گم شدن حلقه م !
از گم شدن حلقه م ؟!!!!! از صبح رفته بودیم خونه بابا لنگ دراز .. اون روز هی با انگشتر تو دستم بازی میکردم و بیرونش میاوردم اخه گشاد بود هی میوفتاد از انگشتم!! شب که برگشتم خونه دیدم آخ حلقه م دستم نیست ............
اون روز از صبح مهمون خونه شوهری بودیم .. نشسته بودیم تو آشپزخونه که هی با انگشتر تو دستم بازی میکردم و میگفتم هوووم چقد گشاده راحت بیرون میاد خواهر شوهری که کنارم نشسته بود به شوخی گفت مواظب باش گمش نکنی طلا گرون شده ها .. هی موقع نماز واسه وضو میاوردمش بیرون و میذاشتم تو اتاق بابا لنگ دراز و همونجا نمازمو میخوندم و دوباره دستم میکردم .. شب شد و خواستیم بیایم خونه .. من و شوهری هی تو راه شوخی میکردیم و میخندیم یه جا رسیدیم خیلی تاریک بود هر چند دقیقه یکبار فقظ یکی ماشین رد میشد و خیلی خلوت بود خداییش نزدیک قبرستون هم بودیم
بابا لنگ دراز گفت میدونم که تو حتی نمیتونی تا دو قدم اونطرف تر بری (میخواست منو جوگیر کنه ) گفتم فکر کردی میتونم .. اینو گفتم و پیاده شدم و یواش یواش خلاف جهتی که اون گفته بود راه افتادم یهو شروع کردم دویدن یه ده متری که فاصله گرفتم بابا لنگ دراز داد زد وایسا ..عصبی شده بود .. بلند داد زد اگه اینجا یکی تو رو اینجوری ببینه میدونی چی فکر میکنه ؟؟؟؟.. منم تا به این فکر کردم یهو زدم تو سرم و زود راهی رو که رفته بودم بدو بدو برگشتم .. سوار که شدم یه کوچولو عصبی شد و گفت میدونی اگه کسی ما رو اینجوری میدید با خودش چه فکرایی رو میکرد .. یه لحظه تو ذهنم به خاطر کار بچگونه م خندیدم و افسوس خوردم .. خلاصه دوباره با خنده و شوخی برگشتیم تو خونه .. میخواستم برم لباسامو عوض کنم که یهو متوجه شدم انگشترم دستم نیست بدو بدو رفتم پیش داداشم و بابا لنگ دراز.. همینجوری که جلوی دهنم گرفته بودم داد زدم واااااااااااااااای حلقه م نیییییییییییییییییییستت... بلافاصله دو تایی بلند شدیم رفتیم تو ماشین و گشتیم تو حیاط خونه رو گشتیم فکر میکردم همین که اومدم خونه شاید از دستم افتاده امما ندیدم که ندیدم .. با کلی استرس دوباره تو ماشین و زیر و رو کردیم اما نبود .. بابا لنگ دراز خونسرد بود و فقط میگشت به خاطر من خونسرد بود تا من استرس نگیرم .. بهش گفتم بریم همونجایی که خلوت بود همونجایی که پیاده شدم و دویدم شاید افتاده باشه اونم بدون هیچ مخالفتی گاز ماشین و گرفت و رفتیم .. تو راه بهم گفت خودتو ناراحت نکن اونجا تاریکه و اگه افتاده باشه برق میزنه یکی اگه دیده باشه حتما تا حالا برداشته .. رسیدیم و گشتیم اما هیچی ندیدیم .. دیگه کلافه شده بودم .. داشتیم برمیگشتیم خونه کم کم اشکم در اومد با خودم میگفتم اگه حلقه مو نبینم آروم نمیگیرم و همینجوری گریه کردم بابا لنگ دراز هم میگفت اشکال نداره تو رو خدا گریه نکن یکی دیگه میخرم برات.. میگفتم نه نه اون برام خیلی ارزش داشت نمیخوام گمش کنم و هی اشک میریختم قلبم داشت میترکید از غصه .. تو این گیر و دار زنگ زدیم به مادر شوهری جون و گفتیم خونشون و بگرده شاید اونجا افتاده باشه .. وقتی رسیدیم خونه دم در دوباره گشتیم تو ماشین دوباره سه چهار باره گشتیم اما آخ ندیدیم تو دلم اندازه یه دنیا غم بود دیگه نا امید شدم .. اومدیم داخل.. من غمگین با چشمهای سرخ .. بابا لنگ دراز خندون و شوخی میکرد میخواست یه جوری بهم بفهمونه که زیاد مهم نیست تا غصه نخورم .. میخواستم لباسامو عوض کنم که گوشیش زنگ خورد بدو بدو پریدم پیشش ده ثانیه حرف زد و با نگاه خندونش گفت پیدا شده رو تلویزیون تو اتاقم گداشته بودی.. وای من تا اینو شنیدم انگار دنیا رو بهم دادن خوشحال شدم وکلی جیغ خفیف و بالا پایین پریدم واسه خودم و بعدش با مامان شوهری حرف زدم با مهربونی گفتش خودتو ناراحت نکن چرا گریه کردی تو اتاق علی بوده نمیخواد خودتو ناراحت کنی و..... دیگه با خودم گفتم عمرا این حلقه رو دستم کنم یعنی میکنما اما وقتی اندازه م شد یا مواقع خاص والا چه کاریه خب اگه همیشه دستم کنم که گم میشه ... (قابل توجه : انگشتای من خیلی کوچولو موچولون و استخونی ان همه انگشتری واسه من گشاده
)
بله اینم از جریان گم شدن حلقه ... دیگه از چی بگم .. از اومدن آبجی ف بگم که قراره اگه خدا بخواد اواخر خرداد بیان به به ای جونم خونمون جون میگیره و کلی من کیف میکنم آخیییییییش ....




