دل ..

یه چیزِ بی در و پیکره که تا زمانی که بهش گوش بدی  میبرتت تا افق اما امان از وقتی که بهش بگی نه  کل وجودتو میبره قطب...   هیچ شعوری نداره .. هیچ بویی از منطق نبرده ... اذیت کننده ترین عضو بدنه ،.. هیچی حالیش نیس .. نه گوش شنوا داره .. نه چشم بینا داره نه زبون خوش...   آدمو خسته میکنه ... روح آدمو و عذاب میده ... مث یه تیکه گوشت  یا هم نه یه تیکه پوست  اصن میخوام مث یه پلاستیک پر از بادش کنم بترکه راحت شم ، چیه این آخه .. احساس و حبس میکنه تو خودش  ، اجازه نمیده  بیرون بیاد یه نفس بکشه این احساس  ،،  همش همه حسا رو میچپونه تو خودش  در و پنجره شو تخته میکنه  ، آدم نمیتونه کاری کنه جز اینکه هر چی حسش میگه بگه چشم ،، اگه هم سرپیچی کنه آدم  باز خودش کلافه س همیشه  چون احساس اگه نادیده گرفته بشه دمار از  روزگارت درمیاره  فکرتو درگیر میکنه  مغزتو مریض میکنه  حالتو دمغ میکنه .. اه   بابا ولمون کن برو پی کارت ....  اصن بابا من میخوام برم میون پنگوئن ها تو قطب زندگی کنم حالا کی و باید ببینم هااا  تو همون قطب بمونم که احساس تو دلم یخ بزنه منجمد شه دیگه زورش به من نرسه ،   با همین پنگوئن ها دوست شم   بازی کنم با هم  از اون تپه برفی  سر بخوریم  اووووووه بپریم تو آب یخ   من یه قالب یخی درست کنم از دلم  والا ... همش به خودم میگم  یعنی من از پس این دلِ نفهم برنمیام ؟؟  بعد میگم  چیزی نیس که   بابا من میتونم از این به بعد هر چی دل گفت خودم نادیده بگیرمش خودشو به هر دری زد من رومو میکنم اونور انگار نه انگار که میشنومش میبینمش   والا  ..اما تا به خودم میام میبینم دمغم کرده خاک تو سرش  .. اما باز میگم من میتونم  دووم بیارم . باید شیوه عادی سازی رو پیش بگیرم این روش و ادامه بدم  حتما نتیجه میده    حالا حتی اگه حال بیحال شد  حتی اگه احساس اعتصاب کرد باز من کار خودمو میکنم دلم واسه احساس نسوزه  بابا اصن تو قطب سوزش نداریم  بس که همه جا سرده  بسوزه هم این برف میاد جیییز خاموشش میکنه سرد میشه هوم خوب جایی رو انتخاب کردم دل غلط کرد با اون احساس روش   بی لیاقت ترین دلِِ بی وجود مال منه  اینقده که من به دلم بالیدم تا الان اینقده که من نازشو خریدم ،  حالا واسه من دور برداشته   میخواد پادشاهی کنه  بیخود   باید رام شه  بشینه یه گوشه خفه شه  گوش بده به من    بببینه من چی میگم   بگه چشم فقط چشم. تمام.