امروز جمع مون زیاد نبود ،،فارغ ازجمع سرمو گذاشته بودم رو پای فرح، اونم با موهام بازی میکرد، لم داده بودم رو به خورشید ، بادی می وزید ، چشامو نیمه باز گذاشته بودم، واسه خودم داشتم عشق میکردم، خورشید جلو چشام نورشو میپاشید تو صورتم با چشام بازی میکرد از لای برگای درختا هی اینور هی اونور قایم‌ میشد باد میومد ، برگای درختا  تکون تکون  میخوردن و نور هی جاشو عوض میکرد صدای باد تو گوشم منو به دوران بچگیام میبرد، نور خورشید آرامش خاصی بهم میداد، آرامش قشنگ بچگی تو وجودم موج میزد،  موهام لای انگشتای فرح پیج و تاب میخورد  انگار که پلکامو داشتن نوازش میکردن  ، حس خوب خواب شیرین کودکی قلقلکم میداد ،  چشامو بستم وجودم پر از آرامش بود ، اشعه نور رو رو پلکام حس میکردم، درخت و کوه و باد و خورشید  روحمو بیدار میکرد..