یه حس تازه...!
چقدر سرخوشم.. یه حس قشنگی داره قلقلکم میده.... یه حس تازه... یه چیزی که انگار خیلی با ارزشه برام.. که انگار داره ارزش پیدا میکنه برام.. حس میکنم قشنگترین چیزی که تو این لحظه ممکن بود اتفاق بیوفته همین بود.. هیجان خاصی دارم که برام تازه س و نمیتونم پنهونش کنم.. دوست دارم این هیجان و.. انگاری بدون اینکه خودم متوجه شده باشم مدتیه منتظر همچین چیزی هستم.. و حالا که!... لبام خندونه.. از این همه شور و هیجان خودمم تعجب کردم.. به محض اینکه این اتفاق کوچولو افتاد از صمیم قلب خدا رو شکر کردم .. وقتی دیدم از صمیم قلب دارم خدا رو شکر میکنم و اینقده خوشحالم و این همه حسای خوب بهم دست داده تعجب کردم.. تازه یادم اومده که چقدر منتظر این اتفاق کوچولو بودم .. انگار تازه داره باورم میشه که برام مهمه و نمیتونم بی تفاوت باشم .. وقتی به این باور رسیدم چنان سر تاپامو هیجان گرفت که یه لحظه دلشوره اومد سراغم اما از صمیم قلبم از خدا خواستم که کمکم کنه .. کمکم کنه تا آخرش... همین که به خدا پناه بردم آرامش تموم وجودمو پر کرد .. چه لحظه شیرینی..
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 20:56 توسط رویا
|