شاخ و ..  نی نی و ..

نشسته بودم تو اتاقم که صدای دایی بزرگه رو میشنوم .. میخوام بیام بیرون که خودش میاد تو اتاقم .. سلام و احوال پرسی و .. هنوز ننشسیم که رو به من میگه خب دایی چه خبرا چیکارا میکنی... با لبخندجوابشو میدم اما یهو بی هوا با لحنی که دلخوری توش موج میزنه اما همراه با لبخند میگه دایی چرا تحویلش نمیگیری چرا باهاش حرف نمیزنی.. یهو دوتا شاخ از سرم میزنه بیرون .. با یه حالت که خجالت زده و شرمنده م خیلی یواش میگم إ دایی ما که با هم حرف میزنیم .. و ساکت میشم .. دایی با یه لحن ملایم و آروم میگه تحویلش بگیر باهاش حرف بزن تا اونم دلگرم شه دایی .. من ساکت سرمو انداختم پایین .. دبگه حرفو عوض میکنه و ... ته دلم میگم وای به حالت بابا لنگ دراز إ إ همه عالم و آدم و باخبر کردی که چی صبر کن دارمت .. اون روز با یه ترفندی سعی کردم بفهمم که چه خبره تو فامیل .. برادر زاده مو که ۱۱ سالش بیشتر نیست کشوندم کنار خودم و یه جوری حرف از زیر زبونش کشیدم که واویلا فهمیدم خانواده دایی بزرگه همشون با خودشون فکر میکنن که منه بیچاره کلا این بابا لنگ دراز و تحویل نمیگیرم و جواب تلفناشو نمیدم و کلا یه پا ناز میکنم براش .. این برادرزاده م دختر خاله بابا لنگ درازه واسه همین چیزایی که میگفت بی بروبرگرد درست بود و زن دایی و خاله های بابا لنگ درازه و همشون اینجوری در موردم فکر میکردن .. .. از تنها چیزی که سر در نمیاوردم این بود که چه جوری فهمیدن من هر شب جواب تلفناشو نمیدم ... اما بعدش یادم اومد که خیلی وقتا شده این نامزد خویش بهم زنگ زده و من جلو بقیه(خاله ش) جوابشو ندادم .. آخ آخ اونم حتما تا اینو دیده رفته گذاشته کف دست بابا مامانش ... اما یه کوچولو هم فکر کردم که ممکنه خودش(بابا لنگ درازه) گفته باشه به بقیه .. واسه همین شب که زنگ زد بهش گفتم اما اونم گفت حتما خودشون فهمیدن دیگه آخه بعضی اوقات کلافه میشم و اونا هم حتما این کلافگی من و دیدن و پی بردن به ماجرا .. من با همه ی اینا به این تیجه رسیدم که خیلی خیلی دیگه سخت گرفتما باید یه کوچولو بگی نگی نرمتر بشم هه هه .. خلاصه هر چی نباشه نامزدی گفتن دوران نامزدی گفتن خوشی و دلبری گفتن نه اینکه همش سخت باشی و اخم کنی و چه میدونم از اینا ..

بیخیال .. آخه کمبود سوژه دارم من که از این خاطره های در حد تیم محله ثبت میکنم؟ !!.. والا ...  این روزا کم میام نت دلیلشم اینه که کامی خودم مریضه .. هی روزگار .. ایشالله زودی خوب شه کامی جونم .. نمیره خوبه !!

دیروز با بچه ها رفتیم خونه فهیم .. نازی فهیم مامانی شده .. پریروز با اس دعوتم کرد.. اولش نمیخواستم برم چون حوصله نداشتم .. اما دیروز عصری دیگه خودش زنگ زد و با کلی دلخوری گفت بچه ی من و دوست نداری نمیخوای ببینیش گفتم این چه حرفیه تو که میدونی من عاشق بچه هام ذوف مرگ میشم اگه ببینمش گفت نه اگه نیای ناراحت میشم گفتم سعی میکنم اما اگه نشد ناراحت نشو با ناراحتی قطع کرد.. از یه طرفی دوست داشتم برم از طرف دیگه هم به خودم بد و بیراه میگفتم که چرا یه چیزی نخریدم واسه نی نیش.. دو ساعت بیشتر هم وقت نداشتم .. باید یه فکری میکردم .. زنگ زدم به داداشی گفتم کی کارت تموم میشه گفت ۸.. گفتم سر راه میتونی بری سیسمونی بچه و یه کادویی واسم بخری میخوام برم دیدن دوستم که تازه مامانی شده اولش گفت شرمنده نمی تونم اما با یه کوچولو اصرار گفت باشه (چون میدونستم سلیقه ش خوبه و اولین بارش نیست که از این کارا کرده بهش اعتماد کردم که با سلیفه خودش بخره).. منم وقت نداشتم باید آماده میشدم تا میومد دنبالم .. یه لباس ناز صورتی مخصوص یه بچه چهارماهه خریده بود خلاصه کادو به دست رفتم خونه دوستم و اونجا چهارتا از دوستامو دیدم .. نی نی کوچولو هم اینقده تپلی و خوردنی بود که نگو عین خود فهیم بود نازی ..

شوخی..

یه حرفایی میزنه .. تعجب میکنم .. بیشتر که حرف میزنه و ادامه میده از کاری که میخواد انجام بده برام میگه اولش دوتا شاخ درمیارم بعدش با خودم میگم یعنی چی ؟؟؟!!!! حرفاش اصلا با عقلم جور در نمیومد .. وسط حرفش میپرم و میگم از این حرفا بگذریم اصلا عاقلانه نیستن اما اون به حرفاش ادامه میده .. بهش میگم من کم کم دارم به یه نتیجه دیگه میرسم در مورد شما .. اما اون بازم حرفای خودشو میزنه .. یه جورایی باورم میشه .. این باور تو یه لحظه بهم میفهمونه که شاید من در مورد انتخابم اشتباه کردم و اصلا با هم تفاهم نداریم .. اون هنوز داره ادامه میده .. آخرش میگه خب حالا اگه اینجوری بشه چیکار میکنی ؟؟ جوابشو میدم : اونوقت دیگه بهت میگم حاضر نیستم باهات زندگی کنم و من و شما به درد هم نمیخوریم .. تو این لحظه ها سخت تو شوکم ... چند لحظه بعدش میخنده و میگه این حرفایی که زدم همش شوخی بووووووووووووووووووود اینو میگه و میخنده میخنده میخنده ..... هیچی نمیگم فکرم مشغوله .. میگه چون میخواستم باهات حرف بزنم و تو هم راضی نمیشدی مجبور شدم این شوخیا رو سر هم کنم تا به حرف بکشونمت .. دوبار میخنده و میگه دیدی حالا حرف زدیم اونم ۶۰ دقیقه .. هنوز ساکتم.. .. میگه فقط میخواستم بهت ثابت کنم که امشب با هم حرف میزنیم .. که زدیم ..

راستش از اون جایی که قرار بود هفته ای دوبار فقط حرف بزنیم یه شب این بابالنگ دراز میخواست این قانون و بشکنه !! اما من کوتاه نمیومدم .. این بابا لنگ دراز بازم اصرار داشت زنگ بزنه و حرف بزنه منم راضی نمیشدم.. اس میداد میگفت فقط پنج دقیقه.. من اما میگفتم تو بگو یه دقیقه نه نمیشه .. میگفت ۵۰ دقیقه.. میگفتم عجبا من میگم یه دقیقه نمیشه اونوقت میگی ۵۰ دقیقه ؟؟.. گفت اگه جواب ندی به جون خودم ... باید اعتراف کنم که وقتی قسم میخوره میترسم .. واسه همین با اخم و تخم جواب دادمو اونم با اون شوخیاش من و به حرف کشوند ... و آخرش به قول خودش حرف حرف خودش شد اما من خیلی حرص خوردم .. اون شوخیاش بدجوری فکرمو مشغول کرده بود از یه طرفی فکر میکردم شاید واقعا شوخی نباشن و راست گفته باشه خلاصه خیلی عصبی شدم .. اونم معذرت خواهی کرد و اون شب گذشت .. یه چند روزی با دلخوری جواب اسشو میدادم تا اینکه نوبت به شب بعدی رسید که طبق معمول(طبق قانون) با هم حرف بزنیم طبق قرار اونم زنگ زد و من جواب دادم .... میخواستم تلافی شوخیشو سرش در بیارم تا بدونه با کی طرفه  .. جواب دادم و بعد از سلام علیک با یه لحن جدی گفتم یه مسئله مهمی هست که قبلش بهتره با خودت در میون بذارم .. خیلی جدی جواب داد خب بفرمایین .. از حرفی که میخواستم بزنم و فکر کردن به عکس العمل اون خنده م گرفته بود اما جلوی خنده مو گرفتم و جدی گفتم ببینید من طی این چند روز خیلی فکر کردم به این نتیجه رسیدم که ما با هم تفاهم نداریم و نمیتونیم یه عمر کنار هم زندگی کنیم بهتر دیدم قبلش با خودت در میون بذارم این مسئله رو .. اینو گفتم و ساکت شدم .. چند لحظه سکوت بینمان حکم فرما شد .. آه که من داشتم از خنده روده بر میشدم .. اون اما جیکشم در نمیومد .. خیلی سخت بود جلوی خنده مو بگیرم داشتم میترکیدم .. از پشت تلفن شوکه شدنشو میتونستم حس کنم .. انگار خشکش زده بود هیچی نمیگفت .. انگار حرفام باورش شده بود آه آه دلم خنک شد تا اون دیگه از اون شوخیا با من نکنه .. یه چند لحظه گذشت .. هنوز سکوت .... نه دیگه بابا ترسیدم الانه که یا اون سکته کنه یا من از خنده بترکم و منفجر شم برم هوا واسه همین با یه لحنی که نمیتونستم خنده رو توش پنهون کنم گفتم شوخی کردمممممممم .. آخی اون هنوز ساکت بود .. ترسیدم وای نکنه پسر مردم طوریش بشه با خنده و تند تند گفتم شوخی کردم شوخی کردم ببخشید با یه بغضی گفت بگو یه چیزی بهم بگو آروم شم فقط یه چیزی بگو .. لحنش یه جوری بود فکر کردم اشکش در اومده !! با خودم گفتم وای چیکار کردم ببین پسر مردم به چه روزی افتاد آخ آخ .. با یه لحن مظلوم گفتم ببخشییییید شوخی کردم همش شوخی بود .. انگار بیقرار بود همش میگفت بگو یه چیز دیگه بگو فقط بگو تا آروم شم .. گفتم ببین نامزد من ما با همیم اون حرفا هم فقط یه شوخی بود تا تلافی اون شوخی چند شب پیشتو سرت دربیارم .. دیگه همینقدر که بهش گفتم "نامزد من" هنر کردما وگرنه عمرا من از اینجور حرفا بزنم دیگه چون مجبور شدم اینجوری گفتم .. دیگه با  کلی شوخی و خنده اونم آروم شد.. بعد از همه این شوخیا گفت دیگه از این شوخیا نکن منم گفتم اگه شوخی کنی تلافیشو میبینی .. خلاصه دیگه حساب کار دستش اومد که با من شوخی نکنه ... و درنهایت دوباره با هم خندیدیم .....

"پیمان قلبها"

 
 
 از کدوم خاطره برگشتی به من

که دوباره از تو رویایی شدم

همه دنیا نمیدیدن منو

من کنار تو تماشایی شدم

از کدوم پنجره میتابی به شهر

که شبونه با تو خلوت میکنم

من خدا رو هر شب این ثانیه ها

به تماشای تو دعوت میکنم

تو هوایی که برای یک نفس

خودم و از تو جدا نمیکنم

تو برای من خودِ غرورمی

من غرورمو رها نمیکنم

تا به اعجاز تو تکیه میکنم

شکل آغوش تو میگیره تنم

نمیدونم چی بگم .. اصلا نمیدونم از چی بگم .. آخه این چه وضعشه .. همش ناراحتی ناراحتی قهر .. اصلا من و قهر ؟؟.. من و اخم ؟؟؟.. واقعا به من میاد اخم کنم ؟.. همیشه آدمی بودم که اگه ناراحتی پیش میومده اول خودم میرفتم جلو و از در آشتی بیرون میومدم اما حالا ؟؟.. اصلا من با پسرا میونه خوبی ندارم .. اصلا من چرا دارم پسر و با دوستام مقایسه میکنم .. خب معلومه که اون وقتا خودم پا پیش میذاشتم و میرفتم جلو چون دوستام بودن و موقع ناراحتی اینقده قربون صدقه شون میرفتم تا کلافه میشدن و باهام آشتی میکردن اما با پسر جماعت که این کارا رو نمیکنم ممنوعه برام .. أه أه ممنوع چیه چندش آوره بابا والا.. من پا شم برم منت کشی و قربون صدقه رفتن ؟؟.. هوووووووووووووووف .. قربون صدقه که هیچی تازه چند شب پیش که داشتیم تلفنی حرف میزدیم بازم طبق معمول داشت حرص منو در میاورد انگار از اینکه حرصمو دربیاره خیلی کیف میکنه .. اولش اس داد که زنگ میزنم جواب بده .. جواب دادم نمیشه چون تو این هفته دو بار حرف زدیم!!(قانون گذاشتم واسه خودم هه هه) .. گفت پنج دقیقه گفتم شما بگو یه دقیقه نمیشه شرمنده .. گفت اگه جواب ندی به جون خودم ....( راستش اینجوری که میگه میترسم کلا قسم که میخوره مجبور میشم) چون مجبورم کرده بود اعصابم بهم ریخت ..

دلم واست تنگه زمستون

دلم واسه زمستون تنگ شده .. واسه یخ کردنام .. واسه سرمای شدید اون شبهایی که زیر آسمون می شستم و ماه و با کلی ابرای تیکه تیکه که دورش حلقه زده بودن تماشا میکردم .. دلم واسه اون بارون زمستونی تنگ شده که دور از چشم مامانم میرفتم زیرش و از اینکه موهام خیس میشد ذوق زده میشدم و بعدش میومدم جلو آینه و مث هنر پیشه ها ژست میگرفتم .. دلم واسه سکوت زمستونی تنگ شده .. دلم واسه اون موقع هایی که همه از ترس سرما یه گوشه پناه میبرن و همه جا سکوت بود و سکوت تنگ شده ..  حتی تو آسمونا هم پرنده ای پر نمیزد .. حتی روزا سایه مو هم نمیدیدم !!  آخ که دلم زمستون میخواد و یه عالمه حس و حال بارونی ....

لا لا نخواب سودی نداره

همون بهتر که بشماری ستاره

همون بهتر که چشمات وا بمونه

که ماه غصه ش نشه تنها بیداره

آخ که این شعر هم حال و هوای زمستونی داره .. سفر .. بی اطلاع .. رفت .. لا لا نخواب .. یه عمره دور چشماش گشتم اما نفهمیدم که اون چشما چه رنگه .. دعا کن .. واسه اونکه ما رو اینجا گذاشت تنهای تنها .. خدا میدونه که حالش چه جوره .. توی خلوت میگم اینجا کسی نیست خداییش که دلم خیلی صبوره ..لا لا نخواب تیره ست چراغم مث آتش نشان میمونه داغم به جون گلدونا کم غصه ای نیست هزار شب شد نیومد باز سراغم لا لا نخواب خواب که دوا نیست دل دیوونه داشتن که خطا نیست ..

به من نگاه کن .. آره تو .. خودم .. نگام کن .. این منم .. منی که همیشه هستم .. هستم چون تو رو دارم .. خودمو ... همیشه بهم نگاه کن .. نگاه تو به معنای تمام احساسم به معنای تمام وجودم به من زندگی می بخشد ...