طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

آخ .. از دست خودم..

دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۱
رویا
اعصابم بهم ریخته س.. نمیدونم چی رو باید چه جوری بگم ..

چشم راستم یه جوریه انگار هم میخواد ورم کنه هم الان درد میکنه یه کوچولو..

داشتم نماز میخوندم که صدای خواهر و مامانشو شنیدم .. هنوز داشتم نماز میخوندم که یکی اومد در اتاقمو باز کرد و حس کردم داره سرک میکشه، یه تقی به در زد اما داخل نیومد و رفت .. وقتی نمازم تموم شد از اتاق بیرون رفتم .. خیلی صمیمی سلام علیک گرمی کردیم و نشستم کنار خواهرش .. متوجه شدم اونی که اومده بود تو اتاقم خواهرش بوده.. قبلنا دو ماه یک بار هم نمیومدن خونمون اما الان نزدیکه دوماهه که تقریبا هفته ای یکبار میان خونمون  .. هر هفته روز جمعه.. دیگه روزای جمعه از صبح میفهمم که عصر ممکنه بیان.. نه اینکه  بدم بیاد نه اینکه خوشم نیاد نه .. خیلی باهاشون راحتم با هم میگیم میخندیم جتی از دختر عمو و دختر خاله هام بیشتر باهاشون راحتم.. من و مامانش کلی با هم شوخی داریم...

دیروز که داشتم با زن داداشام حرف میزدم که حرف از عروسی و اینا پیش اومد... بین حرفاشون یه چیزایی متوجه شدم که ته دلم یه کوچولو خالی شد.. دوست نداشتم یه فکرایی بکنن .. اما از بین حرفاشون فهمیدم اون فکرا رو دارن میکنن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اومدم خونه اعصاب نداشتم.. گریه م گرفته بود.. حتی نمیدونستم چرا یهو اینجوری بهم ریختم.. یهو انگار که اونا خودمو ازم گرفته باشن.. دلم لرزیده بود .. حس گریه داشتم .. نمیخواستم به زودی .... نمیدونم..

هنوزم نمیدونم.. قرارمون این بود که چند ماه بد همه چی مشخص شه.. من هنوز داشتم فکر میکردم... اما ...

اما حس میکنم فامیلا دارن تصمیم میگیرن.. آره آره انگار همه چی یا خیلی جدیه یا خیلی کشکه !!!!!!!! نمیدونم.. سردرگم موندم.. این اعصابمو خورد میکنه ... اینکه نمیدونم...

دو روزه اعصاب ندارم .. دیروز که اونجوری.. امروزم که: فرح زنگ زد گفت پارکیم نمیای ؟ فرزان(فرزانه) هم هست(مدتیه به خاطر بی معرفتی بی اندازه م فرزان ازم به شدت دلخوره) به فرح میگم زودی گوشی رو بده به فرزان .. فرزان حاضر نمیشه باهام حرف بزنه(حق داره بهش حق میدم بی معرفتی و در حقش تموم کرده بودم) التماسش میکنم باهام حرف بزنه.. اما راضی نمیشه.. میشنوم که فرزان به فرح میگه باهاش حرفی ندارم ..  میگم گوشی رو بدین دستش فقط من حرف میزنم فقط گوش بده اشکال نداره حرف نزنه اما فرزان میگه نه .. خیلی از دست خودم عصبی میشم که تا این حد ناراحتش کردم .. قصد نداشتم برم پارک.. اما نمیتونستم بیخیال فرزان هم بشم... به فرح میگم یه ساعته دیگه زنگ میزنم فرزان و راضی کن باهام حرف بزنه فرحم میگه باشه.. یه ساعت بعد زنگ میزنم فرزان راضی شده حرف بزنه .. با صدای بلند و خیلی گرم میگم سلام.. جواب میده به سردی.. خیلی سرد .. تا حالا اینجوری پیش نیومده بود(البته تا حالا اینجوری هم من ناراحتش نکرده بودم) باهاش حرف میزنم ازش معذرت خواهی میکنم اما بی فایده س اون اصلا نمیخواد حرفامو بشنوه بهش میگم توضیح میدم تو فقط گوش کن میگه نمیخواد توضیح بدی.. ازش خواهش میکنم گوش کنه اونم ساکت میشه .. حالا مثلا میخوام توضیح بدم اما زبونم قفل شده هیچی نمیتونم بهش بگم که آرومش کنم فقط هی معذرت خواهی میکنم میگه باشه بخشیدمت اما اون خیلی ازم شاکیه خیلی خیلی اونقدر که من حتی فکرشم نمیکردم.. میگه برو من دیگه حرفی ندارم باهات تو خیلی خودخواهی که هیچ ارزشی برای دوستات قائل نمیشی، میپرم وسط حرفش براش قسم میخورم که برام خیلی عزیزه که ارزش داره برام اما اون اصلا  اجازه نمیده حرفامو تموم کنم و ازم میخواد قطع کنم ولی من کوتاه نمیام بهش اصرار میکنم باهام آشتی کنه اما اونم کوتاه نمیاد و به تلخی جوابمو میده میگه دوستیمون تموم شده .. وای قلبم میلرزه چون میدونستم داره جدی میگه چون بهش حق میدادم آخه خیلی بی انصافی کرده بودم تو این چند مدت در حقش.. بهش میگم تو رو خدا این حرفا رو نزن من داره اشکم در میاد میگه خودتو اذیت نکن بیخیال شو اعصابتو بهم نریز میگم تا کی میخوای باهام حرف نزنی میگه تا قیامت .. باز ته دلم خالی میشهههههه ... هر کاریش میکنم راضی نمیشه.. ته دلم بهش حق میدم اما واقعا نمیدونستم تا این حد ناراحت میشه.. خیلی ازم رنجیده .. با ناراحتی تموم ازم خداحافظی میکنه .. به فرح میگم تا کی تو پارک هستین میگه حالا حالاها هستیم میگم پس من سعی میکنم که بیام اما تو به فرزان و محبوب (محبوبه) چیزی نگو میگه باشه ..  زنگ میزنم به داداشم بیاد دنبالم من و برسونه  همون پارک همیشگی .. وقتی میرسم به فرح زنگ میزنم دقیقا کجا نشستن اونم محرمانه جوابمو میده.. یواش یواش بهشون نزدیکتر میشم و درست پشت سرشون قرار میگیرم .. چند متری بیشتر فاصله نداریم که فرح من و میبینه اما محبوب و فرزان پشتشون به منه.. نزدیکتر که میشم با خنده و صدای بلند اونا رو متوجه خودم میکنم .. فرزان و محبوب با تعجب نگام میکنن .. تا بهشون میرسم خودمو میندازم تو بغل فرزان اما اون اصلا انگار نه انگار صاف وایساده فقط .. به این راحتیا کوتاه نمیاد .. خودمو دوباره میندازم تو بغلش یه کوچولو بغلم میگیره و میگه بسه زشته همه نگامون میکنن .. میگم خب حداقل بیا روبوسی کنیم .. مجبوری صورتمو میبوسه منم محکم میبوسمش اما آشتی نمیکنه .. همینجوری وایسادیم.. جو خیلی سنگینه .. فرزان خیلی دلخوره داره جلو جلو یواش یواش راه میره.. محبوب و فرح هم دوتایی کنار هم وایسادن و انگار منتظر یه دعوای جانانه از طرف من و فرزان هستن.. دوتاییشون میگن اگه میخوایین داد بزنین و دعوا کنین بریم یه جای خلوت که کسی نباشه .. محبوب و فرح هم انگاری ازم دلخورن که فرزان و تا این حد ناراحت کردم... من اون وسط هی دارم از فرزان معذرت خواهی میکنم و میخوام وایسه و به حرفام گوش کنه و.. اونم طرفم برمیگرده و با یه زهرخندی میگه اصلا چرا اومدی لازم نبود بیای من بخشیدمت .. یه لحظه رو بروی سه نفرشون وایمیستم و میگم بچه ها فقط چند دقیقه به حرفام گوش کنین و منطقی قکر کنین سعی کنین درکم کنین .. راضی میشن به حرفام گوش کنن .. میریم یه جای خلوت تر .. اونا رو نیمکتی میشینن و من روبروشون ایستادم.. با تموم جون و دلم سعی میکنم جوری حرف بزنم که قانعشون کنم و درکم کنن .. که فرزان حرفایی میزنه که من تازه به عمق اشتباهم پی میبرم .. بهشون میگم من واقعا تا به امروز نمیدونستم اینجوریه اما حالا فهمیدم .. اونا هم حرفمو قبول میکنن و فرزان میگه باشه اما ازم میخواد یه چیزایی رو بهش ثابت کنم .. چیزی نمیگم فقط نگاش میکنم.. باهام اتمام حجت میکنه ..  ازش میخوام باهام آشتی کنه اونم میگه باشه آشتی .. اما از چشاش معلومه که هنوز آشتیه آشتی نیست واسه همین میگم بیا آشتی درست و حسابی کنیم .. بیا صورت همو ببوسیم.. محبوبم میگه آره دیگه یالله ببوسین صورت همو .. اما فرزان بی توجه جلوتر راه میوفته.. فرح و محبوب هم همراهش .. با حالت گریه میگم فرزان بیا خب ببوس من و دیگه.. نگاهشو میچرخونه طرفم یه کوچولو میخنده و میاد کنارم و گونه مو میبوسه .. منم لبام خندون میشه و محکم میبوسمش .. میخواد بره که دوباره با حالت گریه میگم إ بیا خب یکی دیگه بوس بده تا آشتی آشتی .. خنده اش پرنگتر میشه و میاد محکمتر از قبل میبوسمتم و منم محکمتر .. دستامو دور گردنش میندازم و دوتایی میریم کنار محبوب و فرح که ازمون فاصله گرفتن .. دستم دور گردنشه و هی با لبای خندون و با تموم ذوقم قربون صدقه اش میرم .. اونم میخنده و میگه بچه ها ببینین این باز لوس کرد خودشووو... میخندیم و این دفعه به خیر میگذره .. آخیش .. .

خدایا شکرت..... آخ سرم .. فکرا ..  خدایا میدونم که میدونی .. پس توکل به خودت..