کی مرده؟!! چی مرده؟!!
هنوز به اتاق نرسیدم که از تو آشپزخونه دو بار با صدای بلند صدام میزنه ، دارم میام طرف اتاق که نماز بخونم، نگاش میکنم اما دیگه رسیدم به اتاق و میرم تو.. هنوز نمازم و نخوندم که بدو بدو میاد تو اتاق و میگه خاله میدونی چی شده؟.. من همینجوری که دارم صورتم و خشک میکنم بهش میگم چی شده ؟ با اون لهجه اش سعی میکنه درست حرف بزنه و میگه میدونی ، من من میکنه و باز میگه میدونی مُر... مُرده ؟.. تعجب میکنم و دقیقتر نگاش میکنم و با نگرونی میپرسم کی؟... باز مِن مِن کنون سعی میکنه درست حرف بزنه میگه إ نمیدونم إ ... نگرانم سریع میخوام حرفشو بزنه واسه همین به کمکش میرسم میگم کی آدم؟!.... آروم اما باتعجب میگه نه!.. با خودم فکر میکنم پس چی.. دوباره سعی میکنه بهم بفهمونه منظورشو میگه خاله همونی که اونجاست و اشاره میکنه پشت خونه رو .. فکر میکنم منظورم مرغ خونگی شونه.. بلند میگم مرغ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟... میگه نهههههه! میگم پس چی؟... با دستاش به طرف بالا اشاره میکنه میگه نمیدونم إ همون که.. فکر میکنم منظورش بالا پشت بومه واسه همین میگم کبوتراااااااا؟.... میگه نه نه.. انگار خودشم کلافه شده باشه با یه لحن خسته میگه همونی که صدا میداد و اون بالا تو قفس بود ... یاد پرنده شون میوفتم همونی که تو قفسش بود همیشه و واسه خودش تنهایی آواز میخوند .. تازه میفهمم میگم پرنده هه؟ با دلسوزی میگه آره... میگم آخی .. میگه این پرنده هه مرده ، انگار میخواد خیال من و راحت کنه باز میگه آدم نمرده ..
نمازم و که خوندم میرم میبینم پرنده هه رو ... افتاده بود وسط قفسش و دیگه نمیپرید و نمیخوند.. دلم میسوزه براش.. همینجوری دارم نگاش میکنم که یهو فکر میکنم داره نفس میکشه زود به خواهرم میگم این داره نفس میکشههههه.. خواهرم که انگار مطمئنه پرنده هه مرده حتی نگام هم نمیکنه و مشغول کار خودش میشه و من باز دقیقتر به پرنده هه نگاه میکنم .. منم مطمئن میشم که مرده![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۰ ساعت 11:6 توسط رویا
|