نامزدی خواهر شوهر کوچیکه بهم خورد ... خودش بهم زد ... نخواست... همونی که دوستش داشت همونی که سرش دعوا شد حالا میگفت نه دیگه نمیخوام .. دلیلشم میگفت شکاکه ، زورگویه، عصبیه،... پسره هم میگفت من توانایی خرید خونه ندارم توقعاتتون بالاس ، مادر شوهرم هم گفته ما از روز اول شرط گذاشتیم شمام قبول کردین ... والا دقیق دیگه نمیدونم الله اعلم ..

حالا من موندم پس اون دوست داشتن چی میشه ؟؟

اینایی که پشت تلفن اینقده با عشق با هم حرف میزدن ، سرانجام اون عشق چی میشه این وسط؟؟؟...

یعنی الان بعد بهم خوردن دلتنگ هم نمیشن ؟؟؟ عذاب نمیکشن بابت دلتنگی؟؟؟ چطوری به نبود هم عادت میکنن؟؟؟ اینایی که من دیدم تو این دو ساله دم به دقیقه پشت تلفن یک سره در حال مکالمه بودن ... چطوری میتونن راحت بگذرن ؟؟؟... خدا میدونه از حال دلشون ... خدا کنه جفتشون خوشبخت شن جوونای حالا والا کسی از کارشون سر در نمیاره ...

لی میلر عکاس مجله ووگ در جنگ جهانی دوم

زندگینامه شو دیدم .. زنی که میره تو دل جنگ و عکس میگیره از اتفاقا چقدر شجاعت داشته چقدر وجدان داشته که بلاهایی که سر مردم میوفتاده رو نشون جهان بده ... چه کار بزرگی کرده ... بعد فوتش همه میبینن عکسایی که گرفته رو .... چقدر سخت بوده شرایط براش .. اون آدمایی که تو قطار تو اتاق رو زمین ت اون اردوگاه سرد مرده بودن و هیچکی از سرنوشتون خبر نداشت میلر ازشون عکس میگیره و میشه بزرگترین خبرنگار و عکاس جهان .....

چه زنی بوده واقعا ، چه زندگی سیاه و سفید و پر از اتفاقی داشته، اتفاقایی که خودش میرفته تو دلش .. چقدر دلش نترس و بزرگ بوده ...

تو ماشین نشستم دارم برمیگردم دهات خونه م بچه ها باب اباشون رفتن بستنی فروشی .. خواهرم فردا داره برمیگرده دوبی...

چقدر این رفتنا روح آدمو پیر میکنه ، آدمو خسته میکنه از این همه دلگیری پر تکرار .. تکرار تکرار از ده سالگی تا سی سالگی هی تو این بیست سال وقتی اومدن دلمون شاد و پر ذوق ولی روز رفتنشون که میرسه دل میشه یه بوته خشک یه کاکتوس به تمام عیار که هی خار میشه همه وجودش ... تا میایم بهم عادت کنیم میرن .. سه ماهه اینجان ... تا میایم عادت کنیم به نبودنشون برمیگردن هه هه ... خدا رو شکر که همین فضای مجازی هست تماس تصویری کمک خیلی بزرگیه واسه رفع دلتنگی ....

دو روزیه خونه خواهرم طبقه بالا آماده شده و ما اونجاییم اکثر اوقات ... حال خوبی داره طبقه بالا .. پنجره هایی که فقط نور میپاشه ازش رو فرشا ، یاد خونه قدیمی مامان و زنده میکنه و حس و حال اونجا رو تداعی میکنه ... خیلی حال خوبی داره بعد سالها حس کردن دوباره خونه مامان ...

مریمی دل نبند شاد باش بخند

اینکه تو سخت ترین شرایط کسی پیشم نبود منو قوی ترم کر‌د ، خدا بود خدا هست خدا همیشه هست .. .