نمیشه همه چیز خوب و با هم داشت
الان که خواهرم راهیه خونشه ، راهیه یه شهر دیگه س ، منم راهی خونم میشم ،اما هی تو دلم هم ناراحتم هم راحتم .. ناراحت از اینکه خواهرم دیگه کنارم نیست ، راحت از اینکه خونه خودممیرم کنار علی ام ... کاشکی میشد هم علی رو هم خواهرم و جفتش با هم داشته باشم ... اما شرایط زندگی این اجازه رو نمیده ... هر موقع وقت رفتن میشد یا وقت اومدنشون من ناراحت از دوری علی و خوشحال از بودن کنار خواهرم میشدم ، تا حالا نشده خیالم راحت باشه که جفتشون و دارم ... اگه خواهرم واسه همیشه اینجا بمونه من اون موقع س که قشنگ میتونم لذت داشتن جفتشون و بچشم .... هی روزگار چیکار میشه کرد انگار آدما تو این روزگار نمیتونن خوشبخت خوشبخت خوشبخت باشن ، انگار رسم این زمونه س که طعم دوری و دلتنگی و بچشن ...
عیب نداره ، ما دلمون بزرگه دیگه عادت کردیم از بچگی به این دلتنگی اخت گرفتیم ، رفیق شدیم ..
حالا باز خدا رو شکر این برنامه تصویری هست که میشه روزانه دو کلوم حرف زد دل آدم وا شه والا به خدا ...
این دفعه برعکس همیشه با نوشتن دلم وا نشد ، سبک نشدم .