امشب که نرفتم خونه مادر شوهر، سه نفر زنگ زدن گفتن چرا نیومدی ؟ 

اول فرح زنگ زد و خیلی قشنگ گفتم عزیزم اینجوری شدم و نمیشه و گفت آها پس فردا میبینمت 

بعدش خود مادر شوهر زنگ‌ زد ، تا شماره شو دیدم  زودی جواب دادم و بعد سلام علیک گفتم آخ شرمنده بخدا الان من باید زنگ میزدم نه شما  گفتش نه چطوری  و اینا که گفتم آره میخواستم بیام که یهو اینجوری شدم و فردا حتما میام  و اونم گفت آره منم زنگ زدم حالتو بپرسم و یه ذره حرف زدیم و قطع کرد

یه ربع بعد پدر شوهر زنگ زد منم با صدایی پر ‌از انرژی جواب دادم سلام کردیم و بعد از سلام علیک گفت حالت چطوره عمو علی میگفت مریض بودی و چرا نیومدی و.. تا اینو گفت هول شدم که چی بگم بعد از من من گفتم آره کمرم درد میکرد فردا ان شاءالله میام اونم گفت آها باشه باباجون   ،.. یکی زدم تو سر خودم گفتم قحطی مریضی بود که کمرو بهونه کردی  ،، همیشه باید ضایع بشم