چرت گویی
عزیزم ؛
غصه نخور زندگی با ماست
اگه باختیم امروز و فردا که برجاست
توی این شب سیاه مه گرفته
نگاه کن خورشیدی از اون دورا پیداس
...
زمستونا، حوصله آدم هم یخ میزنه ، انگار خون برفی جریان داره تو رگها، والا از بس که سرده، خواب واقعا اصلیتش زمستونیه بس که هی زمستونا میاد سراغ آدم، اصلا شب که میشه تا دیروقت بیدار، صبحا به زور بچه بازم بیدار، اشتها صفر ، تنبلی بیست ، خورشید هم ناز میکنه حالا ، با ناز و ادا هی خودشو یه کوچولو نشون میده و باز دوباره پرده ابری رو میکشه روش، عروسه انگار ، سرماخوردگی پادشاهی میکنه حالا ، هی میاد میشینه تو گلو، میگه اینو نمیخوام اونو نمیخوام ، این درده بیار اون دردو بیار ، بینی هم خاک تو سرش شده کلفت گلو هر چی اون بگه میگه چشم، چشم ها کم کم دارن میرن سوی اون دوتا هی اشک میاد ، استخونا رو هم کم کم دارن میبرن به غارت ، ولی خب سربازای لباس گرم میتونن یه ذره دفاع کنن تا ببینیم کی پیروز میشه ،..