محبوب 2

آنچه در قسمت قبل گذشت : محبوب از من و فرزان شدیدا دلخور بود و ما این دلخوریشو جدی نگرفته بودیم و فرداش خواستیم از دلش در بیاریم که اونم  اومد گفت پس وقتشو دارین الان دیگه ثابت کردین که دلتون نمیخواد بیاین و اینا ... 

فرزان: میدونید بچه ها ادم اگه واقعا عاشق کسی باشه این جا تو قلبش این عشق حک میشه ویه گوشه قلبش واسه همیشه میمونه حتی اگه بگه تموم شد فراموش کردم اما دروغه این قلبه که همیشه یه تکه اش اسم یکی توش حک شده وهیچ وقت هم پاک نمیشه

محبوب: اوووووووف

فرزان: بچه ها این قلب ما اینقدر بزرگه که میتونه در عین حال چند عشق رو با خودش حمل کنه اما اینقدر ضعیفه که نمیتونه پاکش کنه حالا عشق به دوستش ،شوهرش،مادرش،بچش، خانوادش

 

محبوب: دیشب و امروز ثابت کردین که اگه بخواین وقتشو دارین

من : هیچی نگو اینقدر غر نزن

فرزان: نه من تو آشپز خونه نرفتم گفتم آماده میگیرم🤭

و محبوب بای گفت و  لفت داد گروه و .. 

من : این چش شده یهوو🤔

فرزان: مثل اینکه از عشق بدش میاد، فرح دوباره بیارش تو گروه

فرح دوباره آوردش، اما محبوب بازم رفت بیرون 

فرزان: واااای

فرح: بحث دیشب و ببندین، دوباره از نو شروع میکنیم 

فرزان: باشه هیچی نمیگیم 

آوردش ، دوباره رفت ...

فرزان: انگاری واقعا عصبانیه 

فرح: آره واقعا 

من: خب چراااا، یهوو

فرزان: ناراحتیش خیلی زیاده و برای ما تنها نیست 

فرح: نمیدونم 

من: ای بابا نمیشه که یهو اینجوری جدی قید ما رو بزنه، یا سرکاریه یا مشکل یه چیز دیگه س 

فرزان: منم تا الان فکر میکردم سرکاریه 

فرح: منم نمیدونم واقعا برین ازش بپرسین

من: این همه سال من و فرزان تو گروه مث دیوار بودیم والاااا الان یهو چرا این میخواد بره🤨

فرزان: من واقعا روحیه ندارم برم بپرسم ازش چون میدونم عصبیه بدتر من عصبی ترش میکنم ، مریم تو ازش بپرس

من رفتم تو خاص   دیدم نتشو خاموش کرده  اومدم تو گروه گفتم  فکر‌میکنم‌ الکیه و جدی نگرفتم‌ و گفتم بابا این محبوب میخواد ثابت کنه ماها وقت‌ داریم و .. 🤓

فرزان: حالا چیکار کنیم

فرح: بهش زنگ بزنین

من: من بعدا بهش زنگ میزنم الان موقع ناهاره  شاید مشغول باشه

فرح: از دلش دربیارین

من: ولی خب خیلی عجیبه که محبوب یهو اینجوری جوش بیاره

فرح: خودش میگه ک یهویی نیست و طول کشیده خب شما هم بار اولتون نیست که قول میدین و بعدش بیخیال میشین

فرزان: باید منتظر بمونیم که سرد بشه الان خیلی داغه اصلا حرف گوش نمیده

من: محبوب  همیشه خونسردتر از هممون بوده

فرح: محبوب میگه شما اصلا برای دوستیمون وقت نمیزارین میبینین پیاما رو جواب نمیدین انگار براتون‌مهم نیست   همیشه بی خیالین  واسه همین دیگه صبرش لبریز شده

دوباره رفتم تو خاص محبوب

من: چت شده توووو 🤬

محبوب: حرفی با شما ندارم تو گروه واقعا، با فرح هم تو خاص میچتم، یا زنگش‌میزنم

من: خب باشه  حرفی هم نداشته باشی دلیل نمیشه که بری بیرون

محبوب: دوس ندارم تو گروه باشم

من: ما رو دوستت حساب نکن آدم که میتونی حساب کنی ؟؟؟

محبوب: من کی باشممممممم؟؟؟؟؟؟ که کسی رو آدم حساب نکنم، غلط کنم

من: الان این آدم میگه دو دقیقه بیا تو گروه با هم حرف بزنیم میتونی ؟؟

جواب نمیده 

من: مشکل الان چیه چرا الان یهو جوش آوردی تو، چرا الان به این نتیجه رسیدی که من و فرزان دوستت نیستیم ،  ما از دلت رفتیم بیرون؟؟ به همین قشنگی؟؟ به همین راحتی ؟؟ خب باشه قبول ما از دل تو رفتیم بیرون اما تو که از دل ما نرفتی  آدمم که حساب میکنی ما رو الحمدالله  خدا رو هزار مرتبه شکر، بیا تو گروه حل کنیم هر چی دلخوری و دلگیری هست خبببب ؟؟ اینقدرم ننه من غریبم بازی درنیار ببییییین میای تو گروه هاااا فرح آوردت دوباره در نرو  لوس نشو دیگه، من تو رو میشناسم این همه سال با هم بودیم تو هیچوقت این مدلی نبودی .. 

محبوب: مریم کار دارم دیگه نمیخوام در مورد این موضوع حرف بزنم شما دوتارو هم مسدود میکنم بای

و من هم چنان فکر میکردم این بازیش گرفته  ، چون محبوب اصلا آدم این حرفا نبود دیگه طی این همه سال میشناختمش ، عمرا باور نمیکردم ...

تو گروه رفتم  هر سه تامون شوکه شده بودیم و اصلا باور نمیکردیم هر سه تامون حالمون گرفته بود از این کارای محبوب،  ما چهارتا از سال اول راهنمایی با هم دوست بودیم ، حالا بعد این همه سال یهو اینجوری ،خب باورش سخته، من که همش به خودم میگفتم مگه الکیه عمرا اصلا نمیشه که ... 

بعد دو ساعت فرح با یه حالت گرفته ای اومد گفت

فرح: بچه ها محبوب بالاخره جوابمو داد انگار خیلی جدیه میگه دیگه نمیخوام ، همیشه من باید پیام بدم همیشه من باید اصرار کنم که بریم بیرون که اونم این دوتا بعد سال و ماهی یکبار میان ، همیشه واسه پیام دادن و بیرون رفتن باید منت شون و بکشیم که بیاین حالا چت کنیم بیاین همو ببینیم  بیاین گپ بزنیم  ،  یک دفعه شد اینا بیان بگن دلمون تنگ شده بگن بیاین بریم بیرون که همو ببینیم ؟؟ هیچ سعی ای نمیکنن برای پایداری دوستیمون،، بالاخره روزی پنج دقیقه وقت میکنن که بیان نمیگم هر روز بیان حداقل بعد از چند روز یکبار که میتونن بیان حالمونو بپرسن ببینن چیکار میکنیم کجاییم آدم اگه دلش بخواد میتونه، اینا دلشون نمیخواد ، من میدونم اگه بازم بیام تو گروه و مث اول بشم اینا باز بعدش میرن غیب میشن،  از این به بعد میخوام یه جوری بشم که با هر کسی مث خودش رفتار کنم . 

فرح اینا رو از زبون محبوب گفت و من ته دلم حق و به محبوب دادم ولی دلم هری ریخت و باورش سخت بود برام که محبوب بخواد تموم کنه همه چی رو  .. 

فرزان: 😳😳😳 ما که چند ساله همین جوری با هم  بودیم

من : ببین همه این حرفای محبوب به جا و درست، فقط من یه چیزی و این وسط نمیتونم متوجه بشم اونم اینه که الان به این نتیجه رسیده؟ الان صبرش تموم شده ؟  ببین تا همین چند روز پیش که سرومروگنده شاد و شنگول با هم حرف میزدیم ،  من که از همون اوایل واتساپ کلا خیلی کم میومدم ،   من نمیتونم قانع بشم به این حرفا..

خلاصه رفتم تو خاص محبوب 

من : محبوب چرا اینجوری شدی .. بخدا اصلا یه آدم دیگه شدی 

محبوب: جوابتو نمیدم چون حوصله حرفای تکراری رو ندارم

من: محبوب چرا سنگدل شدی با مایی که  این همه سااااااال با هم بودیم

محبوب: خب که چی

من:  جوری همو شناختیم که یه درصدم احتمال نمیدادم اینجوری شه حیفه بخدا محبوب چرا اینجوری شدی آخه تووو

محبوب: اره‌ حیف شد، مسببش شمایین

من: میدونم حق داری ما خیلی کوتاهی کردیم ولی من به شخصه فکر نمیکردم تا این حد برات مهم باشه که بخوای قیدمونو بزنی فکر میکردم زیاد مهم نباشه دیر به دیر پیام دادنام

محبوب: حالا فهمیدی که، که مهم بوده

من: بخدا نمیدونستم این دیر به دیر پیام دادنا یا چه میدونم .... باعث شه اینجوری دست بکشی از همه چیز چون فکر میکردم به هر قیمتی باور داری دوستیمونو همونجور که من باور دارم

محبوب: اره شما فقط باوووووورش دارین به قول خودتون، تلاش صفر 

من: محبوب تو دوستی میخوای که شب و روز بهت پیام بده و همیشه ببینیش ولی دلش باهات صاف نباشه .. یا دوستی میخوای که ممکنه ماهی یکبار بهت یه پیامی بده و سالی یکبار همو ببینین ولی دلش باهات صاف باشه از ته دل قبولت داشته باشه ؟؟؟؟ کدومش ؟

محبوب: مگه همه دوستایی که همیشه باهم‌در ارتباطن دلشون باهم صاف نیست؟

من: من فقط پرسیدم تو کدومشو ترجیح میدی ؟

محبوب: دومی 

من: منم جز دسته دومم پس چرا پس میزنی ما رو ؟؟؟

محبوب: کار دارم  فعلا 

من : باشه شب منتظرتم بیا حرف میزنیم

میخواست در بره که رفت .. 

اون روز محبوب خیلی فکرمو درگیر کرده بود ، ما چهارتا خیلی همو باور داشتیم دوستیمونو باور داشتیم ، حداقل من باورش داشتم، همیشه به هم میگفتیم چقدر که خوبه همو داریم  هر چی که بشه هرچند وقت اگه همو نبینیم اما بازم همیشه از ته دل همو داریم و دوست باقی میمونیم و یه راحتی خاصی تو جمعمون بود واسه همین حالا برام سخت بود.. هر چند به محبوب حق میدادم بخواد اینجوری ادبمون کنه  اما خب دیگه نمیتونستم قبول کنم که بخواد قید همه چی و بزنه ، اون روز  یه پنج شش باری بهش زنگ‌زدم   جوابمو نداد یه بارم قطع کرد گوشی رو ..  با خودم فکر کردم هر جور شده باید یه کاری کنم دوباره برگرده ، فرح هم خیلی از این بابت دلش گرفته بود و من هیچ دلم نمیخواست دلش بگیره چون باردار بود  ... فرزان هم میدونستم  اگه با محبوب دهن به دهن بشن دعواشون میشه   پس فقط خودم میموندم  باید هر جور شده بود راضیش میکردم ،  محبوب دوستی بود که این همه سال باعث شده بود ما جمعمون از هم نپاشه همیشه اون هممون رو بهم وصل میکرد   حالا نوبت من بود با خودم گفتم هر جور شده  برش میگردونم  .. 

شب شد ؛ 

من یه ده باری صداش زدم تا اومد یه عکس فرستاد که توش نوشته بود : یک سال پیش میخواستم برای خیلی از آدمای زندگیم بمیرم ، الان نصف بیشتر همون آدما برام مرده به حساب میان، یعنی میخوام بگم زمان همه چیز و تغییر میده

من: بمون کنارمون 

محبوب: بازم که حرفای تکراری .. من هستم اما نه تو گروه 

من: این اصلا تکراری نیست محبوب امروز واسه اولین بار حس کردم که رابطه مون اونقدرا که فکر میکردم  محکم نبوده

محبوب: هروقت‌کارم داشتین یا دلتون تنگ شد تو خاص پیام بدین، قهر که نیستم ، نیازی به بودنم تو گروه نیست والاا 

من: شاید از نظر تو اینطور باشه  از نظر من خیلی بودنت مهم و حیاتیه برای موندگاری ادامه دوستیمون،  با این کارت رابطه ما هم کم کم ممکنه از هم بپاشه ، موندن تو بودن تو رابطه رو بیشتر سر و سامون میده فقط موندن تو 

محبوب: دلم نمیخواد دیگه هییییییچ تلاشی برای  این دوستی بکنم، زیاد تلاش کردم، خیلی هم جواب داده تا ۱۰ سال بعد از مدرسه ، ولی دیگه خسته شدم، دیگه نمیتونم تلاشی بکنم خداییش 

من: هیچ تلاشی نکن ، اصلا تو گروه پیام نده ولی باش فقط همین، فقط باش ، اینو منی دارم ازت خواهش میکنم که همون ده سال با هم دوست بودیم ، به حرمت  دوستی چند ساله مون  حرفمو قبول نمیکنی؟ خواهشمو ؟

محبوب: آخه فایدش چیه، نه حرفی بزنم نه چیزی، چرا حرفای شماهایی رو ببینم که دیگه برام مهم نیست

من: برای تو فایده ای نداره ولی واسه من چرا، همین که دلم قرصه که هستی خوبه ، دلم نمیتونه به  این زودی باور کنه همه چی خراب شده تو فقط باش حتی نگاه پیامامونم نکن

محبوب: اینطوری واقعا راحتترم مریم

من: اما برای من سخته ، لطف کن بازم مث این همه سال ها که موندی بازم بمون ایندفعه لازم نیست تلاشی بکنی چیزی بگی فقط باش همین که اسمتم تو گروه باشه  قوت قلبه واسه من

محبوب: خوب بلدی مخ بزنیا 😜

این پیامشو که دیدم  ، لبخند اومد رو لبم ، حس کردم  دارم نزدیک میشم به برگردوندنش،  جوابشو دادم؛

من: مخ زنی چیه  نه بخدا  من فقط همون کاری رو دارم میکنم  که دلم داره میگه 

محبوب: ولی خداااااایش اینطوری راحتترم آرامشم بیشتره خوشحالیم بیشتره

من: الان دیگه تو داری تکراری حرف میزنیا تو بیا بمون من قول میدم که اگه خوشحالت نکردیم ناراحتت هم نکنیم، تو اصلا فکر کن نیستی تو گروه 

محبوب: بخدا قسم خداشاهده اصلا راضی نمیشم یکی اینقده اصرارم کنه ، حس بدی بهم دست میده 

من: اصرار دوست به دوست که شیرین ترین بحث تو دنیاس، با رفتنت حس بدی به ما دست میده ، بیا قبول کن بمونی باشه فدات ؟؟

محبوب: چون همیشههههههههه بودم دیگه با خودتون گفتین حتما محبوب تا آخر عمر همینجور میمونه ، حتی اگه خودمون جوابشو  ندیم، محلش نزاریم، وقت نذاریم، بازم محبوب هست بیکاره بیعاره میاد کافیه، نیازی به تلاش خودمون نیست، یکی هست که دوستیمون رو‌ نگه داره، حتی اگه ما نیایم سال به سال.. 

اما زهی خیال باطل، محبوب خیلی دلش پر بود به این آسونیا ناراحتیش برطرف نمیشد..

من: نه محبوب بخدا اینجوری نبوده من کلا  فکر نمیکردم جواب دادنم خیلی مهم باشه فکر میکردم یه جورایی بی تفاوتین  اصلا خدایی فکر نمیکردم تا این حد ممکنه به خاطرش ناراحت بشی و انتظار داشته باشی بخدا نمیدونستم .. 

محبوب: اره تو و فرزان  همش حرفتون همینه، اگه میخواستم فقط فرح جوابم و بده تو خاص بهش پیام میدادم ، من نمیگم هربااااااااار باید جواب میدادین  نه  حداقل بعد از ده بار یک بار ، که دلمون به بودن شما هم خوش باشه، دلمون فقط به اسمتون تو‌گروه خوش باشه؟ خوبه مثلا ادم شوهر کنه اسمش تو شناسنامش باشه، خودش نباشه با کسای دیگه باشه ،  بعد بیاد بگه من مال توام ، اسمم تو شناسنامته دلت قرص تموم ، این شد حرف مریم؟ خداییش من همه چی رو یهو تموم نکردم ... 

دلم هری ریخت   ... 

من: همه حرفات درست قبول دارم محبوب ما خیلی کوتاهی کردیم بخدا میفهمم  ولی بخدا نمیدونستم اینجوری اینقده ناراحت میشی از نبودنمون،، فکر میکردم بعضی وقتا هم که گله میکنی یه جورایی سرسری میگی که یه چی گفته باشی  در کل فکر میکردم کلا بیخیالی و ... درسته حق با تویه تو فکر کن من تا حالا خنگ بودم الان متوجه شدم این جریان و فرصت بده جبران کنم 

محبوب: شاید از نظر شما رفتارم بچگونه باشه بهونه‌گیری باشه ولی این خصوصیت اخلاقی منه نمیتووووووووونم با کسایی باشم که تو عمل براشون مهم نیستم فقط حرفشو میزنن من دوستی میخوام که تو تمام مراحل زندگی به درد هم بخورن نه فقطططططططط تو یه گروه باشن یا مثلااااات فقط تو قلبشون، ولی ماهی یه بارم ازشون خبری نداشته باشم

من : ولی باید مطمئن باشی ته دلشون همیشه مهم بودی و مهمی اینو چرا باور نمیکنی توو خیلی سخت بود امروز هضم اینکه اینجوری یهو شدی اینقده غریبه  هی میگی میرم میرم خیلی دردناک بود چون باورم از بین رفت ایمان به دوستیمون یه جورایی کمرنگ شد تو رو خدا نزار هیچی دوستیمونو از بین ببره محبوب،  تو رو خدااااااا بفهمممممم هیچی نباید این رشته دوستی مونو از بین ببره 

محبوب: الان بخدا با گریه دارم این حرفا رو میزنم

من: آخ الهی بمیرم چرا اینجوری خودتو ناراحت میکنی 

محبوب: دیگه نمیخوام مریم بفهم

من: چی رو نمیخوای دقیقا چی روووو

محبوب: دوستی با تو و فرزان و، اینجوری دیگه اذیت نمیشم 

من: من نمیتونم قبول کنم محبوبی که این همه سال باهاش دوست بودم  الان همینجوری الکی به خاطر کم پیام دادنم ولم کنه و بره نمیتوووونم چون ته قلبم ما چهارتا  باهم پیوند محکمی داریم ، قلبم نمیتونه قبول کنه ،من به همین راحتی نمیگذرم محبوب

محبوب: فکر کن محبوب مرد یا اصلاااااا نبوده

من: به خاطر پیام ندادنم تو فکر میکنی که  این دوستی برامون مهم نبوده ولی خبر نداری که امروز کل فکر و ذهنم از صبح درگیر تو بوده اگه مهم نبوده این دوستی برای ما پس چرا الان با این همه درد و بغض میخوام بمونی  اگه مهم نبودی  اصلا ول میکردم میگفتم به جهنم که میخواد بره ولی نه دلم راضی نمیشه چون تو همیشه باید باشی تا این دوستی چهارنفرمون پا برجا بمونه به وجود تو بستگی داره دلم نمیتونه قبول کنه بری

ساکت بود جواب نمیداد ، حس کردم داره گریه میکنه از اونجایی که میشناختمش میدونستم دلش واقعا بدجور ازمون‌گرفته طی این همه سال این اولین بار بود این‌حرفا رو میزد تا حالا یک دفعه هم نشده بود که اینجوری رفتار کنه ..

من: محبوب تو یه بار دیگه بیا ، یه فرصت دیگه بده، ببین من چیکار میکنم  جبرااان میکنم 

محبوب: مریم دارم بهت‌میگم اذیت میشمممم

من:  باشه الان نیا چند روز نیا ولی بعدش قول بدی که بیای

محبوب: قولی نمیدم

من:  آخه چرا اینقدر سخت میگیری توو ای خداااا

محبوب: این  چند روز حرف نمیزنیم

من: فرح و فرزان جفتشون دل نگرون و ناراحتن اول قول و بهم بده  بعد برو 

محبوب: قول نمیدم چون نمیخوام بزنم زیرش

من: ببین من تا زنده م نمیزارم این دوستی تموم بشه به هر قیمتی، اگه اذیت میشی این دیگه مشکل خودته من که اذیت نمیشم من اجازه نمیدم تموم بشه  واسه برگشتنت هم هر کاری میکنم که بیای حتی اگه مجبور باشم هزار بار شب و روز باهات بحث کنم بازم تسلیم نمیشم فهمیدی؟

محبوب: نمیدونم دیگه چه جوابی بدم

من: من و تو امروز و دیروز  بهم نرسیدیم که الان به همین راحتی بتونیم اینجوری جدا شیم ما یه عمری با هم دوست بودیم این همه خاطره داریم الان نمیشه  به همین راحتی بیای بگی خب تموم،  نمیشه میفهمی ما دل بستیم بهم

محبوب: میلی بسه توروخداااااا

من: تو الان نمیتونی بیای بگی من باید برم و دیگه نمیتونم دوست شما بشم و اذیت میشمو این حرفا این حق و نداری چون دست خودت نیست بعضی چیزا مث این شکل از دوستیا رو اگه بخوای هم نمیتونی  از بین ببری چون دست دله نمیشه محبوب بفهم نمیشه  بخدا نمیشه اینا شعار نیست من نصف شب حرفای کلیشه ای نمیخوام بهت بزنم اینا واقعیته مخبوبک گوشاتو باز کن بفهم

محبوب:خطمو عوض میکنم

من: ظاااالم...  نگو اینجوری..  نکن.... 

محبوب: چون به قران قسم حالم بد میشه کسی اینجوری اصرارم کنه

من : تو فرصت آخر و بده  باشه ما اصرار  نمیکنیم چند روز تو تنهایی بشین فکر کن

 اون طرف فرزان هم داشت بهش پیام میداد پا به پای من 

محبوب: شما چند روز فرصت بدین

من: باشه

محبوب: چند روز حرف نزنیم 

من:باشه مشکلی نیست قبول ولی قول بده که بیخبر خطتو عوض نکنی

محبوب: چشممممممم اینو قول  

من:من تا یک هفته در این مورد باهات بحث نمیکنم قول میدم میخوام راحت باشی ولی بعد یک هفته میام و دیگه ولت نمیکنم ..

ادامه دارد.... 

 

محبوب 1

دیشب دیر وقت وقتی رفتم سراغ گوشیم دیدم فرح و محبوب دوستم با هم حرف زدن و محبوب خیلی جدی گفته من دیگه خسته شدم که میام هی منت این دوتا(من و فرزان) رو میکشم که بیان همو ببینیم بیان دوتا پیام بدن، حرف بزنیم،   دیگه خسته شدم میخوام دست بکشم از این دوستی چون اونا هیچ تلاشی نمیکنن واسه حفظ دوستیمون و عین خیالشونم نیست هر چی ما تلاش میکنیم اونا به یه ورشونم نیست منم دیگه خسته شدم و از این حرفا..... این پیاما رو که دیدم شروع کردم به چتیدن ... هی من به شوخی میگرفتم حرفشو  ، اون با جدیت بیشتری ادامه میداد ،  بعد چند دقیقه فرزان هم پیداش شد و عین من شروع کرد به مسخره بازی ... فرح و منو محبوب و فرزان داشتیم با هم بحث میکردیم که آخه یهو مگه میشه قید ما رو بزنی ، محبوب هم گفت "من اکثر مواقع با اینکه کار هم داشته باشم سعی میکنم بیام یه حالی ازتون بپرسم ، اما شما چی،  همش میاین میگین وقت نداریم و میرین ماه به ماه پیام به زور جواب میدین ، دیگه یکم وقت آزاد رو همه دارن ، مهم اینکه که اولویتت باشن یا نه ، من و فرح فقط خودمون دوتا داریم واسه شماها وقت میزاریم که شاید نفر آخر زندگیتونم نیستیم، تو و فرزان فقط دم از دوستی و معرفت میزنین ، دوست دارین همیشه فقط من و فرح این دوستی و نگه داریم اما من دیگه از همچین آدمایی خوشم نمیاد دوست دارم واسه کسی وقت بزارم  که اونم واسم وقت داشته باشه ترجیح میدم همچین آدمایی رو از ذهنم حذف کنم ..."   من در جواب گفتم

من: "میخوای ما رو از ذهنت حذف کنی 😔؟"

محبوب: "حذف شدین"..

من: یعنی انداختیمون دور؟..

محبوب: بله خدا رو شکر صد در صد

من: چطور دلت اومد؟🤕

محبوب: ترجیح میدم با کسایی باشم که تعادل رفتاری دارن  ،..  اگه میخوای حال دلت خوب باشه هر کس و هر چیزی رو که حالتو بد میکنه رو باید حذف کنی ..  

من: فقط تعادل رفتاری داشته باشن یا از ته قلب دوستت داشته باشن ؟😬

محبوب: دوست داشتن کافی نیست، البته هر کسی یه نظری داره ، شاید نظر شما این باشه که دوست داشتن کافیه، حتی اکه ۱۰ سال سراغ همو نگیریم،  ولی من با همچین دوستی هایی حال نمیکنم .. 

این وسط فرزان هم اومد و .. 

فرزان: بووووووق (فحش کوچولو داد)

من: جیگرتو برم با این حال کردنات آخه (تا اینجا همش فکر میکردم محبوب داره مسخره بازی درمیاره و شوخی میکنه اصلا حرفاشو جدی نگرفته بودیم نه من نه فرزان)

فرزان خطاب به محبوب: تو نمیتونی ما رو دور بندازی ، ما به دلت چسبیدیم ، مث چسب اصلا کنده هم نمیشیم😂😂

من: آره راست میگه ما جداناپذیریم🤓

فرزان: ما قلب تو رو تصاحب کردیم ، جاخوش کردیم توش قصد بیرون رفتنم نداریم چونه نزن

محبوب: شرمنده قلبم پر شده .. 

فرزان: جای ما یه جای بخصوصیه یه قفل بزرگ هم روشه 

محبوب:  شما تا آخر عمر اینجوری فکر کنین .. 

از اینجا دیگه فرح به حرف میاد، 

فرح: خب محبوب راست میگه شما یک دفعه که همو دیدیم بعدش غیبتون میزنه انگار سیر میشین، خب آدم یعنی تو یه روز چند دقیقه وقت نمیکنه بیاد تو گروه و چند کلمه حرف بزنه .. 

محبوب خطاب به فرح : قربون آدم چیز فهم ،، ولی من خداییش دارم جدی حرف میزنم 

من: تو غلط میکنی 

محبوب: اندازه سر سوزن هم ازتون ناراحت نیستم بخدا

فرزان: زور نزن محبوب، به خودت فشار نیار ، نمیتونی عزیزم

محبوب: خیالت رااااحت ،  هیچ فشاری در کار نییییییست😁

فرح: شما که گوشی دستتونه ، تو اینستا میرین چطور وقت ندارین یه سر به گروه بزنین ، حتما دلتون نمیخواد دیگه ..

من: فرح منظورت به من بودااا😂😂

فرح: دقیقا . 

من: فرحو 🤨 

فرزان: فرح آتیششو بیشتر نکن 

فرح: حقیقت و دارم میگم

محبوب: فرح همیشه طرفدار حقه ..   

فرزان: دل کندن از کسی که حک شده تو قلبت به این آسونیا نیست ، با دل کندن بیشترین ضربه رو خودت میخوری

من: راست میگه گوش کنین به حرفش تجربه داره 😜

فرح: فقط حرف زدن کافی نیست بیاین عمل کنین

محبوب خطاب به فرزان: واسه من اینجوری نیست..

من: پس اگه نیست حتما از اول محکم نبوده جامون 🤨

محبوب: شاید 

من: شاید و کوفت 

فرزان: اگه به این آسونی میتونی دل بکنی پس اصلا جایی تو قلبت نداشتیم فقط تو ذهنت بودیم نه قلبت .. 

محبوب: شایدم قلب نبوده فقط تو ذهن بوده ... 

 

حالا اینجا بحث به جای حساسش رسیده بود که این آقایی سر رسید و چسبید و  هی پارازیت مینداخت تو چت کردن من ،، هی اون اصرار به کشتی و من در حال چت کردن بودم

من خطاب به محبوب: خانومی که شدی مامور ماشین آشغالی هی ما رو مث زباله میخوای بندازی دور 🤨 بالا بری پایین بیای هیچی عوض نمیشه ما رو هم بندازی بیرون باز این خاطراته که ما رو دو دستی میگیره میندازه و پرت میکنه تو دلت 🤓

فرزان: میخوام بدونم کسی که اینقدر دوستش دارم و برام عزیزه چطور یه شبه اومده میگه شما رو حذف کردم

من: اون هذیون میگه  تو چرا عقلتو دادی دست این مخبوبک 🤓

محبوب: همین یه شبه نبوده ، طول کشیده ولی بالاخره شده ،  وقتی دیدم این دوستی  یک طرفه س  .. 

فرزان: هیچوقت یک طرفه نبوده 

من: محبوب اگه راست میگی الان قشنگ  سه بار بگو دیگه ما رو دوست نداری( من همچنان باور نمیکردم حرفاشو ، آخه محبوب اون آدم شوخی که من میشناختم اصلا اینجوری نبود)

محبوب: من حرفمو یه بار میزنم نیازی نمیبینم کسی رو وادار کنم باور کنه 

فرزان: همه مشکلات خودمون رو داریم پس لطفا برای هم بیشترش نکنیم واقعا واسه آدم سخته دیگه نمیشه هضمش کرد

محبوب: هرکسی همون کاری کنه که حال دلش باهاش خوبه دنیا ارزش نداره که الکی ناراحت شین به خاطر چیزای الکی .. 

من: خانومی که ما رو الکی خطاب میکنی 🤨

که دیگه کار به جایی رسید به ناچار به دوستام گفتم من یه سر میرم و برمیگردم  باید کشتی رو میگرفتم  .. 

وقتی دوباره برگشتم دیدم انگاری محبوب جدی جدی داره حرف میزنه بازم با شوخی و مسخره خواستم سر و ته شو هم بیارم اما مرغش یه پا داشت ... خلاصه گذشت و فرداش صبح اینقده براش آهنگای عاشقونه خوندم که فرح وفرزان هم اومدن و منو همراهی کردن دیگه با خودم گفتم الان دیگه از دلش درمیاد  اما   محبوب خیلی کم اومد و فقط گفت  پس وقت دارین خوبشم دارین دیشب و امروز ثابت کردین که اگه بخواین وقتشو دارین... 

ادامه دارد ......

 

فصل دورهمی

آی  .. آخ .. آی آی  پام    پام درد میکنه بدنم کوفته شده .. آخه یکی نیست بگه زن   تو رو چه به سرسره بازی ...  چته هی بدو بدو میری از پله ها بالا  هی از سرسره میای پایین با جیغ و داد و فریاد هی ذوق درمیکنی از خودت،.. اما خیلی حال دادا 

امروز هوا ابری بود،، گفتم نمیریم بیرون؟ ،، از قضا میخواستم ناهار درست کنم که  آقایی گفت درست نکن میریم بیرووون 😍 زنگ زد به مامانش و برنامه رو چیدن و  کل خاندان دایی بزرگه رو خبر دادیم و آماده شدیم که بریم پیش به سوی گشت و گذار .. یه جایی که رسیدیم باید منتظر بقیه میموندیم که برسن به ما تا حرکت کنیم که همه با هم بریم یه جای دنج که ناهار و بزنیم تو رگ و بزن و بکوبا و شاد شدنا و دست زدنا و .... اونجایی که منتظر موندیم که بقیه بیان یه پارک کوچولوی خلوت بود که بچه ها شروع کردن به بازی ... منم خدایی خیلی وقت بود ، سرسره بازی نکرده بودم ، از این سرسره لوله ای طولانی هم بود، من و بزرگه هر دو با هم پیش به سوی سرسره برو که رفتیم با جیغ و هورا هی بازی کردیم، دیدم کوچیکه رو هم بد نیست ببرم اونم گذاشتمش تو بغلم و بردمش که کیف کنه، هی رفتم و رفتم و رفتم تا بقیه اومدن، خیلی خوش گذشت،،  به خواهر شوهر بزرگه و کوچیکه گفتم جاتون خالی دیر رسیدین اینقده بازی کردم که  کودک درونم الان داره بندری میرقصه .. بازم جلو اونا رفتم بالا  هنوز از سرسره پایین نیومدم که دیدم اون دوتا بدو بدو دارن میان بالا که برسن بهم  ،، صبر کردم که بیان، حالا تو سرسره سه تا دختر گنده با بچه هامون به ترتیب هی سر خوردیم  همه اینقده جیییغ زدیم  اینقده هورا کشیدیم  که بچه ها کلی خندیدن و خودمونم کلی روحمون شاد شد     بعضی وقتا ما آدم بزرگا  باید کودک درونمون رو آزاد کنیم که بره واسه خودش بازی کنه، بخنده، ذوق کنه، شیطونی کنه.. اونم آدمه خب گناه داره طفلی همش تو زندون وجودمون تو قفس زندونی بمونه میمیره باید  همیشه آزاد باشه ، کودک درون همیشه باید زنده بمونه ...

نشسته بودیم دور هم، خاندان دایی بزرگه(دایی مامانم) دختراش ، عروساش، پسراش، نوه هاش، همه دور هم گفتیم و خندیدیم، آبجی فاطمه هم زنگ زد تصویری با همشون حرف زد و کلی دلش تنگ شد و خواست بال دربیاره بیاد کنارمون نااازی خواهرم  ، این کرونا زودی تموم شه الهی شرشو کم کنه این کرونا  تا فاطمه هم زودی بتونه بیاد کنارمون ، وقتی فاطمه هست  همه چی چند برابر خوب و عالیه 

تا غروب این دورهمی ادامه داشت، بعدش که نخود نخود هر که رود خانه خود ،  منم رفتم خونه خواهری پیش مجید از اونجا زنگ زدم دونه دونه داداشا رو جمع کردم با بابام کنار هم نشستیم دور هم ، اونا هم کم همو میبینن ، من که میرم جمعشون میکنم کنار هم ، من و داداش کوچیکه میشینیم وسط مجلس  هی یه چی میگیم میخندیم بس که این داداش کوچیکه شوخی میکنه ،،  بابام  زنگ زده بود تصویری به دوماد هندیش ، بعد این داداش کوچیکه گوشی رو گرفت از بابام و شروع کرد به حرف زدن ، حالا بلدم نبود زبون اونا رو ولی  هندی گفت سلام نمسته آپ که سه هه اچه هه  بعد هی میگفت  می آکشی کومار   بعد آقایی رو نشون داد گفت دیز رش بوری(آدم بده فیلم هندیا)  من خودم رفتم جلو دوربین سلام کردم  با لبای خندون گفتم نمسته آیم جوهی چاولا اما این داداش کوچیکه گفت نو دیز رانی موکرجی به خاطر قدم  بیچاره اون دوماده  تعجب کرده بود که اینا چرا اینجوری الکی شادن   نمیدونست بخنده یا جدی باشه  ، آخه اولین بار بود داشتیم همو میدیدیم  اما خیلی خوش گذشت ، من احساس خوبی داشتم بهش  ، یه حس فامیلی نزدیکی یه جوری که ته دلم هی میگفتم آخی ناااازی   و در آخر دورهمی با داداشا ختم شد به تصویری حرف زدن با فاطمه و عمه بزرگه، زنگ زدم به فاطمه که از قضا رفته بود خونه عمه بزرگه و از اونجا با داداشا و بابام هم حرف زدن    و خلاصه امروز هر جایی رفته بودم فاطمه هم اومد همرام 

دو تا فسقل بچه

ظهر شد ، اومد ، ... من هیچی نگفتم .. خودش اومد .. میخواست با بغل حل کنه اما برای من فقط بغل کافی نبود ، باید گوش شنوا هم میبود،،.. من گفتم ، اونم گفت ،  اون گفت تو نباید اینو و اینو بهم‌ میگفتی تو نباید اینجوری فکر کنی در مورد من،  من در جواب حرفش گفتم این فکرا همش ساخته ذهن تویه  من اینجوری فکر نمیکنم،  من این حرفا رو نزدم، چرا حرف میزاری تو دهن من، اونم گفت چرا خودت گفتی همینا رو گفتی  ... من گفتم خب وقتی گیج خوابم  حواسم نیست خیلی چیزا میگم بخدا یادم نیست ولی  تو با اون حرفت دل منو شکوندی اون شب تا سه و نیم بیدار موندم نتونستم چشم رو هم بزارم  حرفت بدجور داغونم کرد اون  در جواب حرف من گفت نه من منظورم از اون حرف یه چیز دیگه بود این نبوده که داری میگی  اینجوری نیست  اما تو خیلی بدی که اینجوری گفتی بهم من خورد شدم  حالا باز دوباره من گفتم  من فقط میخواستم جواب حرف تلختو داده باشم وگرنه منظوری نداشتم..... خلاصه انگار هر دو حرفامونو یه جور دیگه فهمیده بودیم (یا هم داشتیم زیرش میزدیم) ،   ... ختم‌ کلام اینکه دوتا فسقل بچه اونم یه چهار ساله و یه شش ساله افتاده بودن به جون هم و هی داشتن میگفتن نه تقصیر تویه   اون یکی میگفت نه نه تقصیر خودته هی اون میگفت اول تو گفتی  اون یکی جواب میداد نه نه اول تو کردی تو گفتی تو دل و به درد آوردی   همینجور ادامه داشت تاااااا اینکه   هی گفتن و گفتن تا از عصبانیت و دلخوریشون کم و کمتر شد و اینقدر پاس دادن بهم این تقصیر و هی انداختن گردن همدیگه که یکی میگفت توووو  اون یکی میگفت نه نه خودتتتت تااا آخرش که  خنده اومد رو لباشون  ..    

یه چرت الکی دیگه

سرده . هوا ... 

امروز سرده .. دیشب درست نخوابیدم و همش داشتم خوابای چرت و پرت میدیدم ... 

دیروز جمعه بعد از ظهر ... 

آقایی گفت

_آماده شین تا بریم 

+من نمیام

_چرا

+چون اینجوری بهم خوش نمیگذره

_فکر میکنی به من خوش میگذره؟! اما همه دارن میرن به منم زنگ زدن که بریم، پس بهشون بگم  که تو نمیخوای بیای ؟ 

عمدا اینجوری میگه تا من کوتاه بیام  و بگم نه نه میریم ولی گفتم

+ زنگ بزن بگو 

هیچی نگفت .. 

یه ربع بعد اومد نشست  گفت 

_نمیخوای معذرت خواهی کنی تا این ماجرا تموم شه 

خونسرد بدون اینکه نگاش کنم گفتم

+ببخشید اگه حرفی زدم که ناراحت شدی 

_اینجوری؟

با همون حالت ؛

+ببخشید ، ببخشید ، ببخشید

_میدونی اون حرفت یعنی چی؟ کسی این حرف و به شوهرش میزنه 

تو ذهنم با خودم کلنجار رفتم که کدوم‌ حرفمو میگه ، پس خودش چی.. اون که اول یه کاری کرد که من دلخور شم ، منم جوابشو دادم .. 

+کار خودتو نمیگی 

_تو فقط یه ذره فکر کن  ببین چی گفتی  بشین درست فکر کن خودت متوجه میشی  

در حال بحث کردن سر این بودم باهاش که تو اینکار و کردی که منم جوابتو اینجوری دادم ، کار خودتو ول کردی چسبیدی به حرف من که اون کار خودت باعث شد بگم ،، 

_هیچی نگو ، فقط فکر کن   میخوام  به حرفی که زدی فکر کنی تو رو خدا فکر کن   بشین یه ذره فکر کن   ببین درسته اون حرفت ؟؟؟؟   هیچی نمیخوام بگی    میخوام فقط فکر کنی  دیگه بحث نکنیم ... 

هیچی نگفتم ، رفتم آماده بشم ، بچه ها رو آماده کردم ، تو ماشین لام تا کام حرف نزدم مستقیم باهاش .. توی جمع با هم خوب بودیم مث همیشه حرف میزدیم حواسمون بهم بود اون میگفت مریم فلان   منم جوابشو میدادم هی میگفتم علی ببین بهمان زن و شوهری حرف میزدیم تا کسی شک نکنه ،، واسه برگشتنی خواهر شوهر بزرگه اومد همراهمون ، بازم فیلم درام داشتیم خواهرش حرف میزد ما هم با هم مثلا حرف میزدیم   شوهری یه چی میگفت  منم فقط در تایید حرفاش جوابشو میدادم تا اینکه رسیدیم خونه ... اون لحنش نرم و گرم شده بود .. من هنوز چوب بودم .. داشتم  آشپزخونه رو مرتب میکردم که با لحن همیشگی با مهر و محبت گفت اِ اِ پرشین گات تلنت شروع شده   ،،  با این حرفش یه لحظه اسنپ سر جام وایسادم اما دوباره مشغول شدم .. آشپزخونه ، اتاقا و همه چی که تموم شد ، تو همون هال نشستم که کوچیکه رو بخوابونم .. گوشیم زنگ خورد جواب دادم  تموم که شد  گفت

_کی بود

با اکراه جواب دادم

+خواهرت 

_نمیخوای حرف بزنی 

+خودت گفتی حرف نزن 

_ اون موقع منظورم به این بود که به جای حرف زدن بهتره فکر کنی  نگفتم که کلا حرف نزنی  

هیچی نگفتم ... 

کوچیکه رو خوابوندم و خودمم انگار کنارش خواب افتاده بودم که یهو صدام زد گفت بیدار شو بریم بخوابیم .. اینقدر گیج خواب بودم که یادم نمیاد چه جوری رفتم تو اتاق .. نصف شب که بیدار شدم دیدم چسبیده بهم ،، رفتم اونورتر فاصله گرفتم ،، بعدشم همش خوابای عجیب   خواب میدیدم تو دردسر افتاده آقایی و همش براش دلواپس بودم  با همین دلواپسی صبح از خواب بیدار شدم ،،، الانم حوصله هیچی رو ندارم ...  چرا مردها فکر میکنن ما براشون ناز میکنیم چرا یه درصد فکر نمیکنن کار خودشون اشتباهه ... خب بابا  اون اگه اون کار و نمیکرد یا اون حرف و نمیزد من که مرض ندارم یه چی بگم... والا .. بعدش که میگذره از ماجرا   میان میخوان آشتی کنن ولی نمیخوان  در موردش حرف بزنن و میخوان زود بیخیال ماجرا بشیم  این براشون یعنی اصول اخلاق و پایبندی به وفاداری   خب بیخیال شدن ماجرا که نشد راه حل،  باید حرف زده بشه، باید حل بشه ماجرا،  نه اینکه بعد دو روز فراموش بشه و دو ماه دیگه شبیهش تکرار بشه   چرا این مردا  نمیتونن بشنون ،  گوش این حرفا رو ندارن   .....   منم تا حرفمو نزنم  نمیتونم آروم بشینم باید بگم اونم بشنوه   بعد که شنید تازه میخوام ببینم چی میگه    همین گوش دادنش میشه برای من حکم آشتی کردن... سخته واقعا ؟؟؟.... 

من که میدونم حرف بدی زدم  .. ظهری بیاد خونه قشنگ این دفعه بهش میگم که قبول دارم حرف من بد  حرف من زشت حرف من نابه جا بوده .. ولی خب توقع دارم اونم بگه حرفش خیلی خیلی بد بوده و دل منو شکونده با اون حرفش، میخوام بدونه تا دوباره تکرارش نکنه چون دوست ندارم بشنوم دیگه ،،.. 

الانم دل و دماغ هیچی رو ندارم ... 


کاشکی میتونستم بگم جز به جز .. اما خب حیف که قهر کردن ما  نود و نه درصد و نود و نه صدمش مربوط به کشتی و فوتبال و چه میدونم این جریاناته  ،، بس که ورزش و دوست داره  من  نفسم میبره وسط بدو بدو کردنا،  این دویدنا  دیگه موقع خواب که نمیشه انجام داد  چون من وقتی خوابم یکی بیدارم کنه  خیلی بداخلاق میشم  و همه این ناهنجاریهای زندگی ما از خواب من نشات میگیره .. اما خب نمیشه جزئیات و بگم حیف  چند سال بعد این نوشته رو هر کی بخونه  فکر میکنه من خودخواه و لوسم اما خبر نداره از جمله های پر گهر آن یک نفر ورزش دوست ورزشکار  نبوغ ورزش  گل دوست  شوت دوست  که وقتی نتونه گل بزنه   عین شمشیر کارا  میزنه کلا دل منو خونین و مالین میکنه   ......  حالا فکر نکنین من عین لاک پشتم تو دویدن والا اینجوری نیست  من عین اسب میتازم   ولی خب دیگه نمیتونم  هر روز فلش باشم یا چه میدونم عین سونیک سریع بدوم ...  منظور از دویدن، روزانه ورزش کردنه .. ...... اینو واسه خودم نوشتم تا بعدها متوجه بشم .   

قهر کردن همیشه هم بد نیست ...

فرزندانم؛

حرف نزدن مامان و بابا با هم صرفا دلیلش قهر کردن نیست ، زن و شوهر غالبا باید بهم حرفایی رو بزنن که ممکنه جدید باشه و توان هضمشو همون لحظه نداشته باشن و ممکنه در وهله اول از هم دلگیر بشن و به ظاهر شدیدا دلشون بشکنه (البته دل شکستن ظاهر و باطن نداره  وقتی میشکنه میشکنه دیگه) اما این شکستن یه جنبه خوب داره و اون شناخت همدیگه س... باید بگیم تا بشناسیم همو و این شناختن به مرور زندگی رو پایدار تر میکنه به شرط اینکه زیر پای همو خالی نکنن مامان و بابا ... بچه های گلم ؛ هیچوقت موقع عصبانیت توقع نداشته باشین از طرف که بیاد زود اشتباهشو قبول کنه ، اون لحظه خب حستون دچار تشنج شده که نمیشه کاریش کرد  پس باید حوصله کنین ، قهر کردن و حرف نزدن همیشه بد نیست  بعضی وقتا هم به معنی فرصت دادن به همدیگه س، که فکرا رو آزاد کنیم و بهتر و قشنگتر نتیجه بگیریم، پس هیچوقت از قهر مامان و بابا دلتون نگیره چون این به این معنی نیست که مامان و بابا همدیگه رو دوست ندارن،  اونا فقط تو همون لحظه چشم دیدن همدیگه رو ندارن اما وقتی آتیششون بخوابه ، باز برا هم جونشونم میدن  پس شما فکرای قشنگتونو درگیر نکنین ♥️

باشد که فردا این نوشته ها به دردتون بخوره هر چند که تا زمانیکه خودتون بیاین بخونین دیگه آب از سر شما گذشته اما خب خوندنشون خالی از لطف نیست  😘😘 

و البته اینو همیشه یادتون باشه که باید اینقدر بازیگر خوب و ماهری باشین که اگه یه وقت دلگیر شدین جلو بچه بازم قشنگ و طبیعی رفتار کنین با هم تا ذهن بچه مکدر نشه .. مث الان که بچه ها نمیفهمن بابا و مامانشون با هم قهر هستن چون  رفتارمون جلو بقیه طبیعی و نرماله  اما خب سالهای بعد حتما متوجه میشن و شما باید تا اون زمان سوپراستار شده باشین، چون قهر و دلگیری ممکنه تو زندگی باشه ....  پس نتیجه میگیریم بچه به هیچ عنوان نباید بفهمه چه خبره  و  فضای خونه همیشه پر از آرامش باشه براش ،  آرامش خاطر بچه ها مهمترین چیز تو زندگیه 😌😌

 

دل.... تنگه .....  دل... تاریکه ... دل سنگینه .... اونقد سنگین که این سه روز شده برام سه هفته.... اما وجدانم آرومه ... آرومه چون حس میکنم تو راحتی ... میخوام دو هفته رو بکنم همیشه... تا همیشه آروم باشی ... مشکل منم حل میشه به مرور .. مشکل جو گرفتنم ..آخرش از گرفتنش میوفته و میشینه یه جا این جوه ... 

چشامو بستم ... خواب دیدم .. بچه ها هر سه تاشون دارن با خاک بازی میکنن ..  دارم میبینم  سه تان یه دختر کوچولوی سه ساله که منم و دوتا اونا  ...... ..

گریه کنم  یا   نکنم

گريه کنم يا نکنم حرف بزنم يا نزنم

من از هواي عشق تو دل بکنم يا نکنم

با اين سوال بي جواب  پناه به آينه ميبرم

خيره به تصوير خودم  ميپرسم از کي بگذرم

يه سوي اين قصه تويي  يه سوي اين قصه منم

بسته بهم وجود ما  تو بشکني من ميشکنم

گريه کنم يا نکنم حرف بزنم يا نزنم

من از هواي عشق تو دل بکنم يا نکنم

نه از تو ميشه دل بريد نه با تو ميشه دل سپرد

نه عاشق تو موند نه فارغ از تو ميشه بود

هجوم بن بست رو ببين هم پشت سر هم رو به رو

راه سفر با تو کجاست من از تو ميپرسم بگو

بن بست اين عشقو ببين هم پشت سر هم رو به رو

راه سفر با تو کجاست من از تو ميپرسم بگو

گريه کنم يا نکنم حرف بزنم يا نزنم

من از هواي عشق تو دل بکنم يا نکنم

تو بال بسته مني من ترس پرواز توام

براي آزادي عشق از اين قفس من چه کنم

دلتنگی کیلو چنده بابا

خب بیاد ببینه ... که چی .. به من چه ... میخواست نیاد ... من باید یه جایی باشه خودمو خالی کنم  وگرنه میرم باز سراغش و دوباره برمیگردم سر خونه اول.. دلتنگی هم بره بمیره ... دلتنگی بدترین درد موجود تو وجود هر آدمیه، از وقتی بدتر هم میشه که بتونی یه کاری کنی بتونی رفعش کنی ولی خودت باز مانع میشی  ... اصلا شاید دلتنگی هم نیست  .. جو گرفتنه ... آره منم جوگیر .. منو جو گرفته .. جو گرفته که مثلا ادای عاشقای دل خسته رو دربیارم .. مگه ممکنه آدم اینقدر ابله باشه مث من که اینجوری ادا دربیاره.. خاک تو سر جوگیرم ... مث من که همش واسه خودمم دارم فیلم بازی میکنم  ... من یه بی سروپای بی همه چیزم که دارم سر خودم شیره میمالم .. هیچ باکی هم ندارم واقعا که ... 

الان همین من خود من آره  منه ابله برم دو تا فیلم خنده دار ببینم همه چی یادم میره . .  کلا اینقدر میخندم که انگار نه انگار .. ولی خب کلا من چشام از بچگی این مدلی بود  تا یه شعر میخوندم اشکم میومد مدل چشام اینجوریه لوسه چشام  حالا اینکه دلیل نمیشه حتما دلم داغونه  .. چشای من همه میدونن  خود به خود میتونن ادای گریه رو دربیارن کل خانواده میفهمن من اگه بخوام زودی میتونم مثلا گریه کنم   مثلا نه واقعی .. بابا من که خوبم یه جا نشستم اما همین که آهنگی چیزی میشنوم دلم دوباره جو گیر میشه چون بی جنبه س وگرنه دلتنگی کیلو چنده بابا .. اصلا این وابستگی و همه این ادا و اطفالا به من میچسبه همیشه چسبیده الانم هست   ولی  از نوع الکیش  نه از نوع واقعیش ..  من بنده این ادا اطفالام ..  من جدی جدی دلتنگ نمیشم  جدی جدی داغون نیستم جدی جدی آدم نیستم من الان فقط روراستم با خودم اینا همش عین واقعیته ... شوخی هم ندارم .. الکی هم نمیزنم تو سر خودم جدی میزنم تا شاید این زدنه  تاثیرشو بزاره ... 

ساحل

چقد از ساحل چشمات دورم

دلم آشوبه و دستام سرده

شب به زيبايي دريا ميشه

اگه عشقم به دلت برگرده

تا به دستاي تو عادت کردم

تورو غصه ها ازم دزديدن

بي هوا تا ته دريا ميرم

بهتره به فکر من نباشي که

 دارم از نديدنت ميميرم

بیشعور .. دلم میخواد کله شو بکنم ... خب چرا هیچی نمیفرسته ... اون اصلا الان تازه داره نفس راحت میکشه .... خب بکشه . منم همینو میخوام .   کلا دیگه چیزی نمیگم که بیاد دلش بسوزه برام .. که الکی از روی دلسوزی و به اجبار بیاد جوابمو بده . . . شاید خیلی وقته بوده که منتظر این روزا بوده !

دارم کلافه میشم .. باید اینجا دق و دلیمو خالی کنم ‌. . تو کلبه لعنتی چیزی ننویسم بهتره .. اصلا برمم بگم چی میشه چیکار میکنه  که چییییی ... تا میتونم  جلوش هیچی نمیگم ..   دلتنگی لعنتی چسبیده به جونم و تا میتونه داره جونمو به لبم  میرسونه .. دیگه نمیتونم به روم ‌نیارم،.. آقایی هم میگه چته میگم گلوم درده شاید سرما خوردم .. اما خود لعنتیم میدونم چه مرگمه .. دلم تنگه .. این دلتنگی بی درمون که شده سوهان روح من  ، باید یه نتیجه ای داشته باشه این درد بد بی وجود بیشعور من ،، .. 

به من نگاه کن واسه ی یه لحظه  ....

در حال خوردن پفک و دقوس و دیدن کارتون بچه رئیس....

امروز به طرز عجیبی  حال و هوای گذشته رو داره لحظه هام  ،  امروز رنگ گذشته گرفته ،، .. گذشته های دور ،، بوی بچگی میاد ،، .. گذشته چقدر روزای گرمی داشتم  ،، گرم و خوش و پر نور ،،.. امروز یه نوری افتاده اینجا جلو چشمم ،، اما همراش دلمم گرفته ،، .. آقایی و بزرگه نیستن   ،، منتظرم کوچیکه بخوابه تا خودمم چرت بزنم ،، گلوم میخاره ،، داشتم نماز میخوندم  کوچیکه اومد بی هوا گاز گرفت از لپم محکم ، هم دردم گرفته بود هم خنده ،،. نازی یه جایی خوندم که خوش به حال حیوونا که بچه هاشونو لیس میزنن  چون بوسه کافی نیست ... 

عجبا

رفتم تو اتاق که لباسمو عوض کنم تا آقایی ببره ما رو بیرون دور دور ،   این فرح هم داشت حرف میزد همینجوری که من رفتم تو اونم اومد همرام تو اتاق ، حرفاش که تموم شد بهش گفتم برو بیرون میخوام لباس عوض کنم تا زودتر بریم  با یه لحنی که یه کوچولو دلخوری توش موج میزد گفت   بابا  ف  همیشه جلو من لخت میشه همیشه لباساشو جلو من عوض میکنه(منظورش به هم عروسمه)،  میخندم و میگم  من چیکار دارم به اون یالا برو بیرون  عجبا ، بیرون انداختمش ،،.‌. آماده شدم اومدم بیرون به فرح میگم یعنی اون الان  نسبت به من برتری بیشتری داره پیش تو  به خاطر اینکه جلوت لخت میشه؟🤨   میخنده میگه نهههه اون کلا راااحته   تو خودت یه جور دیگه ای ،،..  الان دارم با خودم فکر میکنم   این جمله ش تعریف بود یا انتقاد ؟؟ 🤓🤓🤓

 

پسر خاله آقایی

پسر خاله آقایی خونمونه ، ۱۵ سالشه،.. اومده پیشم میگه اینجای دستمو میبینی چقده زخمه،  نگاه کردم دیدم اندازه یه دونه نخود ، اونم لپه همینقدر زخمه، گفتم آره چرااا، میگه چند روز پیش با یکی دعوا کردم، منم کله مو تکون میدم ادامه میده میگه این دستمو میبینی مشت کردم و کوبوندم تو فکش( همزمان بصورت اسلوموشن هم داره برام نشون میده دستشو مشت کرد و یکی خوابوند زیر فکش)میگه بعد که دستمو نگاه کردم دیدم زخم شده اینقده دستم درد گرفته بوود، من همینجوری زل زده بودم بهش گفتم‌ خب بعدش ، گفت هیچی دیگه بعدش سوار موتور شدم و فرار کردم  بهش گفتم حالا مواظب زخم عمیق دستت باش عفونت نکنه یه وقت 

 کلا لاف زدن تو خونشونه ،  یه جوری تعریف میکرد توقع داشتم الان بگه اون مشتی که کوبوندم اونم بعدش با لگد اومده تو شکمم منم با آرنجم کوبوندم تو کمرش  اونم پخش زمین شده و دیگه من حسابشو رسوندم قشنگ پیروز شدم  خلاصه که چه میدونم  به هر حال اکشنش کم بود داستانش    ولی خب  خوشم اومد صادقانه تمومش کرد آخه ‌گفت فرار کردم چون ترسیدم اون‌ یارو بره دوستاشو صدا بزنه دیگه اونوقت منو له میکردن 🤓

نشسته بودم همینا رو داشتم الان تایپ میکردم  پسر خاله تو آشپزخونه مشغول خوردن صبحونه بود  که آقایی اومد نشست کنارم نوشته مو دید خندید و به پسر خاله اش گفت  ببین این داره مسخره ت میکنه   پسر خاله ش هم یه نگاهی کرد و گفت منو؟؟ نکن دیگه و چون شکمویه دوباره مشغول خوردن شد ، این آقایی کلا یه کرمی داره همیشه وقتی یکی مثلا خونمون میاد،  عمدا یه کارایی میکنه، مثلا میخواد هیجان از خودش در وکنه کارای غیرمجاز با زنش میکنه که منم زهره م میترکه  خیلی وقتا معذب میشم مثلا میاد یهویی سریع بغل میکنه  یه جوری که تو دید اون مهمونه نباشیم  و دوباره یه کارای میکنه که اگه طرف ما رو ببینه  خیلی خجالت آوره   واسه همین تا از اینکارا میکنه من یهو قلبم وایمیسته که آخ کسی نبینه،  هی زیر لب میگم نکن کثافت بیشعور  نکن میبینن زشته اما کرم داره   زیادیم داره  اینجور وقتا هی میریزه    حالا واسه همین الان که کنارم نشسته بود خودم تلافی کردم  چون پسر خاله ش دید نداشت به ما   ، من یه کاری کردم سریع   که دادش دراومد و سریع بلند شدم  پسرخاله ش نگاه کرد گفت چی شد  آقایی گفت هیچی قولنج کردم یهو  

اتفاق غیر منتظره

تو حیاط خونه پدر شوهر وایساده بودیم بزرگه تاب بازی میکرد   آقایی و زن داداشش هم کنارش وایساده بودن آقایی بزرگه رو هل میداد و کوچیکه رو تو بغلش داشت زن داداشش هم کنار دخترش وایساده بود که دخترش منتظر بود بزرگه بیاد پایین از تاب تا بره بازی کنه منم اون کنار داشتم با خواهر شوهرم حرف میزدم  که یهو صدای آقایی رو شنیدم که گفت شلوار ما رو میکشی پایین عمو ؟!!!  نگامو چرخوندم دیدم   دختر کوچولوی داداشش میخواسته عمو رو بگیره شلوارشو گرفته  این آقایی هم شلوار راحتی پاش بوده و بندش شل بوده نبسته بوده و ...  من تا این صحنه رو دیدم که هم عروسم   داشت تلاش میکرد  دستای دخترشو بکشه تا دخترش شلوار عموشو ول کنه و آقایی یه دست بچه بغلشه و یه دست شلوارشو گرفته   تا دیدم  پکی زدم زیر خنده و ولو شدم رو خواهر شوهر   آییییی داشتم میکوبیدم تو کمر خواهر شوهر خواهر شوهر مادر شوهر هم تا دیدن  زدن زیر خنده    داشتم میمیردم از خنده    همش نگاه آقایی رو که میدیدم بیشتر میترکیدم  اون آقایی مثلا با اون ابهتش  با اون جدی بودنش وسط حیاط کنار زن داداشش  شلوارشو گرفته بود نیاد پایین  دختر داداشش در تلاش بود بکشه پایین  زن داداشش در تلاش کشیدن دست دخترش از شلوار عموش آی آیییی بیچاره هم عروسم هم داشت میمرد از خنده  ولی انگاری میترسید بخنده   آی گرفته بود دخترشو هی میکشید  حالا دختره مگه ول میکرد شلوار و    نگاه آقایی رو که دیگه بمیرم   چقده اون وسط  داشت ته دلش فحش میداد  انگاری میزد تو کله من  که دارم میخندم    ما این وسط در حال تماشا کردن و خندیدن بودیم، اون ور حیاط اونا خیلی جدی در حال تکاپو برای پایین نیومدن شلوار عمو بودن  آخخخخخ  خلاصه بخیر گذشت   و داشتیم میومدیم به خونه که تو ماشین گفتم  چی شد یهوو    گفت بند شلوارمو نبسته بودم و خیلی ضایع شدم   زدم تو بازوش و  باز زدم زیر خنده   خیلی صحنه خنده داری بود آخه   هر لحظه یادم میاد خنده م میگیره   بیشتر بابت اینکه آقایی خیلی جدی وایساده بود بدون هیچی لبخندی  خشک وایساده بود شلوارشو گرفته بود بچه هم بغلش بود   اون قدر همه چی سریع شد که یادم رفت برم بچه رو بگیرم از بغلش، آخه همون موقع انگاری هممون منتظر یه اتفاق غیر منتظره بودیم انگاری هممون میخواستیم ببینم  چی میشه آخرش  بالاخره شلواره میاد پایین یا نه خخخخخ   آخی بمیرم   ننه  جیگرم براش کباب شد 

صداشون زدم که بیان ناهار بخورن، اومدن، آقایی عادت داره تا چشمش غذا رو میبینه  لبش شروع میکنه به یه چیزی زمزمه کردن آهنگی هر چی، اومد  چشمش دید لبش زمزمه کرد، منم  یواش گفتم نخون  بگو بسم الله اونم از ذوق هی میخوند دوباره  با صدایی که تحکم بیشتری توش موج میزد با نگاه نیمه تندی گفتم بگو بسم الله ، آقایی هم با لحن عربی گفت بسم الله الرحمن الرحیم، بزرگه زیر چشمی که مشغول کارتون دیدن بود یهو گفت "بسم اللهِ اوکی"(بصورت پیوسته گفت) ، گفتم "بسم اللهِ اوکی"چیه بگو بسم الله الرحمن الرحیم   گفت بسم اللهِ اوکی 

نشسته بودم دورو برمو نگاه میکردم ، خونه به طرز فجیعی بهم ریخته بود،، داشتم فکر میکردم از کجا شروع کنم ، از اتاقا، از هال ، از آشپزخونه ...  از بس زیاد همه جا ریخت و پاش بود مغزم هنگ کرده بود  از کجا شروع کنم ،، بلند شدم یه دونه سیب برداشتم و دوباره نشستم سرجام ، همینجوری که داشتم گاز میزدم با خودم میگفتم از هال شروع میکنم چون ممکنه یهو کسی بیاد مثلا پدر شوهر .. سیبم که رفت تو شکم بلند شدم گوشیم رفت تو شارژ ، آهنگ الیسا پلی شد  با اراده ای راسخ شروع کردم ... 

الان که میبینی اینجام  فقط هال و مرتب کردم .. و این بزرگه دوباره سوال پیچم کرده میگه مامانی   چطوری حیوونا رو از جنگل میبرن تو باغ وحش ،،.. میگم با ماشین مخصوص خودشون میرن دنبالشون تو قفس میزارن میبرشون ! .. این کوچیکه هی پارازیت میندازه تو کارای خونه ،، میخواستم آشپزخونه رو سر و سامون بدم که کوچیکه گریه کرد ،.. الانم فاطمه در حال پیام دادنه 🤓 فیلم DON JON  هم فقط نصفه دیدم ،  فیلم چرتی بود  فکر میکردم خوب باشه اما چرت بود ،.. 

بزرگه داره میپرسه بچه دایناسور وجود داره یا نه میگم نه دایناسورها همشون منقرض شدن ،.. 

برم اول جواب فاطمه رو بدم 

بعدش کوچیکه رو بخوابونم 

بعدش ادامه کارای خونه 

.

.

.

یه وقتایی ننوشتن بهتر از نوشتنه  ... مث الان .. والا ....  فکر کنم  این نوشتنه بیشتر بهونه س واسه نرسیدن به کارا .. یعنی من خود خود خود درونم داره سرم شیره میماله  یه جوری که خودمم نفهمم ،، ولی خب فهمیدم آخرش ،،  برم  .......