مصطفی اومد جلو که  با هم کشتی بگیریم ، مدل اومدنش منو ترسوند و آقایی گفت تا چند وقت دیگه این مصطفی از پس تو  برمیاد  ، نگاش کردم گفتم هه  عمرا  تو که باباشی از پسم نمیتونی بربیای دیگه چه برسه به مصطفی ..  بلند شد که کشتی بگیریم  گفت تو فقط اگه تونستی پای منو بگیری  برنده ای  گفتم همین؟ گفت آره گفتم هه بیا   وسط هال وایسادیم  مصطفی داور شد   آقایی ژست کشتی گیرا گرفت منم آماده    یه حرکت چرخشی زدم که مثلا حواسش پرت شه  پریدم بهش تا خواستم پاشو بگیرم دستمو پس زد  پامو گرفت  یه لنگه هوا موندم و دادم رفت هوا گفتم  آخ آخ  شاید حاملم حاملم   ولم کرد
دور  دوم   داشت میرفت که سرجاش وایسه از پشت سر سریع چسبیدم به پاش گفتم  گرفتممممم خندید گفت قبول نیسسسست هنوز که داور اعلام نکرده که شروع شده   ول کردم اومدم سرجام  باز خواستم بگیرمش که با یه حرکت دست هولم داد عقب که اونقدر زورش زیاد بود که تلوتلو خوردم زمین  اومد از پشت   ، نتونستم کاری کنم   چند ضربه به دست و پاش زدم و اون تنها کاری که میکرد سعی میکرد پاشو نگیرم گفتم بیخود اصن من الان شرایطم مساعد نیست 🥴   نگاش که کردم دیدم چشاش داره میخنده اما همچنان منتظره، رهاشون کردم برسن به بازیشون   داشتم میرفتم گفتم در کل همین مهمه که من این توانایی رو تو خودم میبینم  بقیش مهم نیست😎🤥😎

آخیییییش بچه هااااا بابایی توووون اومد  😍😍   خونه الان خوووونه س زندگی الان زندگیـــــه    🥰🥰🥰 روز الان روزه و شب الان شبــــه 😘😘   

آفتاب لب بوم دلمه ، داره از چشام میتابه، خندیدن جون گرفته دست و پا پیدا کرده هی دست میزنه پا میکوبه ، عروسیه تو خونه ، بچه ها  بابایی اوووووووومده  ،  خوش اومددددده ، خونه شده یه آسمون ستاره که همه جاش از شادی برق میزنه 🥰🥰🥰🥰

این روزا خدا رو شاکرم از ته قلبم، اینکه خدا این فرصت و بهم داد تا بهتر قدر خوشیامو بدونم قدر زندگی رو  قدر شوهر و قدر لحظه هامو   قدر با هم بودن و قدر یه عالمه خوبی رو بدونم و با ندونم کاری خرابش نکنم ، اینکه بدونم میشه اعصاب ضعیفمو سر و سامون بدم و یواش یواش یاد بگیرم که میشه خونسرد بود  که میشه اعصاب و برد قطب تا خنک شه 🤓 والا  چیه همش زود عصبی میشدم قبلا  اصن این سه هفته که آقایی نبود  فرصت شگفت انگیزی بود واسه اسباب کشی اعصابم😍 ، اینکه اسباب اثاثیه رو از طبقه اعصاب جمع کنم ببرم طبقه بالاتر  اونجا واحد عقل  ساکن بشم 😎