لم داده بودم رو مبل... چشامو بستم.. بستم تا جلوی اشکامو بگیرم.. چشام بسته بود و بغض داشتم..  بی حرکت .. اینقدر مقاومت کردم در برابر اشکام که سرم تیر کشید... دلم بی تاب بود.. دلم دلتنگ بود...  از دلتنگی زیاد عاجز شده بودم... چند لحظه بعد چشامو باز کردم.. چشام خیس اشک بود اما نذاشتم گونه هامو خیس کنن... سرم هنوزم داره تیر میکشه.............

چی بگم؟... چی بگم که.. که درمونه دلِ تنگم باشه.. تا کی؟... تا کی باید دلتنگیامو با خودم هی این ور اون ور بکشم.. رو دوشم سنگینی میکنه.. داره خسته م میکنه.. داره کلافه م میکنه... تحمل این بار سنگین و ندارم... تحمل این حسِ خاکستریِ دلتنگی رو ندارم.. خدایا..................

خدایا یه کاری کن خسته نشم چون مطمئنم این دلتنگیا دست از سرم برنمیدارن خدایا کمکم کن خسته نشم و بتونم دووم بیارم.. بتونم کنار بیام.. بتونم باشم و نیست نشم..........................

الهی توکل به خودت... شکرت.........