طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

دو تا فسقل بچه

شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۹
رویا

ظهر شد ، اومد ، ... من هیچی نگفتم .. خودش اومد .. میخواست با بغل حل کنه اما برای من فقط بغل کافی نبود ، باید گوش شنوا هم میبود،،.. من گفتم ، اونم گفت ،  اون گفت تو نباید اینو و اینو بهم‌ میگفتی تو نباید اینجوری فکر کنی در مورد من،  من در جواب حرفش گفتم این فکرا همش ساخته ذهن تویه  من اینجوری فکر نمیکنم،  من این حرفا رو نزدم، چرا حرف میزاری تو دهن من، اونم گفت چرا خودت گفتی همینا رو گفتی  ... من گفتم خب وقتی گیج خوابم  حواسم نیست خیلی چیزا میگم بخدا یادم نیست ولی  تو با اون حرفت دل منو شکوندی اون شب تا سه و نیم بیدار موندم نتونستم چشم رو هم بزارم  حرفت بدجور داغونم کرد اون  در جواب حرف من گفت نه من منظورم از اون حرف یه چیز دیگه بود این نبوده که داری میگی  اینجوری نیست  اما تو خیلی بدی که اینجوری گفتی بهم من خورد شدم  حالا باز دوباره من گفتم  من فقط میخواستم جواب حرف تلختو داده باشم وگرنه منظوری نداشتم..... خلاصه انگار هر دو حرفامونو یه جور دیگه فهمیده بودیم (یا هم داشتیم زیرش میزدیم) ،   ... ختم‌ کلام اینکه دوتا فسقل بچه اونم یه چهار ساله و یه شش ساله افتاده بودن به جون هم و هی داشتن میگفتن نه تقصیر تویه   اون یکی میگفت نه نه تقصیر خودته هی اون میگفت اول تو گفتی  اون یکی جواب میداد نه نه اول تو کردی تو گفتی تو دل و به درد آوردی   همینجور ادامه داشت تاااااا اینکه   هی گفتن و گفتن تا از عصبانیت و دلخوریشون کم و کمتر شد و اینقدر پاس دادن بهم این تقصیر و هی انداختن گردن همدیگه که یکی میگفت توووو  اون یکی میگفت نه نه خودتتتت تااا آخرش که  خنده اومد رو لباشون  ..