تلافی ۲
من تو اتاق رو تخت در حال بازی با بچه ها بودم تا انرژی شون زودتر تخلیه شه و بخوابن ، یه آهنگ گذاشته بودم و جفتشون و قلقلک میدادم ، بپر و بپر رو تخت و بازی تا اینکه فوتبال آقا تموم شد ، کوچیکه رو طبق معمول آوردم شیرشو گذاشتم تو دهنش و براش کارتون گذاشتم تا بخوابه، بزرگه رو هم خودش برد تو اتاق تا بخوابه، از تو اتاق میشنیدم که بزرگه داره برا باباش قصه تعریف میکنه، (برعکس به جا اینکه باباش بگه بزرگه خودش برا باباش قصه میگفت 😃).. کوچیکه که خواب افتاد کانال و عوض کردم یه فیلم گذاشتم مشغول شدم به پفک خوردن و ... اومد نشست پشت سر من ، منم همون موقع قشنگ بلند شدم بچه رو بردم سر جاش خوابوندم و برگشتم اومدم رفتم تو آشپزخونه تا براش میوه بیارم .. براش آوردم و خودم نشستم به تماشای فیلم ،..
بعد از پنج دقیقه.. دیدم داره تکونم میده میگه خوابی یا امشبم خودتو زدی به خواب کلک ،.. من انگار همونجوری که نشسته تکیه داده بودم به مبل خواب افتاده بودم ، تو همون خواب و بیداری بودم گفتم از این هیکل چی میخوای ، خواب بودم زیاد یادم نیست ولی یادمه با تعجب و خنده نگام کرد ، بلند شدم گفتم اخ یادم رفته شیشه شیر بچه و آماده کنم الانه که گریه کنه شیر بخواد ، رفتم تو آشپزخونه برگشتم و رفتم کنارش با لبخند و حرص ، گوششو گرفتم و پیچوندم، با تعجب نگام کرد با خنده گفت هاااا؟ گفتم "که مردا همشون هیکل اونجوری میخوان نه؟" !! با همون دستاش که پفک منو خورده بود و دستش پفکی شده بود عمدا کشید رو گردنم و با خنده گفت چی میگی منم با لبخند پاک کردم رد پفک و از گردنم و اومدم نشستم سر جای اولم فاصله گرفتم ازش .. بهش برخورد .. رفت تو فکر ،.. میدونستم به چی داره فکر میکنه .. حتما با خودش میگفت "باز شب شد و این بهونه آورد و فلان و بهمان و" .. و ذره ای به گفته من توجه نمیکرد.. واسه همین شروع کرد به گفتن حرفای همیشگیش تو منو دوست نداری تو فلان و تو بیسار و ...و مابین حرفاش گفت من منظورم از همه مردها به خودم نبوده و ... دیگه داشت راه به جاهای باریک کشیده میشد که دیدم نه این اصلا داره توجیه میکنه ماست مالی میکنه حرفاشو هر چی من گفتم و یادش رفته بود چیزای دیگه رو میگفت .. و از یه طرفم دیگه اون دلخوری سر شبم از بین رفته بود (همینقدر که به روش میارم حرفاشو دلخوریم از بین میره) نمیتونستم نیاز خودمو هم نادیده بگیرم هر چی باشه خودمم بعد از یک هفته دلم براش تنگ شده بود ،...
اخم کرده بود .. بلند شدم رفتم مسواک زدم لباسمو عوض کردم و اومدم کنارش نشستم ، تو گوشیش بود اما معلوم بود عصبیه و دلخوری ازش میبارید و منم کنارش بهش چسبیدم ،.. بلند شد نشست ، بلند شدم نشستم ، اومد از رو مبل پایین نشست ، اومدم پایین کنارش نشستم ،.. لحنش آروم شده بود با ناراحتی میگفت نمیدونم چرا دوست نداری منو و ، من با سکوت فقط دستمو دور بازوش حلقه کرده بودم .. پا شد رفت تو اتاق بچه ها پا شدمرفتم دنبالش ،.. گفت همینجا میخوابم ، گفتم منم همینجا میخوابم ، .. یکی از تشکا رو برداشت و رفت تو اتاق خودمون انداخت رو زمین گفت من پایین میخوابم منم پتو مو از رو تخت برداشتم کنارش انداختم اون خوابید منم کنارش دراز کشیدم ، گفت چرا اینکارا میکنی مثلا که چی گفتم مثلا همین که میبینی، نگام کرد ، چشامو بستم و توجه ای نکردم ،.. پا شد رفت خودشو انداخت رو تخت منم همین کار و کردم و گفتم آخیش مرحله آخر رسیدیم خندید و خندیدم.............
.
.
بعد از رفع دلتنگی ، .. اومد که چشاشو ببنده و بچسبه بخوابه که من گفتم از اون هیکلا میخوای دیگه نه پشتمو کردم بهش و ادامه دادم حالا بخوابیم ،.. یهو قاه قاه خندید گفت اِ پس چند دقیقه پیش گولم زدی.. همونجوری خوابیده شونه مو انداختم بالا.. چسبید و خوابیدیم ...