شاخ و .. نی نی و ..
بیخیال .. آخه کمبود سوژه دارم من که از این خاطره های در حد تیم محله ثبت میکنم؟ !!.. والا ... این روزا کم میام نت دلیلشم اینه که کامی خودم مریضه .. هی روزگار .. ایشالله زودی خوب شه کامی جونم .. نمیره خوبه !!
دیروز با بچه ها رفتیم خونه فهیم .. نازی فهیم مامانی شده .. پریروز با اس دعوتم کرد.. اولش نمیخواستم برم چون حوصله نداشتم .. اما دیروز عصری دیگه خودش زنگ زد و با کلی دلخوری گفت بچه ی من و دوست نداری نمیخوای ببینیش گفتم این چه حرفیه تو که میدونی من عاشق بچه هام ذوف مرگ میشم اگه ببینمش گفت نه اگه نیای ناراحت میشم گفتم سعی میکنم اما اگه نشد ناراحت نشو با ناراحتی قطع کرد.. از یه طرفی دوست داشتم برم از طرف دیگه هم به خودم بد و بیراه میگفتم که چرا یه چیزی نخریدم واسه نی نیش.. دو ساعت بیشتر هم وقت نداشتم .. باید یه فکری میکردم .. زنگ زدم به داداشی گفتم کی کارت تموم میشه گفت ۸.. گفتم سر راه میتونی بری سیسمونی بچه و یه کادویی واسم بخری میخوام برم دیدن دوستم که تازه مامانی شده اولش گفت شرمنده نمی تونم اما با یه کوچولو اصرار گفت باشه (چون میدونستم سلیقه ش خوبه و اولین بارش نیست که از این کارا کرده بهش اعتماد کردم که با سلیفه خودش بخره).. منم وقت نداشتم باید آماده میشدم تا میومد دنبالم .. یه لباس ناز صورتی مخصوص یه بچه چهارماهه خریده بود خلاصه کادو به دست رفتم خونه دوستم و اونجا چهارتا از دوستامو دیدم .. نی نی کوچولو هم اینقده تپلی و خوردنی بود که نگو عین خود فهیم بود نازی ..
.jpg)
