تولد ..
دخترکی آمد، خنده به دلها آورد
شوق در نگاه ها پیچید
امید به زندگی بخشید
آن دخترک اینک آرام و بی پروا
سرشار از امید و رویا و آرزوها
همچون گل خندان، همچون گل مریم
آن دخترک منم.. آن دخترک منم ..
تولدم مبارک ![]()
پیشاپیش سال نو مبارک.. ایشالله سال خوبی باشه واسه همه.. سالی باشه پر از خنده، پر از اشک شوق! پر از سلامتی، پر از لحظه های شیرین و آبنباتی، پر از مهربونی، پر از صداقت و یکرنگی، پر از آرامش و یه عالمه نفس عمیق کشیدن و آخیش آخیش گفتن ! پر از دوست داشتن، پر از عشق، پر از محبت، پر از نعمت احساس، پر از یه عالمه حس پرواز، پرواز برای رسیدن به رویاها.. پر از رویاهایی که حقیقی میشن، پر از حسای قشنگ به قشنگیه من به قشنگیه تو به قشنگیه اون، پر از روشنایی به روشنی ماه و خورشید که نورانی شه همه تاریکیا و غم و غصه ها که دیگه اثری نمونه از این غمهای سیاه.. پر از آواز خوندن و رقصیدن تا که شادی بیاد وسط قر بده و بیرون کنه هرچی غمه هر چی بده هر چی توی مهربون و ناراحت و میکنه.. پر از خنده ی بچه هایی که با شکم گرسنه سرشون و میزارن زمین و فرشته ها نازشون میکنن.. پر از شفای مامانا و همه بیمارا.. الهی که همه جا پر شه از گل و بلبل و یه دنیا بادبادک و همه آزاد باشن و رها مث قاصدک .. سال پر برکتی باشه ایشالله واسه همه ![]()
و همچنین پر شه از گریه ی نی نی کوچولوهای تازه به دنیا اومده(این تاثیر دیشبه ها، دیشب با خواهریم از اینکه مامانی میشه حرف زدیم و هی نی نی، نی نی کردیم و منم اینفده ذوق زده شدم که دوباره خاله میشم )![]()
الان واسم دو تا اس اومد، گوشیم پیشم نبود اما صداشو شنیدم، داداشم گوشیمو آورد و داد دستم، خودشم بالا سرم وایساده بود ، منم چون فکر میکردم که شاید اونه که اس داده بدون اینکه نگاه کنم گوشیمو گذاشتم کنار، الان داداش بزرگم با خودش چه فکری میکنه![]()
خواهر مهربونم (آبجی وسطیم) کادوی تولدمو برام پست کرده بود ، دیشب بدستم رسید، دستش درد نکنه اینقده ذوق زده شدم .. آبجی جووووووووونم الهی فدای مهربونیات بشم که خجالتم میدی بووووووووووووووووووووووووس![]()
![]()
امروز مامانش اینا اومده بودن خونمون.. موقع سلام علیک خیلی رک از پسرش گفت و میخواست بهم بفهمونه که عروسشونم (منم که از خدا خواسته) اما جلوشون تریپ خجالت و از این حرفا .. نمیدونم چرا حالا که این حرفا پیش اومده نمیتونم مثه قبلنا راحت باشم و همش مواظبم که جلوشون درست و بزرگونه! حرف بزنم .. البته تمام سعی مو میکنم که بچه بازی درنیارما اما مگه میشه دست خودم نیست یهو مثه بچه ها که انگار دارن با عروسکشون حرف میزنن با اونا هم همینجوری حرف میزنم !.. خواهرش یواشکی زن داداشی صدام میکنه.. امروز بعد از اینکه رفتن و تنها شدم یهو فکر کردم من همیشه تو این خونه نمیمونم.. یهو دلم گرفت و حس کردم چقدر تنهام.. اما دوباره این فکرا رو بیرون انداختم و به زمان حال برگشتم.. با خودم گفتم قرار نیست تنها بمونم .. آدما که ازدواج میکنن دیگه شوهر دار میشن سرشون گرم زندگیشون میشه خوش میگذرونن بچه دار میشن(این بچه دار شدن قابل توجه خواهریم
) بهله همه چی قشنگتر میشه ..



