به ناچار به خاطر سرفه های زیادی که کردم الان اومدم بیرون از اتاق تو هال نشستم ..

سردر گمم ... نمیدونم آخرش سرنوشت خواهرم چی میشه .. یا از اینکه داداش ف یکی از بچه هاش اینجوری شده کی حالش برمیگرده مث اولش میشه ... این روزا درگیری شدید ذهنی دارم ، دلواپسم و حس میکنم این بلاتکلیفی از اوضاع و وضع زندگی خواهرم منو پر از آشوب میکنه ، نمیخوام اینجا گنگ بنویسم اما انگار عادت کردم به این مدل نوشتن یا ترس دارم ، ترس از اینکه یکی بیاد بخونه بدونه بشناسه ...‌ دلم میخواد زندگی خواهرم بعد این سالها به ثبات و آرامش برسه ، خدایا خودت هواشو داشته باش ......

نمیتونم شفاف تر بنویسم ... چرا نمیتونم ... من باید اینجا خودم باشم .. چرا عادت نکردم خودم باشم ... چرا از پر زدن واژه ها تو ذهنم فراریم و هر‌کدومو به گوشه ای پرت میکنم تا مبادا نوشته بشن .....