بحث غذا خوردن فرحی شده بود و آقایی  و مامانش و خواهر شوهر بزرگه و من نشسته بودیم و هی یه چی بار فرح میکردیم ، یهو این فرحی با اون شکم بندش(دکتر گفته بهش ببند که الان داری اشتهاآور میخوری یهو چیز نشه) که بسته بود به شکمش اومد و آقایی گفت آخه چیکار میکنی با خودت  این کارا اصلا لازم نیست توی پوست و استخون شکم بند نمیخوای که ، بابا بزار یه چیزی بهت بگم راحت شی   " فرح تو فقط سعی کن هیکلت مث این (اشاره به خواهر شوهر بزرگه) بشه همین همه مردها میخوان زناشون هیکلشون مث این بشه تموم" ،  حالا اینجا  منو کاردم ‌میزدی خونم در نمیومد  ، یه پوزخندی زدم و تهش یه خنده ای کردم کسی شک نکنه ، اما ته دلم گفتم " شب حالیت میکنم جناب،  که این هیکل و میخوان نه ، حالا باز خوبه این همه شکم داره خواهرش ،  باشه پس خودت خواستی ببین فقط بعد از یه هفته چطوری تا لب چشمه میبرمت و تشنه برت میگردونم ،  " ته دلم نقشه میکشیدم واسه شب که چطوری دمار از روزگارش دربیارم و تلافی کنم ،...   دیگه خودمو کنترل کردم تا شام خوردیم ..

تو هال نشسته بودیم..  بابا بزرگ آقایی ( بزرگ خاندان) هم بودن ، من و فرح کنار هم نشسته بودیم و بقیه مشغول صحبت ، یهو دیدم فرحی شالمو زد کنار و کله شو کرد تو بغل من و دید زد لباسمو یهو خواست زیپ جلوی لباسمو بکشه پایین که  سریع دستشو گرفتم گفتم "چیکار میکنی"  ، گفت "میخواستم ببینم این زیپه دکوریه یا واقعی" ، گفتم "واقعیه نزدیک بود همه چیمو به باد بدی جلو بقیه" ، میخنده میگه  "من فکر کردم فقط مدلشه " ، گفتم "کوفت بشین سر جات، یهو عین این بچه ها که شیر میخوان  سرتو میکنی تو" ، میخنده بلند ، بابابزرگ سرشو میچرخونه طرف ما ، میزنم بهش یواش میگم هیییس بابابزرگت داره نگاه میکنه ، مودب بشین ..   میشینیم جفتمون با لبخند  گوش میدیم به بقیه ... 

برگشتیم خونه ،.. حالا هی صدام میزنه  آقایی میگه  چیه چرا هیچی نمیگی  ، منم سرمو بلند میکنم با لحنی که سعی دارم طبیعی باشه میگم چی بگم خب  تو داری فوتبال میبینی ، میگه خب نه من  بچه ها رو هم  هیچی نمیگی .. الانم هی یه چی از گوشیش نشونم میده و هی میخواد یه چی بگه تا جواب بدم ... 

کور خوندی !! تا پدرتو درنیارم آروم نمیگیگیرم !!

باید یاد بگیری  چه حرفایی رو کی و کجا باید بزنی یا نزنی  ،  چه تعریف هایی رو کی و کجا باید بکنی یا نکنی .