وقتی با خودم فکر میکنم که سعیده از اتفاقی که برام افتاده خبر داشته و حتی حالمو نپرسیده دلم درد میگیره اونقدر که دیگه هیچوقت فکرنکنم دلم باهاش صاف بشه ....
هیچوقت فکرنمیکردم یه روزی اون اینقدر بی تفاوت باشه نسبت به حال من .... و شد و ثابت شد ....
اون دروغ گفت کلبه سر میزد آدرس و پیدا میتونست بکنه در حالی که به دروغ گفت نمیتونه ... هیچوقت باور نمیکردم سعیده دروغ بگه ... هنوزم فکر میکنم دروغ نگفته ولی این آمارها یه چیز دیگه ای میگه ... منم کم دروغ نگفتم بهش .. ولی دروغی که مجبور شدم بگم بهش این بود که وقتی رفتم شهرشون به دروغ گفتم عجله داریم زود برمیگردیم اونم فقط و فقط واسه خاطر این بود که با مامان شوهرم اینا آشنایی نداشته باشن همین .. خدا میدونه من حتی خودمم نمیدونستم تو اون سفر قراره ببینمش علی مجبورم کرد من نمیخواستم اینجوری یهویی من فقط میخواستم تو شهرشون یه دوری بزنم که نزدیک شده باشم بهش ولی علی انگاری میخواست از شر دلتنگی های من خلاص شه یهو گفت اگه نری تو مغازه خودم میرم منم ترسیدم نمیخواستم یه مرد بره سراغشو بگیره رفتم وای دل تو دلم نبود .... ولی خوشحالم چون دیدمش و بابتش از علی تا دنیا دنیاس ممنونم هر چند که یهووییی شد ... دروغی که گفتم فرداش بود وقتی گفت کجایی بازم ببینم الکی گفتم نه ما باید بریم نمیخواستم خواهرشوهرهام آشنا شن چونمیشناسمشون اونا میچسبن و من اینو نمیخواستم نمیخواستم نمیخواستم ....