تو اوج شلوغی دارم پست میزارم 😊😊

اینقده امروز خستم .. از صبح ساعت ۸ بیرون بودیم الان برگشتیم ،،.. الان تازه کوچیکه و بزرگه رو تر و خشک کردم که  یه نفس راحت بکشم اما یاد اینجا افتادم، گفتم بیام بنویسم  الان  همین الاااااان غرق حس کودکی و خونه و داداشام و خواهرم و بابام شدم .... حس قشنگیه کنار هم بودن، اومدم بگم  تا یادم نره   یا حسرت نمونه به دلم   آخ که دارم زودی تایپ میکنم  چون هی حواسم ب اوناس   بابام و مجید کنارمن   صدای قدمای خواهرمه که داره میاد پیشم ، ابرام که آی پد کوچیکه دستشه داره روش کار میکنه شاید که دوباره حل شه مشکلش ... میخوام با جزئیات بگم   میخوام جزئیات و به خاطر بسپارم که وقتی بعدها اومدم بخونم  همه چی دقیق یادم باشه 😊😊 

دیشب داشتیم باز عکسا رو میدیدیم(قرار نیس این آلبوما تموم بشن) با نگاه کردن به عکس مامان به مجید کفتم کاشکی فیلم اون موقع ها رو داشتیم نه فقط عکس .. اگه  فیلم داشتیم  کیف میکردیم اونوقت شاید میتونستیم بریم به سفر در زمان .... مجید کفت بیا خدا رو شکر کن همین عکسارم داریم  فقط  خوش با حال اینا(اشاره کرد به بزرگه) اینا راحت کلی فیلم دارن هم از خودشون از هم مامان و باباشون ..