خدا کنه اینجا نیای ..
داشتیم الان با همحرف میزدیم خیلی خوش گذشت اینقده خندیدیم ..
ولی وقتی قطع کردیم .. من یه خلاء بزرگی رو حس کردم .. خیلی خوشحال بودم ولی در عین حال گرفته شد یهو حالم .. فکر کردن به اینکه اون اصلا آبجی نگفت.. نمیدونم .. میترسم رویا کمرنگ شه از حرفاش اینجور فهمیدم ..
ولی خیلی خوشحالم کرد صداشو شنیدم حرف زدیم عجب جلبیه ها
شیطون شده خیلی بامزه بود بامزه تر شده
ودی در نهایت هنوز فکر میکنم دلش به حالم سوخته که اومده زنگ زده باهامحرف زده
مثلا اگه من خبری ازم نباشه و بدونه دارم زندگیمو میکنم دیگه زنگنمیزنه و بیخیال میشه اینجوری فکر میکنم
آخ خوددرگیر شدم زیاد اینروزا .. برم یه چیزی بخورم فعلا که گشنمه زیاد ..
باید بسپارم دست زمان ..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۹ ساعت 11:32 توسط رویا
|