طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

خواب تو

یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۲
رویا

خواب دیدم .‌.

که تو وبلاگا دارم میگردم ،. یهو وبشو میبینم ، میخونم نگرانمه، میبینم از من مینویسه.. یهو خودمو تو ماشین صندلی عقب میبینم که اون جلو نشسته با دخترش داره در مورد من حرف میزنه ، پیاده میشه و من سرمو میبرم جلو ، منو میبینه ، حالا من تو خونه شونم ، تو حیاط دارم نگاش میکنم ، نگاش میکنم ، چه نگاه پاک و معصومی دارم بهش ، ته دلم میگم پس همه این مدت تو به فکر من بودی و من نمیدونستم ، تو داری حیاط و طی میکشی ، من بلند میشم شیلنگ آب و میگیرم و کمکت میکنم ، تو میری بستنی میاری به مصطفی میدی ، میکائیل همرام نیست، نگات میکنم چقدر حسم بهت واقعیه خواهرانه س ، نگات یه ذره استرس توشه میگم من برم دیگه، تو میری که واسه میکائیلم بستنی بیاری ، دنبالت میام که بهت یه چیزی و بگم استرست بیشتر شده و میگی بهتره بری الانه که برسه خونه میگم باشه و زود میام بیرون از خونه، تو کوچه دست مصطفی و گرفتم و تو دلم میگم الانه که بیاد خونه ممکنه اینجا منو ببینه اطراف و نگاه میکردم که اگه اومد یه جوری برم که نشناستم .... ...

از خواب که بیدار شدم ، یه حالیم .. ..

...

لحظه ای

شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲
رویا

نشستم خونه داداش حسین تو هال ، کنارم مامان هادیه، اونورتر فاطمه خواهرم ، و خواهر هادیه نشستن ... بچه ها رو خوابوندم خونه فاطمه و مریوم پیششون موند ، ... طبق معمول بچه های داداش حسین با پسر خاله و دختر خاله هاشون از اونجور بازیا میکنن، بازیای پر خطر 😀، صندلی چرخ دار و آوردن وسط هال ، اون دختر بزرگه داداشم نشسته روش و اون فسقیا دارن میچرخوننش 😅 این وسط هم دو سه باری فسقلیا قل خوردن نزدیک بودن سرشون بخوره به دیوار ، ولی مث همیشه گریه نکردن و دوباره ادامه بازی😁

فاطمه با دوست جون جونیش (مامان هادیه) دارن حرف میزنن ، خواهر هادیه که من خیلی دوست دارم هم در حال جویدن ناخناشه ، هادیه هم رفته بیمارستان کنار دوستش بمونه، حسین هم که به خاطر کارش بیرون از شهره( دو هفته یه بار میاد خونه)،..

چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۲
رویا

چیز وحشتناکیه

اینکه چطور افراد نزدیک به تو

بتونن خیلی زود

غریبه بشن ... (رویا)

چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۲
رویا

نشستم تو هال کوچیکه خونه مادر شوهر ..

برادر شوهر و پدر شوهر در حال شستن حیاطن .. از اونجایی که یه طرف هال دیوار شیشه ایه رو به حیاط ، قشنگ میشه کل حیاط و از توی هال دید .. زن همسایه شون نشسته اینجا ... مریم خواهر علی بین اتاق و هال در حال رفت و آمده ...

پدر شوهرمو نگاه کردم ، تو ذهنم به خودم گفتم ، من کی جز این خانواده شدم ، لبخند زدم ... تقدیر و سرنوشت عجیب ترین ماجرای این دنیاس که غیر قابل پیشبینیه ... مریم نشست اینجا ، جاری جان اومد رفت آشپزخونه یه چیزی برداشت و داد به شوهرش ، درحال کمک به اوناس ...

من هم به نوبه ی خودم توی تمیز کردن خونه خیلی کمکشون کردم 🫡 الان نشستم چون پام درد میکنه 🫠، ... زن دایی بزرگه هم اینجاس نمازشو خونده و اومد کنارمون نشست ، مادر شوهر من دختر زن دایی بزرگه س ، واسه همین امشب اومده که فردا که دخترش از حج میاد باشه اینجا ... مریم در حال شیر دادن به بچه ش شد ، بچه ش فقط سه ماهشه نازی ...

منتظر علی نشستم با موتورش بیاد منو ببره خونه ..

چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۲
رویا

حرفامو بهش زدمو و مدل چک کردن آمارم اذیت کننده س ....

جارو میکشم تموم که میشه میام یه سر میزنم آمارو ... دوباره میرم ادامه کارامو .. یه چی درست میکنم وسط پیاز خورد کردن میام یه سرک میکشم .. ظرفا رو که شستم یه سرک دیگه ... بعد دستشویی باز یه سرک ... تو گوشیم تو دینستا بعد چند دقیقه حتما باید یه سرک بکشم حتی موقع فیلم دیدن بعد چند دقیقه باید قطع کنم فیلمو ببینم آمار چطوریاس .... هر کاری که میکنم آخرش ختم میشه به آمار دیدن ... چرا واقعا ؟؟

اذیت میشم .....

سه شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۲
رویا

از خواب بیدار شدم ...

اما هنوز خوابم ....

چقدر دلم گرفته س....

چقدر دلم واسه دلم میسوزه .....

جمعه سیزدهم مرداد ۱۴۰۲
رویا

این روزا فهمیدم که بعضی وقتا باید مادرتر باشم ...

وقتایی که میخوام دستمال مصطفی رو با آب گرم ماساژ بدم، باید صبورتر باشم. نباید خودمو ببازم که چرا دستش راست نمیشه یا چرا جمع نمیشه باید مادری باشم که نسبت به قبل قوی تر و صبورتر و از همه مهمتر مهربون تره، نکنه یه وقت خدای نکرده به خاطر ترس و استرس از اینکه دستش مثل قبل نمیشه عصبی و تند بشم ، آخه وقتی دستشو ماساژ میدم ومیبینم دستش کامل راست نمیشه دلم یهو میلرزه و فکرای وحشتناک تمام وجودمو ترس میگیره و عصبی میشم ، اینجور وقتا باید فقط صبور باشم چون من یک مادرم ، این روزا مادری کردن رو بیشتر از قبل دارم تجربه میکنم ....

پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۲
رویا

سرگرمی من شده بازی با این دل غمگین و خستم یادم نمیره اون همه قول و قرارایی که من با خودم بستم. اما تو ببین آخه دل من دل ساده من ..... پوووووف

دوشنبه نهم مرداد ۱۴۰۲
رویا

امشب سر شام یهو یه حالی شدم ،

بابام و خواهرم سر سفره نشسته بودن، نمیدونم چرا یه لحظه از ذهنم رد شد که چرا مامان این لحظه رو نتونست ببینه ، این لحظه از کنار هم بودن و خوش بودن و آرامش داشتن و، چرا همه زندگیش با غم و غصه گذشت ، بدجور یهویی آرامش این لحظه تو ذوقم خورد چون حس میکردم سهم مامانه که بهش نرسیده ..... بابامو نگاه کردم ، خواهرمو هم همینطور ، این برخورد خوب ، این لحن آروم بابا. دلمو رنجوند که چرا با مامان این رفتار و نداشت ، چرا این آرامش و بهش نمیداد ، چرا همیشه غصه دارش میکرد ، ته دلم رنجید ، سکوت کرده بودم ، دیگه فقط لقمه تو دهن میکائیل میذاشتم ، خودم میلی نداشتم ....

شنبه هفتم مرداد ۱۴۰۲
رویا

تو بدخلق ترین حالت ممکنم ...

هم دم غروبه .. هم کسی پیشم نیست ، هم کاری ندارم ، هم حوصله ندارم ،.. هم نمیدونم چیکار کنم ،..

یه دستشویی برم شاید یه طوری شد ....

شنبه هفتم مرداد ۱۴۰۲
رویا

بعضی وقتا نیازه که از خیلی حرفا فقط عبور کنیم و بگذریم ...

جریمه و سوپرایز

سه شنبه سوم مرداد ۱۴۰۲
رویا

تا اونجایی گفتم که دیگه دلم راضی نمیشد و حرفشو‌ نمیتونستم باور کنم واسه همین ازش خواستم بیاد بشینه و حرفامو رک بهش بزنم .... گفتم ببین ما الان چند ساله که داریم با هم زندگی میکنیم تو این سالها چند دفعه این قضیه و مشکل پیش اومده و هر دفعه من باورت کردم که دیگه تکرار نمیکنی اما دیگه نمیتونم دلم نمیتونه دست خودم نیست باورت نداره دیگه ، حرفتو قبول نداره ... گفتم تو باید تاوانشو بدی ، تاوان اعصاب خوردی منو .... گفتم تو باید پول خرج کنی تا بفهمی دنیا چه خبره ، تا پول از جیبت نره تو نمیفهنی اما همین که پول از دست بدی تازه دستت میاد چی به چیه .. گفتم همون طور که وقتی لباسشویی خراب میشه مجبوری خرجش کنی تا درست شه تا وقتی ماشین خراب میشه باید پول بدی تا درست شه الانم اعصاب من خراب شده باید جریمه شو بدی ، گفتم چد سال پیش قرار گذاشتیم اگه تکرار کنی اینکارتو باید برام طلا بخری الانم باید بخری ...... به فکر فرو رفت ...

گفتم علی من دیگه رک حرفمو میزنم دیگه خسته شدم‌ نمیتونم ،... با مظلومی گفت باشه بیا وردار کارتمو اونجا گذاشتم برو بخر ... نگاش کردم و با خمده گوشه لبم گفتم چیه بدت اومد از من. گفت نه چرا بدم بیاد ....

بماند که چقدر دنبال برگه قرارداد گشتم و پیدا نکردم ولی پستی که اینجا با عنوان عهد نامه ثبت کرده بودمو نشونش دادم ، خلاصه سرتو درد نیارم از اینکه خواست با طلا خریدن جبران کنه سوپرایز شدم و خوشحال ،.. دلمم راضی شد ...

فرداش اومدیم‌ طلافروشی ، دلم نمیخواست بهش سخت بگیرم واسه همین یه گوشواره پنج و نیم میلیونی گرفتم ، گوشواره کوچیک مدل کیلیپسی مثلثی که همیشگی تو گوشم باشه ... خیلی خوشحال شدم که برام خرید 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍، اولش فکر میکردم شاید یه چیز سه میلیونی یا حداقل چهار میلیونی بگه بله اما بعد که گفتم این یکی و دوست دارم، رفت و برام خرید خیلی به دلم نشست ، خیلی خیلی خیلی دلم سوپرایز شد ، مهرش به دلم بود بیشتر و بیشترترترترتر از قبل شد ....

وقت تو ماشین انداختم به گوشم به جیغ خفه ای زدم و ازش تشکر کردم و بهش گفتم چقدر برام ارزش داره این کارش ، و کلی باهاش حرف زدم که مطمئن شم دلگیر نیست ازم ، آخه نمیخواستم این‌کارمو به نشونه تلافی ببینه ، میخواستم بدونه نیاز داشتم که باور کنم سر حرفش میمونه، ....

خلاصه اومدیم خونه اون شب و زندگی به کام هممون شیرین قند عسل شد دوباره ...

بله ، امروزم دیگه باید برمیگشتم خونه خواهرم اینا که چند روزی بمونیم، عصری مریوم زنگ زد کی میای؟ گفتم شب میایم ، شب تو راه بودم که خواهرم زنگ زد و پرسید کی میرسی‌ بهش گفتم یه نیم ساعت دیگه چطور ؟ گفت آها همینطوری خواستم بدونم که شام بزارم و اینا،... مشکوک بود ... رسیدم ،علی منو پیاده کرد گفتش میره تا یه مغازه ای و برمیگرده ، منم با بچه ها اومدم تو ، یه راست رفتم دسری که درست کرده بودم و بردم تو آشپزخونه خواهرم تو آشپزخونه مشغول بود ، گوشواره مو نشونش دادم و مریوم اومد و حرف زدیم و مجید اومد و همینجوری حرف میزدیم که خواهرم گفت وای چرا اینجا وایسادین همه برین بیرون ببینم ، تو راهرو اتاق مجید دیدم هی مریوم میخنده و پرسیدم چیه همش میخندی گفت واسه خاطر کاسکو امروز منو ترسوند یادم میاد خنده م میگیره ، منم بیخیال شدم ، کاوری که واسه گوشی مجید خریده بودمو به مجید دادم گفتم ببین این خوبه اونم هی با گوشیش ور میرفت و بازم دیدم مریوم میخنده. ، فکر کردم واس خاطر کاور گوشیه که خنده اش گرفته شاید فکر کرده کاور دخترونه س گفتم مردونه س هااا رنگش آبیه که ،... مجید گفت نه بابا عالیه دستت درد نکنه... خلاصه من هی از این اتاق به اون اتاق ، هی مریوم هر هر خنده اش قطع نمیشد تا اینکه روبروی فاطمه وایسادم تو راهرو گفتم شما مشکوک میزنین این مریوم الکی نمیخنده یهو نگاه دیوار و سقف خونه کردم و چرخیدم و گفتم بابا یه اتفاقی افتاده چیزی عوض شده تو خونه که یهو چشمم افتاد به جعبه ای که رو چمدونم تو اتاق گذاشته بودن ، رفتم نزدیکتر دیدم وای یه گردنبنده طلاس به اسم خودم ، چشام چهارتا شد و جییییییییییییییییغ زدم زیرش نوشته بود از طرف خواهر و خواهر زاده وای داد و هوارم تموم خونه رو برداشت اینقده دلم ضعف رفت براشون باورم نمیشد که ... آخ آخ. دلم داشت میرقصید فقط چقده خوشحال شدم چقده بیتاب شدج چقده فشارم بالا و پایین شد سوپرایز شدم 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍

خلاصه که خوش به حال من شد ، دیروز و امروز من سوپرایز شدم شدیدا ، شکرت خداجووووونم 🥰🥰🥰🥰🥰