برقا رفته بود .. کوچیکه خوابید .. اقایی هم خواب افتاد ... نت هم نبود .. گوشیمو گرفتم دستم تا چیزایی که نمیخوامو حذف کنم  یه ذره سبک شه ... صداهایی که یک هفته پیش ضبط کرده بودم  و گوش دادم  یه قسمتش اینجوری بود که فرحی داشته فیلم ترکی میدیده منم مسخره ش میکردم و همزمان با کوچیکه بازی..‌  یه جاش فرحی یه چیزی پرت میکنه که میگم کثااافت خطاب به فرح و بعدش با کوچیکه حرف میزنم،   اینو هم فرستادم واسه آبجی س ،  الان که دوباره گوشیدم با خودم گفتم نوچ نوچ  احتمالا آبجی اینجوری برداشت کرده که انگار دارم این کثافت و خطاب به کوچیکه میگم  .. ،   یادش میاد تو ذهنم .. ذهنم پر میشه ازش ، میرم کلبه ،، یه چیزایی رو مرور میکنم  آبان ۱۳۹۹ آذر   دی بهمن  .. تو این چند روزه یادش مونده تو ذهنم ،،   هی با یادش که صرفا تو ذهنم بوده دوست شدم  ،.. اوضاع دلم خوب مونده اگه یادش بیاد تو دلم باز ممکنه بیقراری سر برسه .. همونجا ذهن جای بهتریه .. فعلا  میتونم کنترل به دست بگیرم یادشو  اگه خواست بیاد تو دل که جاش تنگه  بفرستمش باز بره تو ذهن که جاش فت و فراوووونه ...   آره ذهن جای بهتریه نسبت به دل،.. باید حواسم باشه ..  خودش کلا تو دلمه  اما یادش باید فعلا تو ذهن بمونه  چون ممکنه اگه برسه به دل باز کلافه شم باز دل طاقت دوریش طاق شه و خلاصه فیلم یاد هندوستون کنه .. اصن با نوشتن همینا هم داره یادش میره تو دل .. کافیه پس باید نوشتن و در موردش  تموم کنم . هیییس .