شوخی..
راستش از اون جایی که قرار بود هفته ای دوبار فقط حرف بزنیم یه شب این بابالنگ دراز میخواست این قانون و بشکنه !! اما من کوتاه نمیومدم .. این بابا لنگ دراز بازم اصرار داشت زنگ بزنه و حرف بزنه منم راضی نمیشدم.. اس میداد میگفت فقط پنج دقیقه.. من اما میگفتم تو بگو یه دقیقه نه نمیشه .. میگفت ۵۰ دقیقه.. میگفتم عجبا من میگم یه دقیقه نمیشه اونوقت میگی ۵۰ دقیقه ؟؟.. گفت اگه جواب ندی به جون خودم ... باید اعتراف کنم که وقتی قسم میخوره میترسم .. واسه همین با اخم و تخم جواب دادمو اونم با اون شوخیاش من و به حرف کشوند ... و آخرش به قول خودش حرف حرف خودش شد اما من خیلی حرص خوردم .. اون شوخیاش بدجوری فکرمو مشغول کرده بود از یه طرفی فکر میکردم شاید واقعا شوخی نباشن و راست گفته باشه خلاصه خیلی عصبی شدم .. اونم معذرت خواهی کرد و اون شب گذشت .. یه چند روزی با دلخوری جواب اسشو میدادم تا اینکه نوبت به شب بعدی رسید که طبق معمول(طبق قانون) با هم حرف بزنیم طبق قرار اونم زنگ زد و من جواب دادم .... میخواستم تلافی شوخیشو سرش در بیارم تا بدونه با کی طرفه .. جواب دادم و بعد از سلام علیک با یه لحن جدی گفتم یه مسئله مهمی هست که قبلش بهتره با خودت در میون بذارم .. خیلی جدی جواب داد خب بفرمایین .. از حرفی که میخواستم بزنم و فکر کردن به عکس العمل اون خنده م گرفته بود اما جلوی خنده مو گرفتم و جدی گفتم ببینید من طی این چند روز خیلی فکر کردم به این نتیجه رسیدم که ما با هم تفاهم نداریم و نمیتونیم یه عمر کنار هم زندگی کنیم بهتر دیدم قبلش با خودت در میون بذارم این مسئله رو .. اینو گفتم و ساکت شدم .. چند لحظه سکوت بینمان حکم فرما شد .. آه که من داشتم از خنده روده بر میشدم .. اون اما جیکشم در نمیومد .. خیلی سخت بود جلوی خنده مو بگیرم داشتم میترکیدم .. از پشت تلفن شوکه شدنشو میتونستم حس کنم .. انگار خشکش زده بود هیچی نمیگفت .. انگار حرفام باورش شده بود آه آه دلم خنک شد تا اون دیگه از اون شوخیا با من نکنه .. یه چند لحظه گذشت .. هنوز سکوت .... نه دیگه بابا ترسیدم الانه که یا اون سکته کنه یا من از خنده بترکم و منفجر شم برم هوا واسه همین با یه لحنی که نمیتونستم خنده رو توش پنهون کنم گفتم شوخی کردمممممممم .. آخی اون هنوز ساکت بود .. ترسیدم وای نکنه پسر مردم طوریش بشه با خنده و تند تند گفتم شوخی کردم شوخی کردم ببخشید با یه بغضی گفت بگو یه چیزی بهم بگو آروم شم فقط یه چیزی بگو .. لحنش یه جوری بود فکر کردم اشکش در اومده !! با خودم گفتم وای چیکار کردم ببین پسر مردم به چه روزی افتاد آخ آخ .. با یه لحن مظلوم گفتم ببخشییییید شوخی کردم همش شوخی بود .. انگار بیقرار بود همش میگفت بگو یه چیز دیگه بگو فقط بگو تا آروم شم .. گفتم ببین نامزد من ما با همیم اون حرفا هم فقط یه شوخی بود تا تلافی اون شوخی چند شب پیشتو سرت دربیارم .. دیگه همینقدر که بهش گفتم "نامزد من" هنر کردما وگرنه عمرا من از اینجور حرفا بزنم دیگه چون مجبور شدم اینجوری گفتم .. دیگه با کلی شوخی و خنده اونم آروم شد.. بعد از همه این شوخیا گفت دیگه از این شوخیا نکن منم گفتم اگه شوخی کنی تلافیشو میبینی .. خلاصه دیگه حساب کار دستش اومد که با من شوخی نکنه ... و درنهایت دوباره با هم خندیدیم .....