چرت گویی..

حرفم نمیاد.. اما دوست دارم بگم.. از چی؟ نمیدونم.. اما میگم حتی شده چرت..

هوووووووووووووووووووووووووووووی... آیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.... ماااااااااااااااااااااااااااای... مای یه کلمه ی عربیه معنی ش میشه آب...

بابا آب داد.. مامان نمیدونم چی رو گم کرده همش سرش تو کمدشه .. داداش ‌‌إبی اومده.. وای.. واااااااااااااااای.. خونه به لرزه میوقته الان با اون اخماش..

آبجی الان زنگ زد.. گفت یالله بیاین دیگه، هفته دیگه بیاین ها گفتم چییییییییییییییییییی؟ هفته دیگه؟ مگه میشه؟ نه بابا به همین زودی و یه هویی که نمیشه هنوز هیچی مون آماده نیست.. خیلی جدی گفت هفته دیگه بیاین هر چه زودتر بهتر..

شاید هفته دیگه یا فوقش هفته بعدترش رفتیم اگه خدا بخواد..

بیا این گل واسه تو... واسه خودم.. 

عقده ای نشیا واسه این گفتم

خب دیگه چرت نوشتن اینجوریه دیگه..

حوصله ام داغان(داغون) شد... مامان در کمد هایش سرگردان شد.. داداش بیرون است داخل بیاید مرا جَوّش میگیرد.. دایی نرسیده هناز(هنوز).. دلم تنگ شد واسه پیاز.. وای خدا خفه ت نکنه مراض(مرض).. داداش جلو زن داداش اس داد بهم ناناز.. أه فکرم عجب درگیره با من خلاص..

با آسمان پیوند دوباره میبندم..

در جاده راه می افتم

از کنار درختان و گلها عبور میکنم

برایشان شعر و ترانه میخوانم

از کنار رودخانه میگذرم

لبخندی از نور بر آب و ماهیان هدیه میکنم

به دشت میرسم

شاخه های طلایی مهرم را 

سوی غزالان میاندازم

بر بلندای کوه

نوک قله اش می ایستم

با نگاه تحسینم بدرقه اش میکنم

هم آغوش ابر و باد

با آسمان پیوند دوباره میبندم