سه شنبه سوم مرداد ۱۴۰۲
رویا
تا اونجایی گفتم که دیگه دلم راضی نمیشد و حرفشو نمیتونستم باور کنم واسه همین ازش خواستم بیاد بشینه و حرفامو رک بهش بزنم .... گفتم ببین ما الان چند ساله که داریم با هم زندگی میکنیم تو این سالها چند دفعه این قضیه و مشکل پیش اومده و هر دفعه من باورت کردم که دیگه تکرار نمیکنی اما دیگه نمیتونم دلم نمیتونه دست خودم نیست باورت نداره دیگه ، حرفتو قبول نداره ... گفتم تو باید تاوانشو بدی ، تاوان اعصاب خوردی منو .... گفتم تو باید پول خرج کنی تا بفهمی دنیا چه خبره ، تا پول از جیبت نره تو نمیفهنی اما همین که پول از دست بدی تازه دستت میاد چی به چیه .. گفتم همون طور که وقتی لباسشویی خراب میشه مجبوری خرجش کنی تا درست شه تا وقتی ماشین خراب میشه باید پول بدی تا درست شه الانم اعصاب من خراب شده باید جریمه شو بدی ، گفتم چد سال پیش قرار گذاشتیم اگه تکرار کنی اینکارتو باید برام طلا بخری الانم باید بخری ...... به فکر فرو رفت ...
گفتم علی من دیگه رک حرفمو میزنم دیگه خسته شدم نمیتونم ،... با مظلومی گفت باشه بیا وردار کارتمو اونجا گذاشتم برو بخر ... نگاش کردم و با خمده گوشه لبم گفتم چیه بدت اومد از من. گفت نه چرا بدم بیاد ....
بماند که چقدر دنبال برگه قرارداد گشتم و پیدا نکردم ولی پستی که اینجا با عنوان عهد نامه ثبت کرده بودمو نشونش دادم ، خلاصه سرتو درد نیارم از اینکه خواست با طلا خریدن جبران کنه سوپرایز شدم و خوشحال ،.. دلمم راضی شد ...
فرداش اومدیم طلافروشی ، دلم نمیخواست بهش سخت بگیرم واسه همین یه گوشواره پنج و نیم میلیونی گرفتم ، گوشواره کوچیک مدل کیلیپسی مثلثی که همیشگی تو گوشم باشه ... خیلی خوشحال شدم که برام خرید 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍، اولش فکر میکردم شاید یه چیز سه میلیونی یا حداقل چهار میلیونی بگه بله اما بعد که گفتم این یکی و دوست دارم، رفت و برام خرید خیلی به دلم نشست ، خیلی خیلی خیلی دلم سوپرایز شد ، مهرش به دلم بود بیشتر و بیشترترترترتر از قبل شد ....
وقت تو ماشین انداختم به گوشم به جیغ خفه ای زدم و ازش تشکر کردم و بهش گفتم چقدر برام ارزش داره این کارش ، و کلی باهاش حرف زدم که مطمئن شم دلگیر نیست ازم ، آخه نمیخواستم اینکارمو به نشونه تلافی ببینه ، میخواستم بدونه نیاز داشتم که باور کنم سر حرفش میمونه، ....
خلاصه اومدیم خونه اون شب و زندگی به کام هممون شیرین قند عسل شد دوباره ...
بله ، امروزم دیگه باید برمیگشتم خونه خواهرم اینا که چند روزی بمونیم، عصری مریوم زنگ زد کی میای؟ گفتم شب میایم ، شب تو راه بودم که خواهرم زنگ زد و پرسید کی میرسی بهش گفتم یه نیم ساعت دیگه چطور ؟ گفت آها همینطوری خواستم بدونم که شام بزارم و اینا،... مشکوک بود ... رسیدم ،علی منو پیاده کرد گفتش میره تا یه مغازه ای و برمیگرده ، منم با بچه ها اومدم تو ، یه راست رفتم دسری که درست کرده بودم و بردم تو آشپزخونه خواهرم تو آشپزخونه مشغول بود ، گوشواره مو نشونش دادم و مریوم اومد و حرف زدیم و مجید اومد و همینجوری حرف میزدیم که خواهرم گفت وای چرا اینجا وایسادین همه برین بیرون ببینم ، تو راهرو اتاق مجید دیدم هی مریوم میخنده و پرسیدم چیه همش میخندی گفت واسه خاطر کاسکو امروز منو ترسوند یادم میاد خنده م میگیره ، منم بیخیال شدم ، کاوری که واسه گوشی مجید خریده بودمو به مجید دادم گفتم ببین این خوبه اونم هی با گوشیش ور میرفت و بازم دیدم مریوم میخنده. ، فکر کردم واس خاطر کاور گوشیه که خنده اش گرفته شاید فکر کرده کاور دخترونه س گفتم مردونه س هااا رنگش آبیه که ،... مجید گفت نه بابا عالیه دستت درد نکنه... خلاصه من هی از این اتاق به اون اتاق ، هی مریوم هر هر خنده اش قطع نمیشد تا اینکه روبروی فاطمه وایسادم تو راهرو گفتم شما مشکوک میزنین این مریوم الکی نمیخنده یهو نگاه دیوار و سقف خونه کردم و چرخیدم و گفتم بابا یه اتفاقی افتاده چیزی عوض شده تو خونه که یهو چشمم افتاد به جعبه ای که رو چمدونم تو اتاق گذاشته بودن ، رفتم نزدیکتر دیدم وای یه گردنبنده طلاس به اسم خودم ، چشام چهارتا شد و جییییییییییییییییغ زدم زیرش نوشته بود از طرف خواهر و خواهر زاده وای داد و هوارم تموم خونه رو برداشت اینقده دلم ضعف رفت براشون باورم نمیشد که ... آخ آخ. دلم داشت میرقصید فقط چقده خوشحال شدم چقده بیتاب شدج چقده فشارم بالا و پایین شد سوپرایز شدم 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
خلاصه که خوش به حال من شد ، دیروز و امروز من سوپرایز شدم شدیدا ، شکرت خداجووووونم 🥰🥰🥰🥰🥰