آقایی اومد و مسئولیته از رو دوشم نصفش پرید و خیالم لم داد یه آخیشی در کرد !.. حالا هی اون که حرف میزد قربون صدقه اش میرفتم و زیر بار محبت میگرفتمش،  تا یه چیزی میگفت  من دهنمو پر ذوق و شوق میکردم و جوابشو میدادم اونم تن حرفاش مهر و محبت میکرد و اینجوری جواب من و میداد، زبونامون شده بود عین هو قند و عسلتا یه چیزی میخواست سه سوته براش میاوردم بر عکس روزای قبل که هی میگفتم باشه باشه ولی یه ربع طول میکشید انجام بدم،  هی خودمونم از این حرکتامون خنده مون گرفته بود از این شدت مهر بی سر و ته،..  که با خنده گفت بیا خودت شو، بزن تو ذوقم گفتم اِ  گفت آخه دلم واسه خود خودت تنگ شده، با خنده گفتم آخه خودمم نمیدونم یه حس نو دارم که همش میخوام دورت بگردم امشب  گفت عجب  جدید شدیا  خودتم باااش گفتم خودمم که گفت نه  اونجوری قهر میکردی همش اخم میکردی اونجوریتو هم میخوام تا اینکه رفت تو هال من داشتم ظرف میشستم  و نگام به تی وی بود اونم جلو تی وی وایساده بود  چشم و ابرو براش اومدم گفتم بیا برو گم شو از جلو تلویزیون میخوام ببینم،  ذوق کرد  ابروشو انداخت بالا گفت آهااا حالا شد الان درست شد