واقعا تو این سن فهمیدم یعنی هی دارم میفهمم که شوهر خودش دلیل خوشبختیه ، وقتی علی نباشه اصلا من شاد نیستم که دیگه خوشبخت هم باشم ، بودنش تو خونه رو میگما ، یعنی باید باشه ، باید مم ببینمش ، باید شبا رو تخت کنارم بخوابه ، باید روزا لم بده ، من این لم دادنشو ببینم باید باشه باید باشه تا من بتونم شاد بشم که در نهایت احساس خوشبختی کنم ..
از شیراز که برگشتم از اینکه اینجوری دست خالی رفته بودم دیدنش کل وجودم ناراضی بود ازم ،،، وقتی برگشتم میخواستم پست کنم براش ، میخواستم خاص باشه ، ... از شانس دو روز بعد برگشتن مامان علی خیلی مریض شد ، این دفعه با دفعه های قبل خیلی فرق میکرد ، چند روزی اوضاع رو به راه نشد تا اینکه بچه ها مریض شدن ، بزرگه هم تب بدی داشت کلا چند روز درگیر شدم فرصت نشد تا اینکه دیروز علی رفت دوباره مامانشو برد دکتر شیراز .......
از اینکه بهش دروغ گفتم یه جورایی بازم درگیرم ناراضیم ... دلم میخواد پیام بدم بهش بگم سبک شم .. پیام دادم صبحی اما بعد دو ساعت وقتی جواب داد تحویلم نگرفت .....
اینجا رو هم دیگه به آدرس قبلی برنمیگردونم ... احتمالا خودشم دونسته دروغ گفتم منتها اون فکر میکنه من براش کلاس گذاشتم منه بیچاره هم واسه خراب نکردن قشنگی رابطه مجبور شدم یهویی شد دروغ گفتم شاید نیازی به دروغ نبود میتونستم راحت بهش بگم اما اون لحظه حتی یه کوچولو هم نمیخواستم معذبش کنم .....
خدا جونم میشه خودت یه کاریش کنی ....
دروغ
خب !
اینجا باید ثبت کنم شاید که از عذاب وجدانم یه نمه کم شه ...
اتفاقی پیش اومد که رفتم شهرشون ، از قبل برنامه ریزی نکرده بودم ، تو عمل انجام شده قرار گرفتم ، اما از خدام بود ......
من رفته بودم ببینمش ، همینو میخواستم ، دیدمش ، به خواسته قلبیم رسیدم تمام اما خب ....... به زبون ساده بگم باید عذری میاوردم که وقتی دعوت شدم منزلشون ،جوابی داشته باشم واسه نرفتن نموندن ، به هزار و یک دلیل ... گفتم عجله دارم باید برم (الکی گفتم عجله نداشتم)
فرداش صبح وقتی پشت تلفن فهمیدم ممکنه بازم ببینیم همو، ته دلم دوباره جون گرفت اما با خودم فکر کردم نه نمیشه این دفعه به خاطر این هزار و یک دلیل، هر چند که تو ذهنم باز رویا ساختم حتی واقعا میخواستم به فرح بگم بیا بریم من و تو پیش آبجیم اما نمیشد خواهر شوهر وسطیه .... ...
یکی از این دلیل ها : خانواده آقایی من تو جای جای کل شهر هایی که رفتن یه دوست و آشنا پیدا کردن برای خودشون(به عبارتی خودشونو چسبوندن) 😃 و من با دونستن این موضوع درونم اجازه نمیداد که آشنا کنم اینا رو با هم ، وقتی تو ذهنم کلنجار رفتم و فهمیدم که نباید آشنا بشن در جواب اون که به شوخی گفت بیا مطب دکتر مامانم به دروغ گفتم ما امروز احتمالا حرکت کنیم سمت تهران بعدشم شمال(سناریو چیدم که کلا قصدمون مسافرت به شماله در حالی که سه چهار روزی شیراز میموندیم و بعدشم برمیگشتیم خونه)... ته دلم دوست نداشتم دروغ بگم بهش اما خب این بهترین راه بود برای حفظ کردن رابطه همون طوری که به صلاحه ....
دو روز بعدش وقتی توی پیام ازم پرسید کجایی گفتم خداحافظی کردیم با شیراز، بازم دروغ گفتم میخواستم یه جوری اونم معذب نباشه و هی دعوتم نکنه فکر کنه رفتم و منم اینقدر شرمنده ش نشم ....
این آخرین باریه که اینجا میای
دیگه نمیتونی !
این آخرین آماریه که بهم نشون میده تو رو ....
شکم داره به یقین تبدیل میشه
تا دو روز اگه خودتو معرفی کردی که کردی اگه نکردی من کلا باید تا همیشه قید بغض گل رو بزنم
آبجی تو اگه خودت باشی که من مشکلی ندارم خیالم راحت میشه همین فقط میخوام بدونم خودتی یا نه چرا میخوای مثلا من فکر کنم که تو اینجا نمیای ؟؟؟
تا دو روز اگه جواب دادی که هیچ
وگرنه من فکر میکنم یکی دیگه س و کلا واسه همیشه آدرس و عوض میکنم، با اینکه بغض گل ملکه ذهنم شده ...
اینجوریه دیگه
آمار بازدیدم از ۲ به ۱۶ رسیده 😃
اونوقت سرکار خانوم(جناب نیستی) حرف ما رو نشنیده میگیرن اوکی
خودتی کلک آبجیمی 😉😝😝😝😝😝😝😝😝
منم دقیقا یه چیزایی رو میخوام اینجا بگم که تو نباید ببینی
خلاصه از ما گفتن بود
خواننده محترم وبلاگ اگر شما اونی نیستی که من میدانم بیا یه چی بگو وگرنه ....
وگرنه هیچی تو هیچ ضرری نمیکنی فوقش من آدرسمو عوض میکنم 😏
آخه مگه مردم آزاری والا قدیما که زنگ میزدن فوت میکردن و آدمو حرص میدادن شده حکایت شما بگو دیگه کی هستی، اصلا اینجا چه میکنی
جون هر کی دوست داری بگو
بیا با هم دوست شیم آفرین بیا دست بدیم بهم تو فقط اسمتو بگو منم میام فقط واسه تو مینویسم باشه ؟
بیا بگو کی هستی
میخوام آدرسمو عوض کنماا یه چیزی از خودت بگو تا منم واسه تویی که اینقده پیگیری آدرس جدیدمو بدم آفرین بگو ببینم یالا نگاتو ببر این پایین ( همینجا صفحه گوشیت منظورمه🤪)این انگشت مبارکتو بیار سمت نظرات خصوصیش کن بگو کی هستی یک ، دو بگو چرا میای اینجا 😃
تو کی هستی ؟؟؟
که الان اینجا آنلاینی بگو ببینم
گیجی نصف شبی اومد سراغم ..
عصر بود ، من تنهایی داشتم یه جایی میرفتم، تابستون بود و هوا گرم، من هشت سالم بود ، رسیده بودم به سوپری کنار دریا.. رنگ در مغازه شیری بود ، همین که در و باز کردم یه هوای خنکی خورد به صورتم ، بستنی خریدم ِِِلِ
علی همه خیال منو به واقعیت رسوند من از خیال و رویا به حقیقت رسیدم اونم فقط و فقط به خاطر وجود علی
اینکه رویا به حقیقت رسید و منو رسوند به آسمون یه طرف
اینکه علی باعث این کار شد یه طرف دیگه
من از دو جهت قلبم داره لبریز عشق میشه
علی نمیدونم کجا و چطوری، نمیدونم کی و چه زمانی، نمیدونم حتی میتونم که این کارتو جبران کنم یا نه..
اما واقعا قطعا نمیتونم چون تو یه کاری کردی با دل من که رویا رو به حقیقت رسوندی و تا دنیا دنیاست من خوشبخترینم و این کم چیزی نیست ... اما بدون قدردانت هستم تا زنده م و همیشه بابت اینکه هوای دلمو داشتی تا ابد مدیونتم ....
علی من دوستت داشتم عاشقت بودم اما الان تو فرشته حقیقی منی تو آرامش وجود منی همین که تو منو بردی و تلاشتو کردی منو برسونی به خواسته ده ساله م دل منو تا ابد شاد کردی، علی حس میکنم خیلی از قبل بیشتر عاشقت شدم نه اینکه صرفا منو بردی و به خواسته م رسوندی نه، بلکه واسه اینکه تو از دل من باخبر بودی تو حال دلمو فهمیدی این فهمیدنه منو میبره تا نهایت آرامش مطلق ....
علی دوست دارم اینجا ثبت کنم که تو این دل زخمی منو رسوندی به بهشت رویایی، خوش به حال من که تو رو دارم و مال منی
چشام دیگه داره میره رو هم ، بازم میازم ...
رویا به باورش رسید
امروز بعد ده سال یک رویا به حقیقت پیوست
امروز من یک نفر تو کل جهان همونی بودم که به رویام رسیدم
وقتی تونستم از نزدیک رویامو ببینم لمسش کنم آرزوی چندین ساله مو .. دستم به نوشتن نمیره اینقدر دلم حرفا داره که حالم قابل وصف نیست ، .....
هنوزم باورم نمیشه ، هنوزم انگار تو شوکم ... هنوزم انگار دارم خواب میبینم ، هنوزم انگار غرقم تو بغل آبجی رویایی ده ساله م .....
وای ، خدا امون بده به این دل ، یه ذره یواشتر بس که تپید تند تند قرار نذاشته واسم .....
وقتی دیدم داره میاد ، دلم رفت ، میخواستم به سرعت برق بدوم طرفش .... وقتی بغلش کردم به رویام رسیدم به غیر قابل باورترین رویای زندگی اون لحظه رسیدم ....
تو بغلش که بودم یکی از بهترین خوابایی بود که تو عالم دیده بودم مث خواب بود خود خواب بود .. حس کنارش بودن مث پرکشیدن واقعی تو اوج آسمونا بود برام با تمام وجودم ....
نگاهش چه نفوذی داشت به عمق وجودم ، نگاهش ثبت شد حک شد تو ذهنم ..... وای خدای مننننننننننننننننننننن میخوام جیغ بکشم
تو راه برگشت تو ماشین فقط جیغ میکشیدم از خوشحالی وااااای شیشه رو داده بودم پایین فقط داد میزدم خدااااااااااااااااااااااااااااااا فقط خدا بود که از حال دلم باخبر بود ..... وای وای وای هنوزم که نصف شبه حالم تمومی نداره .... قفلم.... از این همه خوشبختی ............
یه وقتایی مث الان که هیچی نمیتونه حواسمو پرت کنه دلم داغون تر تنگ میشه ... شیطونه میگه برم به خودش بگم من چیکارت کنم ؟؟؟ هااا؟؟ خودت بگو یا باید قیدتو بزنم تا راحت کنم جونمو دلمو زندگیمو یا باید تو بیای باشی با من ، من این وسط گیرم .....
آهنگ من تو رو تا بی نهایت میپرستیدم ولی ...
خواهر شوهر بزرگه و پیاده کردم و خودم منتظرش نشستم ... آهنگی که داره پخش میشه .. دلمو شکستی برو برو نمیخوامت برو ..... برو برو دیگه نه نمیخوامت دلمو شکستی فقط اینه جوابت ....
کوچه ای که توش منتظرم برام یه جورایی نوستالژیه با اینکه اولین باره اومدم اینجا، نمیدونم چرا حس نوستالژی داره برام، ...
گفتی یه کنجی تو قلب من هست از خونه بهتر گفتم قبوله ......
هووووم ،.. آهنگا حس دلتنگی و تشدید میکنن ... آدمیزاد چقدر میتونه ضعیف باشه که یه آهنگ اینجوری دلشو زیر و رو کنه و از بیخیالی به فکر و دلتنگی فرو ببره
من تو رو دیدم
سر خیابون وایساده بودم واسه آزمون رانندگی ، همینجوری داشتم با بقیه حرف میزدم در مورد افسری که اومده بود ، مشغول حرف زدن بودم که دیدم یکی اومد کنارمون وایساد ، تا دیدمش دلم.. دلم پرید بیرون ، نگاش کردم باورم نمیشد ، باورم نمیشد ، فکر کردم واقعا خودشه ، واقعا خود خودش بود ، هی نگاش میکردم و باز به زمین چشم میدوختم هی به خودم میگفتم یعنی خودشه ؟؟ چه جوری آخه ؟؟؟ نگاش کردم اونم تو چشام نگاه کرد ، سریع نگامو دزدیدم، حالی به حالی شده بودم ، اصلا نمیتونستم فکر کنم ، دلم میخواست باور کنم خودشه ، دلم میخواست برم بهش بگم تو آبجی منی ؟؟؟ دلم میخواست بخنده و بگه سوپرایز و من فقط محکم بغلش کنم ،... یه چیزی تو مغزم هی تکرار میشد این واقعا خودشه خودشه چشاش ابرواش نگاهش صورتش جز به جز خود خودش بود ، پوشه شو یه جوری گرفته بود که نمیشد اسم روشو ببینم ، حالم متشنج شده بود ، دوست داشتم برم باهاش حرف بزنم، بهش بگم ، تو اون لحظه فقط از خدا میخواستم که واقعا این همون آبجیم باشه، دلم میخواست باور کنم که آبجیم اومده اینجا تا منو سوپرایز کنه دلم میخواست دستاشو بگیرم ، دلم میخوااااست محکم بغلش بگیرم چون این خود خودش بود ....
انگار ، واقعا همزاد وجود داره این همزاد واقعی آبجیم بود ..... آخ نمیتونستم چشم بردارم ، دیگه به حرف زدن با بقیه ادامه ندادم فقط زوم کرده بودم روش ، اونم خسته شده بود از وایسادن نشست کنارمون و شروع کرد با بقیه حرف زدن ، دلم میخواست باهاش حرف بزنم ، یه چیزی گفتم تایید کرد و خندید ، وای چقدر لبخندش شبیه آبجی من بود ، خدایا چیو میخوای بهم ثابت کنی، اینکه حال دلمو میدونی و میخوای آرومش کنی ،آره ؟؟؟ منی که از وقتی اومده بودم از گرما ناله میکردم و هی میگفتم پس کی نوبتم میشه حالا دلم نمیخواست نوبتم برسه ، میخواستم تو همون گرما فقط بشینم کنارش نگاش کنم ، حس نزدیکی به آبجیمو داشتم ، تو دلم غوغا بود ... دلم نمیخواست حالا حالا قبول شم ، دلم میخواست هفته به هفته ببینمش ، من دفعه سومم بود اون دفعه دومش ... از اونجایی که اکثر اوقات الکی قبول نمیکردن و الکی گیر میدادن بازم احتمال داشت هفته های بعدم ببینمش ...
سعی کردم لحظه به لحظه نگاهشو ثبت کنم تو ذهنم ... لبخندش ...
😕
زدم پیج محرمانه و باز کردم ، مدتی بود وقتی چک میکردم چون دیگه خیلی شلوغ شده بود، هیچی عایدم نمیشد ، گفتم بهتره اکثرا آنفالو شن ، فقط اونایی بمونن که باید بمونن .. همینجوری که داشتم دونه دونه آنفالو میکردم ، یکی و دیدم برق از سرم پرید ، بی تربیت اسمش درهم پرهم بود عکس پروفایلشم بی ادبی بود شدید ، پرتش کردم بیرون ... حالا با خودم میگفتم خاک تو سرت دختر بس که با عجله هی به هر کسی رسیدی فالو کردی اینجوری هم میشه دیگه حالا اگه آبجی چک کرده باشه آبروتم میره با خودش نمیگه نگاه کن تو رو خدا چیا رو فالو داره نوچ نوچ واقعا ای خاک تو سر من ، کلا همه پسرا رو آنفالو کردم ، به آقایی هم گفتم علی یه پیجی زدم میخوام همشهریای آبجیمو فالو داشته باشم برام جالبه بدونم بیشتر از شهرشون، بهشم باز گفتم اول خیلیا رو فالو کردم اما الان دارم آنفالو میکنم خلاصه میخوام بدونی ....
همین الان داشتم خوابتو میدیدم
زنگ زده بودی بهم ، حرف میزدیم ، امین تو اون یکی اتاق نشسته بود و تو داشتی حرف میزدی باهام ، علی هم کنار من نشسته بود داشت تلویزیون میدید، من و تو داشتیم حرف میزدیم و میخندیدیم ، تو شوخی میکردی و من میخندیدم ....