و این است روزگارم ..

سلام به دنیای امروز ..

امیدوارم حال همه شما عزیزان خوب باشد و همچنان سرحال و قبراق زیر سقف زندگی   زندگی کنید آفتاب مهربانی به روی ماهتان بتابد و اشعه این خورشید تابان فراگیرتر از همیشه  برایتان نعمت رنگین کمان را داشته باشد ..

من نیز حالم خوب است و زیر سقف پر ماجرای  زندگی همچنان زندگی میکنم ..  آینده دنیای من آبی ست و من در امتداد رویا  در جاده سرنوشت با کوله باری از امید امیدوارانه نفس میکشم و نسیم خنکی در قلبم جاری ست که زندگی را برایم آسان و شیرین میکند و این است روزگارم ..

http://tasvirnama.ir/images/2012/03/%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DA%A9-tasvirnama.ir-3.gif

 

یه واقعه عجیب!!

دیشب با آبجیم و خواهر زاده م میخواستیم بریم بیرون .. گفتیم میریم سر خیابون تاکسی بگیریم و میریم یه مرکزی جایی .. خلاصه از دم خونه راه افتادیم که بریم سر خیابون ..باد خیلی میومد یه باد قشنگ و خنک پاییزی .. وایساده بودیم منتظر تاکسی ..همینجور منتظر موندیم اما انگار قرارنبود تاکسی گیرمون بیاد همینجوری تو پیاده رو راه افتادیم و ماشینا با سرعت برق رد میشدن منم تا یه تاکسی میدیذم دست تکون میدادم اما حتی بعضی از تاکسی خالی ها هم رحم نمیکردن و با سرعت رد میشدن یهو دیدم یه ماشین شاسی بلند سفید رنگ سرعتشو کم کرد و وایساد تعجب کردم  ولی فکر کردم سعیده به خواهرم گفتم شاید سعیده(یکی از آشناها)... خواهرم گفت واقعا ؟؟.. و با دخترش رفتن تا نزدیک ماشین ببینن راننده اش کیه که داره بوق میزنه اما همین که رفت نزدیک ماشین  سرشو تکون داد و زودی اومد کنار من که فاصله گرفته بودم از ماشین .. گفتم کی بود گفتش نشناختم و گفت بیا به راهمون ادامه  بدیم گفتم داره میاد دنبالمون گفت ولش کن  و بیا بریم  .. اون راننده هم تا دید ما  بیخیالشیم راهشو گرفت و رفت .. وقتی رفت به خواهرم و دخترش گفتم وای یعنی با اون منظور برامون بوق میزد و وایساده بود ؟؟؟؟؟.. آخ آخ اولین باره همیچین چیزی برامون پیش اومده بودا ..  خلاصه هم دلشوره گرفتم هم خنده م گرفته بود هم مواظب بودم همینجوری دوباره اونطرفتر منتظر تاکسی وایساده بودم و نگام به ماشینایی بود که از پیشم رد میشدن که یهو سرمو برگردونم طرف دیگه م که نزدیک بود قبض روح بشم یهو چشمم افتاد به یه مرد کچلی که از پیشم رد شد و این یهو دیدنش منو ترسوند آخ آخ خلاصه ..... رفتیم مرکز و برگشتیم .....

 

اینم همونجاییه که اینجوری به دردسر افتادیم به خاطرش..

در این دنیا در این عالم شدم تنها ی تنها

به یاد غم در این برزخ  شدم آواره ی دنیا

.

.

.

همیــــــــــــــــــــــــــــشه  به یاد هم بودن بهترین بهونه برای زندگی کردنه....

مامان گلم همیشه هستی و من میدونم ....

یه وقتایی هست تو زندگی که فکر میکنی دیگه همه دنیا برات خراب شده .. فکر میکنی دیگه تو آدم قبلی نیستی و نمیتونی باشی و زندگیت سیاه سیاه میشه .. .... زندگی من هم سیاه سیاه شد وقتی که .. اما خدایا خودت میدونی که تو دلم همیشه زنده س چون حسش میکنم ..

الان آرومم.. عزیزم و بردی پیش خودت میدونم هواشو داری و میدونم اونجا همیشه راحت و آسوده س ..

چون اینا رو میدونم دلم قرصه .. با اینکه نبودنش تماما حس میشه تو خونه اما تو قلبای همه ما زنده س و این یعنی زندگی کردن یعنی سیاه نکردن قلبهامون یعنی امید یعنی خدا هست یعنی مامان همیشه هست و سبز خواهد بود مث یه جوونه تازه همیشه تازه و زنده س......

خدایا شکرت .. دلی دادی بهمون که بزرگی خودتو میرسونه .. ..........

روزای سختی رو داشتم .. روزایی که واسه هر کسی فقط یه بار اتفاق میوفته و همون یه بار بدترین و تلخ ترین اتفاق ممکنه .. خدایا من الان به بزرگیت رسیدم ..

یک ماه میگذره .. و من فکر میکنم یه آدم دیگه ای شدم .. فکر میکنم باید خیلی زودتر از قبل بزرگ بشم .. سخترین و تجربه کردم تو این سن .. و خدا هست .. و خدا هست .. و من آرومم ..