همین الانه الان نشستم تو حیاط خونه عمه اینا..

این دوتا وروجک دارن پشت سرم و گوشم و کله م وز وز میکنن، مریوم و میثه رو میگم..

از اونجایی که پسر عمه جانمان علاقه وافری به کفتر و حیوان و جک و جونور دارن الان کبوتهایی یا همون کفتر هایی را میبینیم دور و برمان که از قفسشان بیرون آمده و دارن حالشو میبرن..

وای نزدیک رفتنه و ما هم در حال سوغاتی خریدنیم.. خواهرم هم میاد همرامون دیارمون جونوم جونوم آخ جونوم... آخه مدرسه مریوم یه دوهفته ای تعطیله..

رفته بودیم خرید.. من و مریوم و آبجی .. از صبح همینجوری مشغول بودیم.. شب که داشتیم از یه مرکز خریدی بیرون میومدیم.. دم در یه خانومی ایرانی رو دیدیم که یک آن جفت چشمان هر سه نفرمان به حد یک هندوانه کبیر شد!.. آخه خیلی ماشاالله  هزار ماشاالله چاق بودن .. هر سه نفر متحیر بودیم و راه افتادیم.. همچنان متحیر بودیم و راه افتادیم که بعد از گذشت چند مینی متوجه شدیم که واویلا مسیر را اشتباهی طی کردیم از بس حواسمان پی چاق بودن خانوم بود.. خواهر جان گفتن چاق دیدیم تعجب کردیم ... تا این و میگه من میترکم از خنده آخه اینقدر تعجب کرده بودیم که خیابون و اشتباهی اومده بودیم و دوباره برگشتیم مسیر اومده رو.. من که خنده م گرفته بود بد جور .. وای که دل درد گرفتم از خنده همون موقع .. خلاصه اومدیم خونه شب شد خوابیدیم .. صبحش بیدار شدیم.. خب چیه دیگه چیزی نشد همین بود دیگه... !

میگم میترسم اینجا نشستم کفترا یه کاری بکنن که نباید بکنن چطوره من برم که نکنن اون کاری و که شاید بکنن!... (اگه نفهمیدی عیب نداره پی اش نرو )