من قابلیت اینو دارم که وحشی ترین و آدمخوار ترین موجود رو کره زمین شم ، میگی نه ببین ... دیشب داشتم فیلم میدیدم که یهو منو یاد همونی چیزی انداخت  که دیگه ندارمش (از اولشم نداشتم توهمی بیش نبود) یهو چنان وحشی شدم چنان کفری شدم که که حد نداشت ، بعد جالبیش اینجا بود که یهو اینجوری شدم یعنی قبلش آروم بودم... پس  نتیجه میگیریم که چون یهو حس آدمخواری به آدم دست میده  یهو هم ممکنه از بین بره و اثری ازش نمونه اما همیشه باید به یاد داشت که اون قابلیت آدمخواری همیشه در ذات من وجود داره  فقط شاید اکثر اوقات کمرنگ و کم جون تشریف داشته باشه اما یهوو ممکنه جون دار و خون خوار بشه 🥴

بله .... 

گلهای قشنگم،(خطاب به هر کی جز اون)من با یکی ده سال پیش عهد خواهرونه بستم .. واقعا حس کردم خواهریم ، اماا خواهرای رویایی ، از اون مدل که تو رویا سیر میکنن و همیشه هر چی بخوان هر جور بخوان همه قشنگیا رو بدون هیچ معطلی میتونن داشته باشن ،....  اما اون بعد این همه مدت حالا میخواد با هم دوست صمیمی شیم ،هه ..   بابا خواهر رویایی کجا و دوست صمیمی کجا، به قول خودش خواهر واقعی..  حالا اونم گناهی نداره ها  اون فقط حسای ده سال پیش و نداره دیگه ...    خبر نداره که من از بدو تولد برای داشتن خواهر رویایی آرزو میکردم تو رویای داشتنش سیر میکردم  نه داشتن دوستی در قالب خواهر واقعی .. همیشه  از صمیمی بودن با کسی بیزار بودم کلا از واژه صمیمی فراریم ، حالا شاید این بازی با کلمات باشه چون در واقع من با این خواهر به اصطلاح رویایی تو این مدت فراتر از صمیمیت و دوستی پیش رفتم ، حالا اگه اون اینجوری فکر نمیکنه مشکل خودشه .... من کلا  تو ذاتم نیس به زبون بیارم با فلانی دوست صمیمی ام ، یادمه دوران مدرسه وقتی دوستام میگفتن ما چقدر صمیمی هستیم و اینا من میگفتم  نه صمیمی نیستیم  من برای شما فقط یه همکلاسیم  شما هم برای من همین ، هر چند که این رابطه همکلاسی تا الانم دووم پیدا کرده ، اگه اسمش دوستی نیس پس چیه ... هیچوقت تو ذهنم واژه "دوست" برام معنی نشده ، اصلا از دوست بودن با کسی خوشم نمیاد ، از اینکه مثلا بهم بگیم حالا من دوستتم بیا حرف بزن خودتو خالی کن  نوچ آدم اینجور وقتا نیستم چون من کلا به دوست اعتماد ندارم هیچ ، چون از سالها پیش تو گوش خودم خوندم تو گوش دلم خوندم  هیچکی واسه دوستی قابل اعتماد نیس خودت دوست خودت باش  شاید از وقتی ۱۴، ۱۵ سال بیشتر نداشتم همیشه  اینو آویزون گوشم کرده بودم ، که به هیچکی به عنوان دوست صمیمیم نگاه نکنم اعتماد نکنم ، حالا هم اون اعتماده تو قبرستون چال شده و از بین رفته  هیچوقتم برنمیگرده ..... 

خلاصه این از این ... راستی بعضی آدما چه راحت عوض میشن ، چه راحت حساشون عوض میشه ، چه راحت عهد میشکنن ، چه راحت عین خیالشونم نیس ، چه راحت قلب میشکنن ، چه راحت دل میکنن، چه راحت یادشون میره ، چه راحت میگذرن از اون همه خاطره، چه راحت زیر پا میزارن ، هه ... آدما همینن ، شاید تنها کسی که تو دنیا بیشتر از بقیه بهش اعتماد داشتم همین آدم به اصطلاح خواهر بود که این اعتماد هم تازه داشت جوون میگرفت  شاید اگه ادامه دار میشد رابطه رویایی مون شاید اگه رویاهامونو هنوز باور داشت واژه دوستی هم برام معنی پیدا میکرد رفته رفته اعتمادم داشت بهش بیشتر میشد  اگه این رابطه رویایی ادامه پیدا میکرد تو آینده ممکن بود همه کس هم بشیم هم خواهر هم دوست هم غمخوار، همه کس هم ، چون  یواش یواش ذره ذره اعتمادم داشت جوونه میزد تو وجودم واسه منی که خیلی سختم تو اعتماد کردن ، آروم آروم داشت بیشتر میشد اونقدری که دست خودم هم نبود، خواهر رویاییم تبدیل به خواهر واقعیم میشد اما زیر حرف زدنش عهد شکوندنش  از بین بردن حس کنار هم بودنمون ... دیگه به هیچکی جز خودم  هیچ اعتمادی ندارم ، به هیچکی جز خودم اجازه ورود به رویام نمیدم .. تنها توی رویا من و خودم تا ابد .