دندونامو طبق معمول بردم پیش خمیر دندون و وقتی کار خمیر دندونم تموم شد با دندونم اومدم تو اتاق، دیدم مریوم بد خوابیده، درست خوابوندمش و پتو رو کشیدم روش، آروم صورت قشنگشو بوسیدم و اومدم اینجا...

تا همین الان تو آشپزخونه نشسته بودیم من و خواهرم و خدمتکاره خونه آبجی اینا.. فردا میخواد بره دیارشون این خدمتکاره نازنین.. بعدِ سه سال میخواد بره دختر و همسرشو ببینه.. و از اونجایی که خواهرِ دل نازکِ بنده زیاد دل بسته، و این خدمتکاره براش یه دوست بوده بیشتر تا صرفا یک خدمتکار خشک و خالی، حالا امشب نشسته بودن و گل میگفتن و گل میشنفتن!.. منم بینشون یه شوخی میکردم و میخندیدن و من باز بیشتر شوخی میکردم و باز بیشتر میخندیدن و من باز..، دیگه نگم خلاصه همش سعی میکردم بخندونمشون آخه میخواستم دلشون شاد شه چون واقعا معلوم بود خیلی بهم وابسته ن و دل هر دوشون گرفته بود اما با این حال بروز نمیدادن! خواهرم داشت میگفت که فردا اصلا بیرون نمیاد از اتاقش(آخه خیلی براش سخته دل بکنه از کسی که سه سال تو یه خونه باهاش زندگی کرده).. حالا فردا چه میشه وای!.. حتما همه آبغوره میگیرن چنان بیا و ببین.. من که عمرا گریه کنم.. یعنی عمرا ها!!!(خدا کنه این عمرا گفتنم مثه عمرا گفتن مریض شدنم نباشه!)

امشب باز خواهرم مهمون داشت.. فامیلای شوهر خواهری بودن.. اون خانومی که من ازش خوشم میومد هم بود امشب تو جمعمون.. نشسته بودیم که این خانوم بامزه هی شوخی میکرد و همه رو میخندوند هی شوخی کرد هی شوخی کرد که شوخیا زنونه شد و من یه جورایی که تک دختر جمع بودم معذب شدم اما اصلا به روم نیاوردم و میخندیدم باهاشون.. اما هی شوخی کرد و کرد که من ته دلم داشتم به خودم میگفتم إ دختر پاشو برو بَده اینجا نشستی الان همه فکر میکنن تو چقدر پر رویی برو برو اما منم که عمرا پا شم، نشستم تا این شوخیا ته کشید و منم راحتتر شدم چون واقعا معذب بودم اما با این حال خب دوست نداشتم جمع و ترک کنم مگه چیه هان؟؟؟؟!.... خلاصه موقع خداحافظی این خانوم عزیز وقتی داشت با این خدمتکارِ آبجیم خداحافظی میکرد گریه ش گرفت و خدمتکارِ آبجیم هم اشکش در اومد نازی.. موفعی که داشتم صورت این خانوم عزیز و میبوسیدم هنوز صورتش خیس اشک بود آخی چقدر همه بهم دل بستن .. به خانومه گفتم چرا صورتت خیسه اشاره کرد به خدمتکاره .. خدا فردا رو به خیر بگذرونه .... حتما مریوم هم کلی داد و جیغ و گریه و از این حرفا دیگه بلهههه؟؟... بله!........ حالا إیشالله ایشون سفرش بی خطر باشه که میره پیش خونواده ی عزیزش.... الهی آمین...

منم الان برم بزنم به خواب... اگه خواب من و زد چی؟... برم ببینم کی زورش بیشتره؟ من یا خواب... چطوره کشتی بگیرم باهاش؟... مگه دخترا هم کشتی میگیرن ،آره؟.. شما چگونه فکر میکنید ؟ آیا من  پیروز خواهم شد یا نه؟ یو ها ها ها ها ....

فکر کنم خواب افتادم الان خودم خبر ندارم آخه چرندیات دارم تحویلِ وبم میدم... برو دختر برو.. إ من که میرم چرا تُوشَم میدی؟!!! عجب! راستی سالومه و سروش ازدواج کردنا نازی إإإ.. انگار تو خوابم .... آخ آخ بروم بروم شباهنگام تو را من چشم در راهم... واو تو را من عشق در قلبم چنان میزد این رویا نفس نفس که باز می آید و باز میماند و باز آمده است این عشقِ رویایی که من در سر دارم و باز می آید و هست و من خواهمش گفت دوستت دارم ....