ناهار و خورده بودیم ، ظرفا رو شسته بودم اومدم که بشینم کنار فرح، نشستم که با ذوق گفت اِ "س" دوستت به اون یکی پیجم درخواست داده و با لبخند نگام کرد ، ابروهام رفت بالا تعجب کردم اما منم لبخند زدم و چشمو دوختم به گوشیم ، کپ کردم اما نگاهمو دادم به گوشی تا متوجه تعجبم نشه... تو این فکر بودم که باز دوباره به یه بهونه باید گوشیشو ازش بگیرم 

داشت اهنگ با هندزفری گوش میداد ،.. بهش گفتم  فرح میشه گوشیتو باز کنی چند تا آهنگ واسه خودم بفرستم، رمزشو زد و گوشیشو داد .. دیدم بالای گوشیش که "س" درخواست داده.. گفتم فرحی اِ قبول نکردی درخواستشو؟؟ گفت چرا میکنم هنوز نکردم گفتم میکنی؟ با چشای خندون نگام کرد گفت معلومه که میکنم و باز پرسید چیه نکنم ؟؟ خندیدم گفتم  چرا بابا بکن حتما 

یه چند تا اهنگ با شریت فرستادم و گوشیشو دادم، آهنگا در حال انتقال بودن که عمدا لغو زدم،  تا بعدا فرصت دوباره داشته باشم گوشیشو بگیرم،  گفتم فرح چرا اینجوری شد گفت اِ آهنگا نیومده برات، گفتم عیب نداره ولش کن .. یه ساعت بعدش دوباره گفتم فرح بفرست تا وقتی مشغولم گوش بدم خوبه ، خودش گوشیشو باز کرد داد دستم گفت بگیر خودت بفرست ، گوشیشو دستم گرفتم یه ذره اون ورتر  روبروش نشستم تا صفحه گوشیشو نبینه اولش چرخی زدم تو شریت وقتی دیدم حواسش نیست  زودی رفتم اون یکی پیجش دیدم هنوز قبول نکرده، نمیتونستم صبر کنم تا خودش قبول کنه و بعدش باز برم سراغ گوشیش ، با خودم گفتم همین الان فرصت خوبیه که خودم قبول کنم و بلاک ، چون فرح بی حواس تر از این حرفاس که متوجه بشه ، ..  این شد که خودم قبول کردم و همون لحظه باز بلاک کردم ...   و چند تا آهنگ برای خودم فرستادم و گفتم این دفعه آهنگا اومد و گوشیشو دادم بهش .