پسر خردسال آن ها بی پناه ...

پسر کوچیکش را از مهد به خانه من پیش بچه هایم آورده اند .

مادرش در دبی با شوهر جدیدش و نوازد تازه متولد شده اش دارد وقت میگذارند ، نمیدانم خوش میگذراند یا بد ... اما هر چه هست اینجا دو بچه هایش را رها کرده به کنار خواهر کوچیکش ، خواهرش امروز کسالت داشت و راهی دکتر شد ، از آنجایی که من زن دایی بچه هایش هستم کسی جز من را نداشتن تا چند ساعتی بچه اش را تحویل بگیرد از این رو اینجا روی مبل کنارم در حال بستنی خوردن است ، و من در دلم یک سوال به بزرگی ذهنم دارم و آن هم این که است که چطور مادری دلش می آید بچه هایش را اینجا رها کند و اینگونه بی خبر از جا و مکان و خورد و خوراک فرزند خردسالش باشد ، چطور می شود ؟؟؟؟!...

به ناچار به خاطر سرفه های زیادی که کردم الان اومدم بیرون از اتاق تو هال نشستم ..

سردر گمم ... نمیدونم آخرش سرنوشت خواهرم چی میشه .. یا از اینکه داداش ف یکی از بچه هاش اینجوری شده کی حالش برمیگرده مث اولش میشه ... این روزا درگیری شدید ذهنی دارم ، دلواپسم و حس میکنم این بلاتکلیفی از اوضاع و وضع زندگی خواهرم منو پر از آشوب میکنه ، نمیخوام اینجا گنگ بنویسم اما انگار عادت کردم به این مدل نوشتن یا ترس دارم ، ترس از اینکه یکی بیاد بخونه بدونه بشناسه ...‌ دلم میخواد زندگی خواهرم بعد این سالها به ثبات و آرامش برسه ، خدایا خودت هواشو داشته باش ......

نمیتونم شفاف تر بنویسم ... چرا نمیتونم ... من باید اینجا خودم باشم .. چرا عادت نکردم خودم باشم ... چرا از پر زدن واژه ها تو ذهنم فراریم و هر‌کدومو به گوشه ای پرت میکنم تا مبادا نوشته بشن .....

امروز دوتا فیلم خیلی قشنگ دیدم ، اسپانیایی عاشقونه بود، شیرین بودن ...

چقدر فیلم خوب دیدن تاثیر داره تو رابطه .... بعله رابطه زناشویم دقیقا منظورمه، واقعا حس و حال آدمو تغییر میده و چند لول بالاتر میبره کیفیت و ....

حال آدمم بهتر میشه با فیلم خوب دیدن ذهن آدم پر میکشه از این دهات میپره اسپانیا اونجاها سیر میکنه تو خیابوناش جنگلش خونه هاشون آدماشون ، خلاصه که سفریه واسه خودش فیلم دیدن ، تا باشه از این فیلما ...

اینکه الان تو خونه نشستم و حالم نمیدونم خوبه یا نه !! عجیب نیست..

جسمی خوبم ، جاییم درد نمیکنه اما .... چرا قلبم ...