دلم خواست  اون خونه رو...

دلم دلخوره ...

یه خونه پیدا کردم ، نزدیک خونه مامان ، قیمتش یه ذره از اونقدری که داریم بیشتره اما نوسازه ، جای ماشین هم نداره به جز یه پراید یعنی ۴۰۵ جا نمیشه ، ... از اینکه داداشم خبرشو داد بهم خوشحال شدم اما وقتی آقایی اینجوری زد تو ذوقم دلگیر خوشحال شدم که شاید میشه ، که شاید بشه ، که شاید مناسب باشه اما آقایی میگه با این قمیت ارزش نداره نمیخرم چون میخوام همه زندگیمو بزارم براش همه چی و میخوام بفروشم اون وقت یه ماشین ‌‌‌جا نشه یا سندش اینجوریه یا... اگه خیلی پایینتر بود میگه میخریدم .... اما من دلم خواست ... دلم میخواد کنار داداشام باشم ، دیگه وقتی فاطمه میاد پیش همیم راحت ،... دلم خواست ، چقدر امیدوار و خوشحال شد دلم وقتی داداشم‌حرف میزد چقدر دل خوشی دارم ... نمیدونم آخرش چی میشه .... نمیدونم ... همه چی به کنار تازگیا این حرفشو که میگه شاید یه مدت شیراز کار کنم و کجای دلم بزارم ......

خوشبختی

خوشبختی یعنی اینکه وقتی مرد خونه بیدار میشه میاد تو هال بچه رو میبوسه و بعدش تو رو ، خوشبختی یعنی همین الانی که میکائیل بگه منم میرم همراه بابا، باباشم بعد از اینکه چای و صبحونه شو خورد بره تو حیاط آماده رفتن بشه ، منم بدو برم دنبال میکائیل بگم نه نمیشه بری و اونم با خنده فرار کنه و بخنده و من برای خنده اش بمیرم، و بازم بدو بدو بیوفتم دنبالش اونم مثلا به خیال خودش داره واقعنی در میره منم مثلا نمیتونم بگیرم یک قدمیش وایمیستم میچسبه به موتور باباش ، بهش میگم بگو به بابا منو میبری ، اونم که واقعا لحنش معصوم و نازه میگه باباااااا منو میبری ، منم ب بابایش بگم ببرش گناه داره طفلی باباییشم به بچه بگه سردت میشه هاااا ولی خودش کمکش میکنه بشینه درست رو موتور و به مامانش میگه بدو لباس گرم بیار ، مامانشم میپره و میاره براش ، خوشبختی یعنی اینکه در و باز کنی براشون و ببینی بابای بچت با چه لبخندی داره بچه تو میبره موتور سواری و بعدش همراش تو مغازه، خوشبختی یعنی اینکه بای بای کنی با بچه ت و یادش بدی بگه دوستت دارم و اونم بگه و با خوشحالی بای بای کنه و بابایشم با یه خنده بزرگتر حس خوبشو نشون بده ، خوشبختی یعنی اینکه در و پشت سرشون ببندی و بیای بری سر وقت ناهار ، خوشبختی یعنی همین حسای قشنگ همین حال و هوای خوب دل ، خدایا شکرت

در پی لونه

زمینی که دو سال پیش خریداری شده ، انگاری قراره فروخته شه تا شاید ، شاید، شاید خونه ای در زادگاه مادری خریداری شه ... و چی بهتر از این برای من ... منی که هنوز شاید ، شاید، شاید آینده ام آن چیزی نیست که تصور میکردم و انگار قرار است جور بهتر تری باشد ... و چه خرسندم من ...

به قول مامان ، از صبر خیر است ...

من اگه دختر داشته باشم هیچوقت به راه دور شوهر نمیدم ، چون اگه صد سالم عمر کنم ۵۰ سال عمرم غصه ی دوریشو میخورم ...