تلافی ۱
بحث غذا خوردن فرحی شده بود و آقایی و مامانش و خواهر شوهر بزرگه و من نشسته بودیم و هی یه چی بار فرح میکردیم ، یهو این فرحی با اون شکم بندش(دکتر گفته بهش ببند که الان داری اشتهاآور میخوری یهو چیز نشه) که بسته بود به شکمش اومد و آقایی گفت آخه چیکار میکنی با خودت این کارا اصلا لازم نیست توی پوست و استخون شکم بند نمیخوای که ، بابا بزار یه چیزی بهت بگم راحت شی " فرح تو فقط سعی کن هیکلت مث این (اشاره به خواهر شوهر بزرگه) بشه همین همه مردها میخوان زناشون هیکلشون مث این بشه تموم" ، حالا اینجا منو کاردم میزدی خونم در نمیومد ، یه پوزخندی زدم و تهش یه خنده ای کردم کسی شک نکنه ، اما ته دلم گفتم " شب حالیت میکنم جناب، که این هیکل و میخوان نه ، حالا باز خوبه این همه شکم داره خواهرش ، باشه پس خودت خواستی ببین فقط بعد از یه هفته چطوری تا لب چشمه میبرمت و تشنه برت میگردونم ، " ته دلم نقشه میکشیدم واسه شب که چطوری دمار از روزگارش دربیارم و تلافی کنم ،... دیگه خودمو کنترل کردم تا شام خوردیم ..
تو هال نشسته بودیم.. بابا بزرگ آقایی ( بزرگ خاندان) هم بودن ، من و فرح کنار هم نشسته بودیم و بقیه مشغول صحبت ، یهو دیدم فرحی شالمو زد کنار و کله شو کرد تو بغل من و دید زد لباسمو یهو خواست زیپ جلوی لباسمو بکشه پایین که سریع دستشو گرفتم گفتم "چیکار میکنی" ، گفت "میخواستم ببینم این زیپه دکوریه یا واقعی" ، گفتم "واقعیه نزدیک بود همه چیمو به باد بدی جلو بقیه" ، میخنده میگه "من فکر کردم فقط مدلشه " ، گفتم "کوفت بشین سر جات، یهو عین این بچه ها که شیر میخوان سرتو میکنی تو" ، میخنده بلند ، بابابزرگ سرشو میچرخونه طرف ما ، میزنم بهش یواش میگم هیییس بابابزرگت داره نگاه میکنه ، مودب بشین .. میشینیم جفتمون با لبخند گوش میدیم به بقیه ...
برگشتیم خونه ،.. حالا هی صدام میزنه آقایی میگه چیه چرا هیچی نمیگی ، منم سرمو بلند میکنم با لحنی که سعی دارم طبیعی باشه میگم چی بگم خب تو داری فوتبال میبینی ، میگه خب نه من بچه ها رو هم هیچی نمیگی .. الانم هی یه چی از گوشیش نشونم میده و هی میخواد یه چی بگه تا جواب بدم ...
کور خوندی !! تا پدرتو درنیارم آروم نمیگیگیرم !!
باید یاد بگیری چه حرفایی رو کی و کجا باید بزنی یا نزنی ، چه تعریف هایی رو کی و کجا باید بکنی یا نکنی .