روزای کنار هم بودن

مریوم اینور داره بستنی شو میخوره     اونورم مصطفی داره بستنی شو میخوره ،   این وسط منم که تازه کوچیکه رو خوابوندم ،  حالا چرا این همه جا رو ول کردن اومدن صاف نشستن کنار من   نمیدونم ، منم اجازه نمیدم که صدایی ازشون دربیاد،  همین الان بزرگه عطسه کرد  ،  با دومین عطسه اش  مریوم خنده اش گرفت،(بزرگه شبیه پیرمردا بلند عطسه میکنه) بزرگه یواش یواش رفت کنار مریوم جفتشون زدن زیر خنده ، اولش زیر زیرکی  اما بعد که صدای خنده شون بلندتر شد با اردنگی انداختمشون بیرون، که بزرگه رفت پیش دایی مجیدش ، مریوم هم رفت پی گوشیش ،.. 

منم تو همین اتاق نشستم کوچیکه غرق خوابه، فاطمه هم خمیازه هاش شروع شده،  همینجا لم میده و به کوچیکه میپیونده، منم چشام حسودیش شده  داره میبینه چشای اونا بسته س  اینم میخواد کرکره شو بکشه پایین  .. 

دیشب فیلمایی که فاطمه همراش آورده بود و نگاه میکردیم  فیلمای مامان بود ، بابام  وسطاش دلش گرفت و چند قطره اشک از چشاش اومد   دلم نیومد نگاش کنم ، طاقت دیدن اشکشو نداشتم  اما همین یه لحظه دیدن اشکش  یادمو برد به سالهای گذشته و بیشتر از قبل دلم پر حسرت شد  روزای سختی که مامان تجربه کرد و بابا اون زمان قدرشو ندونست  الان  دیگه واسه اشک ریختن خیلی دیر شده بود ... کاشکی...  بابا هم حالا دیگه انگار فهمیده تو گذشته خیلی اشتباه کرده   مامان هم که دیگه اینجا نیست و جاش بهتر از اینجاس  ته دلم اون لحظه از خدا خواستم   خدا جونم  بابامو همیشه سلامت بدار   همین .  بعدش نوبت رسید به من و داداش ف   قبلنا  من و این داداشم زیاد لب خونی میکردیم    تو این فیلمه هم آهنگ یاس و لب میزدیم و با دیدن این فیلم همه ترکیدن از خنده  با اون حرکتای موزون و چهره نوجون من و صورت لاغر داداشم  که حین رقصیدن من  میبینم داداشم داره واسه خودش حرکت میزنه و بهم توجه نمیکنه  یهو  لباسشو میکشم که لباسش پاره میشه  با دیدن اینا از خنده اشک به چشامون میاد   یا فیلم دعوای من با داداش کوچیکه  که من یقه شو گرفتم و شاکیم ازش و هی دارم باز خواستش میکنم که چرا لباسمو خراب کردی اونم  مثلا دستشو آورده بود بالا تا یکی بخوابونه تو گوشم  که منم دستشو پس میزنم و همونجا این فیلم ناتموم میمونه   خدا میدونه بعدش دعوامون چه جدری ختم بخیر شده بوده،  بعدش میرسیم به  فیلمای مامان که داشتیم باهاش شوخی میکردیم و دستش مینداختیم و مامان همیشه پایه شوخیای ما بود  فیلمی که داریم به مامان انگلیسی یاد میدیم حرف بزنه  فیلمی که داریم یادش میدیم چه جوری دستاشو باز کنه نفس عمیق بکشه   مامان واسه خندیدن ما حاضر بود هر کاری بکنه و اکثر اوقات  با مسخره بازیامون مخالفت نمیکرد، دیگه رسیدیم فیلمی که مامان داره حیاط و جارو میکنه   فیلم مامان تو حیاط زیر بارونه   یا مامان سر سفره داره شامشو میخوره هی غر می زنه به جون داداشام ..  این فیلما رو همش مجید گرفته بود و مونده بود این همه سال پیش خواهرم ..     دورهمی این شکلی خیلی حال دلمو خوب میکنه     اینجوری تجدید خاطرات کردن حال همه مونو جا میاره... . 

هر چی بیشتر زمان میگذره  فاطمه  لحنش  صداش   اداش همه شبیه مامان شده ،  اصن اخلاقشم خیلی چیزاش  عین هو مامان ،  دیشب به خودشم گفتم  ، خودشم گفت میدونم خودمم حس کردم و خندید ،  چقدر جالب و قشنگ ، هووووم   منم الان خمیازه کشیدم  ، انگاری باید برم  چشامو ببندم یه ساعتی   چشام آماده خوابه   امشب قراره شب خوبی باشه  چون قراره خونه دایی بزرگه بریم  آقایی هم میاد   همه دور هم ،  مث هفته پیش که رفتیم کوه  اون بالای بالااا کوه  هوای خوب با جمع خوب  ،  وقتی داشتیم همینجوری از اون جاده های پر پیج و خم با ماشین میرفتیم بالا   از ترس حالی برام نمونده بود اما وقتی رسیدیم اون بالا   خیلی خوب بود     ماه و اون سکوت شب   خیلی به دلم نشست  و اون جمع همیشه خندون که شوخی و خنده  ازش سرازیر بود    یه شب خوب و به یاد ماندنی به جای گذاشت و رفت که بره تو خاطرات قشنگ ما 🥰🥰

 

روزای قشنگ

خب بسم الله ؛

بزن بریم شروع کنیم 

اینجا    الان    این لحظه    یکی از بهترین لحظه هاییه که میتونم تو زندگیم ازش یاد کنم 

بزرگه کنار ددییش(مریوم)  داره بازی میکنه، بهش میگه ددی، چند وقت پیشا بزرگه میگفت من خواهر ندارم  میخوام خواهر داشته باشم منم بهش گفتم داری  مریوم خواهرته  از همون موقع تا به الان مریوم و ددی صدا میزنه ،   مریوم خودشم خیلی از این موضوع خوشحاله و خوشش اومده   الانم داره با دوستاش گپ میزنه اما این بزرگه هی کنارشه و اذیتش میکنه   اما ددیش خم به ابرو نمیاره و با خنده هاش میخنده و با جیغ زدناش جیغ میزنه  کلا جفتشون پایه همدیگه ن  ، دیشب مریوم فیلمای بچگیشو که پیش دایی مجید بود و داشت  نگاه میکرد که بزرگه قشنگ رفت نشست رو پاش  و مریوم هم بغلش گرفت و تو بغل هم هی داشتن میخندیدن به بچگیای مریوم فیلمه دست تو دماغ کردناش  و شعر خوندناش و حرف زدنای بامزه ش ،   من محو دیدن جفتشون بودم که چقدر خواهر و برادری قشنگ داشتن فیلما رو میدیدن و ازمدل نشستنشون دلم ضعف رفت 😘😘   یا خواهرم فاطمه که این روزا هر جا میرم  بیشتر از من حواسش به بچه ها هست و هی تذکر میده  حواست باشه  بچه یه چیزی دهنشه  مواظب باش نیوفته  ببین بچه کجا رفت    عین هو یه مامان ،  و چقدر این حسا برام دلنشینه   آخ خدایا شکرت   هنوز حرفا دارم   بمونه واسه پست بعد 😉