بدجور هول کردیم ..
چند شب پیش میخواستیم بریم خونه زن داداشی (نامزد داداشم ) .. از دم در داشتم میومدم بیرون .. خواهرم و زن عموم بیرون منتظرم وایساده بودن .. هنوز بیرون نیومده بودم که خواهرم تند تند گفت دارن ما*هوار*ه ها رو جمع میکنن و نگاش به سمت خونه همسایه بود .. تا این و شنیدم بدو بدو پریدم تو خونه و داد زدم دارن ما*هوار*ه ها رو جمع میکنن .. بیچاره دوتا داداشام مث فنر پریدن هوا .. یکیشون که داشت تلویزیون نگاه میکرد تا این و شنید انگار که قلبش یهو وایساد چشاش از حدقه دراومد مونده بود چیکار کنه .. اون یکی داداشم که تو اتاقش بود تا این و گفتم بدون هیچ حرفی زودی پرید از جاش و یکی ثانیه بدو بدو رفت سمت پشت بوم .. زن عموم هم زودی زنگ زد به عموم و خبر داد .. هممون هول شده بودیم ... خواهرم اومد تو خونه و گفت دیش ها رو دارن جمع میکنن یه وانت پر از دیشه !!! .. حالا من وایساده بودم و داشتم تند تند میگفتم یالا دیش ها رو جمع کنیم باید قایمشون کنیم .. یکی از داداشام بالا پشت بوم بود تا دیش ها رو بیاره پایین .. اون یکی هم رفت که یه سر و گوشی آب بده ببینه چه خبره بدو بدو از خونه رفت بیرون اما وقتی برگشت آروم بود و خندون .. گفت خونه همسایه اسباب کشی دارن و دو تا از دیش هاشون رو گذاشتن پشت وانت .. تا این و میگه اول همه دهنمون از تعجب میکنیم وا میمونه بعدش یهو میزنیم زیر خنده .. واسه خواهرم و زن عموم چشامو تنگ میکنم و دستمو میارم بالا، انگشتام و جمع میکنم انگار که میخوام یه ذره رو نشون بدم به طرفشون میگم یعنی شما فقط دو تا دیش دیدین پشت یه وانتی و فکر کردین دارن ماهواره ها رو جمع میکنن؟ !!.. همینجوری داریم میخندیدیم و هی وسط خنده حرص میخوریم واسه حرصی که خورده بودیم .. که زن عموم دوباره زنگ میزنه به عمو تا جریان و بگه .. قطع که میکنه با خنده میگه عموتون رفته رسی * ور رو برداشته و قایم کرده زیر تخت خواب ... دوباره هممون پکی میزنیم زیر خنده ..
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 16:2 توسط رویا
|