۸۰ درصد فضولی و اذیت کردنای بزرگه رو باباش یادش میده 

داشتن ناهار میخوردن  بزرگه میگه وای خیلی خوشمزه اس  بابایی میگه آره من درست کردم، نگاشون میکنم،،  بزرگه میگه مامانی درست کرده( حالا خوبه آماده ای هست و من فقط سرخش کردم) بابایی میگه نه مامانی هیچی بلد نیست فقط بلده به کوچیکه شیر بده( اونم شیر خشک) ،، بزرگه هر هر میخنده ،، بازم هیچی نمیگم ،، دارن حرف میزنن در مورد حیوونا که بزرگه یه چیزی در مورد زرافه میپرسه بابایی میگه آره زرافه شبیه مامانیه نگاش میکنم میگم اتفاقا زرافه شبیه تویه هم قدش هم زبونش خیلی درازه 

این دوتا وقتی کنار هم میشینن به حرف زدن  کلا من همش حرص میخورم  انگار نه انگار باباشه همش چرت و پرت یاد بچه میده   هر چی من تلاش میکنم بچه رو درست و باهوش بار بیارم  اون هی همه چی رو به مسخره بازی میگیره و به باد میده همه تلاش های من و ،، هی سوالای بچه رو به شوخی جواب میده تا بخندن فقط ،، مهم براش فقط خنده س و لج منو درمیاره تا یه چیزی هم بهش میگم با مسخره بازی جواب منو میده میگه سخت نگیر بزار بچه مون فضول باشه و هی شوخی کنه و شاد باشه  

وقتایی که با بزرگه تنهام و حرف میزنیم تا یه حرف الکی و بد میزنه میگم این چه حرفیه میزنی میگه بابایی یادم داده  من به جای دوتا بچه سه تا دارم   تربیت اینا رو به خودت سپردم خدااا  حالا این پیشکش خدا کنه منو مث خودشون دیوونه نکنن

الان اومده بود وایساده بود روبروم نگاه میکرد که چیکار میکنم منم گوشیمو گرفتم طرفش گفتم ببین اینجا دارم چی مینویسم  یه ذره شو خوندم براش ،، ابروشو انداخت بالا  منم گفتم تا تو باشی دیگه درست برخورد کنی با بچه  فکر کردم اینجوری ادب میشه اما انگار نه انگار به یه ورشم نیست میخنده و میره اونور