این روزا  از بس احساسم منو انگشتر دست خودش کرده هر جور دوست داره منو میچرخونه که من قاطی کردم  ،، یه لحظه اون قدر غمگینم که مث مریضا یه جا افتاده و پر از غمم  ،،، یه لحظه دیگه اونقدر خوشحالم که میخوام پر دربیارم برم اون بالا بالاها ،،.. کاشکی احساسم افسار داشت افسارشو میگرفتم دستم  خودم هر طرف که دوست داشتم میبردمش نه اون منو ،،... حس اسبی رو دارم که احساسم داره میتازونتم،،.. قبلا چه دختر خودداری بودم  الان انگشت کوچیکه قبلمم نمیشم ...  باید سرگرم کنم خودمو  ،... این روحیه رو بندازم دور و یکی دیگه بخرم .. روحیه تمام شاد .. روحیه تمام پر از مسئولیت... روحیه مادرانه .. روحیه همسرانه .. 

باید گولش بزنم.. احساسمو میگم .. باید سرشو گرم کنم ...  مثلا ببرمش پااارک ،.. ببرمش براش چیزایی رو که دوست داره بگیرم ،،... فیلمایی که میخواد ببینه رو براش دانلود کنم ... براش غذاهایی رو که دوست دارم بپزم ... باهاش بازی کنم ...  بازی کنم چون اون از بس با من بازی کرده خسته شده  بزارم بشینه  من شروع کنم به بازی کردن باهاش ....  شاید از بازی من بیشتر خوشش بیاد .. براش برقصم تا اون بشینه و تماشا کنه .... آره باید برقصم اونقدر حرفه ای تا نتونه چشم ازم برداره و فقط بشینه نگاه کنه .... برم زیاد نورا فاتحی ببینم رقصو ازش یاد بگیرم ....