خدا رو شکر یه هفته هست که حالم بهتره و رو به راه تر شدم ... دراز کشیدم رو تخت دو نفرمون ... بهم ریخته س... از تو آینه بالای کمد دو دره رو میبینم که جعبه رو هم گذاشته شده نامرتب ، چشمم به کمد چهار دره اینه ای خودمون میوفته ، بالاش مرتبه ... هال رو جارو کشیدم ، اما ظرفا تو سینک جمع شدن ... نصف کارا رو انجام دادم ، نصف کارا مونده ، نصف دوران بارداری تقریبا گذشته، نصف دیگه اش مونده ... این روزا همش ذهنم درگیر روز زایمون میشه ، خب طبیعیم هست ، ولی به قول خودم من دختر مامانمم میتونم وقتی مامانم تونسته پس منم میتونم ... دلم میخواد همین الان روز بعد زایمونم بشه ، که بیام خونه ، مادر شوهرمم کنارمه هوامو داره ،.. شاید خواهرمم بیاد ... اون روزا دلم میخواد زودی برسه نی نی مو ببینم ، حتی هنوز نمیدونم دختره یا پسر، خدا بهتر میدونه دلم چی میخواد ، منم میدونم خدا هر چی به صلاحه همونو قسمتم میکنه ... سالم باشه هر چی که باشه فقط سلامتیش مهمه ... صد در صد اون روزا نصف شب که بیدارم و حواسم پی نی نیمه حتما میام اینجا و تعریف میکنم ، به امید رسیدن اون روزا ....
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 19:10 توسط رویا
|