دیروز بزرگه رفته واسه خودش از این عنکبوتا گرفته که چند ساعت تو آب بزاری بزرگتر میشن،  همون موقع وقتی نشونم داد یه عنکبوت پلاستیکی بود که منم واسه  دلخوشی بزرگه فقط ادای ترسیدن و براش درمیاوردم  ،، حالا دیشب همینو تو آب گذاشته بوده تا صبح .. 

الان تازه بیدار شده بودم ، یهو اومد با همون عنکبوت تو دستش، چنان جیغی کشیدم  دستامو جلو چشام‌ گرفته بودم از ترس ،.. عنکبوته به کل شده بود عین این واقعیا... اومد بترسونتم با خواهش و التماس گفتم مامان اول بزارش اینجا درست ببینم ، گذاشتش.. بهش میگم توو نمیترسی،.. میگه نه ،.. به عنکبوته چندشم میشه دست بزنم، میگم چطوری نمیترسی آخه از این،.. میگه چون میدونم الکیه واقعی نیست ،،   اوه با خودم گفتم جواب از این قانع کننده تر !! ،.. برمیداره میره بازی کنه ، بعد از چند دقیقه که مشغول بودم با گوشیم و اصلا حواسم بهش نبود  یهو باعنکبوته با دو میپره روم که منم از ترس و شوک شدن گلاب به روتون یه چی در میکنم  غیر ارادی،.. جفتمون میخندیم   وسط خنده اش میگه مامانی ببین یه کاری کردم که گ.. با همون خنده  گفتم نه کار کوچیکه بود   ،  خنده شو کمتر میکنه با لحنی که مسخره نباشه و خجالت نکشم میگه مامانی اشکال نداره (مث وقتایی که جلو من برا خودش پیش میاد و خجالت میکشه منم بهش میگم عیب نداره مامان جلو من عیب نداره ولی بهتره جلو بقیه نکنی)،. .   چشاشو و سرشو همزمان میبنده و تکون میده میگه عیب نداره جلو من عیب نداره مامانی  منم با ابروی بالا رفته یواش میگم  ولی نباید به کسی بگیا  میخنده یواش میگه باشه نمیگم باشه  و مشغول بازی میشه  ،..  حالا خدایی خیلی یهویی شدها اولین بار بود جلوش این اتفاق افتاده بود 😁