ، و دلی که تو وجود منه هی زور میزنه که بشه اما نمیشه و اینه که من به اینجا رسیدم که دیگه‌ تمومه ، بعضی دوستی های خاص هم دورانش به سر میاد .... کافیه قبول کنی جیگرم و لبخند بزنی به خودت، خودی که میدونی خلایی که از بچگی همراهته تا ۹۰ سالگی هم همراهت میمونه ...