رسیده بودیم خونه، کوچیکه خواب افتاده بود خوابید سر جاش ، بلند شدم رفتم لباسامو عوض کنم تو آینه خودمو دیدم ، چقد بهم میاد ، چقد بهم میاد مادر یه دختر کوچولو باشم ، امشب صدف و دیده بودم دو ماه از دختر من زودتر بدنیا اومده بود ، وقتی دیدمش با خودم گفتم اگه دختر من اینجا بود الان نزدیک سه ماهش میشد، بغلش گرفتم نازش کردم تو ذهنم دنبال دختر خودم بودم ، به خودم اومدم بوسیدمش ته دلم از صمیم قلبم از خدا خواستم همیشه حفظش کنه برا مامان باباش ، نمیتونستم زیاد بغل بگیرمش ترسیدم بشکنم قبل از اینکه بشکنم دادمش به مامانش اما نشستم کنارش ....
زل زده بودم تو آینه، چشام و صورتمو نگاه کردم چقدر بهم میومد مامانیِ یه دختر کوچولو باشم، نشستم داشت بغضم میترکید نذاشتم محکم به خودم گفتم نه افسوس نمیخورم نمیزارم شیطون بیاد سراغم نمیزارم غمگینم کنه از خدا خواستم قدرت و صبر بهم بده بلند شدم ، لباسامو مرتب کردم و رفتم پیش بقیه ....